
خب اینم از جشنواره...
داشتم روی پوستر نمایش رکسانا کار می کردم که
خبر رسید نمایش برای جشنواره تصویب نشده.
گفتند جلوه های نمایشی کار کمه و هنوز به تمرین بیشتری نیاز دارید.
(صبر کنید...یک جلوه هایی نشونشون بدم که ...
یک بار دیگه هم توی سال ۷۴ این کار رو کرده بودم.صبر کنید و ببینید.)

البته از این بابت حق داشتند.ما کار را بدون موسیقی و بازیگران فرم و افکت های مخصوص برای هیئت بازبینی اجرا کردیم.به دلیل مشغله زیاد بچه ها کار دیر بسته شد و بالطبع دیرتر هم تونستیم اشکالاتش رو بر طرف کنیم.

اما دوباره برای بازبینی وقت می گیرم و اینبار کار رو برای اجرای عموم آماده می کنم.حدودا چهل روز طول می کشه.اگر میراث فرهنگی تهیه کننده کار بشه خیلی به نفع ما میشه و جاهای خوبی می تونیم اجرا بذاریم.
از جمله تخت جمشید.

خیلی دوست داشتم که این کار به جشنواره برسه اما خب چه میشه کرد.نرسید.از زمان بازبینی تا زمان برگزاری جشنواره 15 روز زمان بود که میتونستم در این مدت کار رو یه تغییر اساسی بدم .اما آقایون قبول نکردند.ضمن اینکه جنس کار رکسانا با سایر کارهای جشنواره فرق می کنه.منظورم اینه که این تنها کاری بود که به مسئله تاریخ ایران باستان می پرداخت و از زاویه دید دختر داریوش سوم به ماجرا نگاه میکرد.
بگذریم.
دنبال راهی هستم تا کار رو در تهران هم به اجرای عمومی بذارم.فعلا دنبال راه های این کار میگردم.مثل سالن خالی.اسپانسر و غیره.
نمایش موش و گربه رو هم که توی این مدت به حالت تعلیق در آورده بودم دوباره از سر می گیرم و اونو هم باید به سرعت آماده کنیم.احتمالا برای بهمن یا اوایل اسفند آماده میشه.
این از گرفتاریهای این روزهام.
و اما قوز بالا قوز پاک شدن ویندوزم بود.چهار بار در ده روز.حالا هم جرات نمی کنم برنامه ها رو نصب کنم .حتی آفیس هم نصب نکردم.البته به زودی نصبش می کنم.

راستی کدوم یکی از این طرح ها بهتره؟

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم

وقتی دلم برات تنگ میشه...
خب تنگ میشه.
وقتی یهو اون ته تهای دلم...جای خالیتو احساس می کنم...
خب احساس می کنم...
وقتی دلم برای شنیدن صدات پر می کشه...
خب پر می کشه...
وقتی دلم می خواد همین الان...الان الان..توی همین لحظه کنارم باشی...
خب دلم می خواد...
وقتی دلم میخواد دستهای گرمت رو توی دستهام بگیرم ...تا...تا از اون گرما جون بگیرم ...
خب بدون که جون می گیرم..
وقتی دلم میخواد همین الان به چشمات نگاه کنم و توی اون عمق نگاهت ...کمی...فقط کمی ...عشق ببینم .اصلا عشق هم نه...خودمو ببینم...
خب دلم میخواد دیگه...
حالا کجایی؟
توی اون ته تهای دلت...دلت برای من هم تنگ میشه؟اصلا جایی مونده؟؟؟برای دل من؟!!
نه ...فکر نکنم...
حالا تو چی؟حالا کجایی؟
وقتی دلم برای شنیدن صدات پر می کشه...مثل اون قدیما...همون قدیم قدیما....دل تو هم پر می کشه ؟ مثل همون قدیما؟
نه ...فکر نکنم...
وقتی یهو...بی خبر... دلم برات تنگ میشه ...تو هم هر جا باشی...یهو ...بی خبر...دلت برام تنگ می شه؟
نه ...فکر نکنم...
حالا چی؟
حالا هم مثل اون قدیما...یه جور خوبی...یه جور مهربونی..._همونجوری که من_دلت میخواد تو همین لحظه....همین الان الان
کنارم باشی؟دلت میخواد؟
نه ...فکر نکنم...
حالا چی؟
حالا ته اون دستات... اون ته تهاش...اون گرمی همیشگی هست؟مثل اونوقتها؟حالا هم دلت میخواد گرمای دلپذیر دستات قلبمو به آتیش بکشه؟
اصلا به آتیش می کشه؟اونقدرها گرم هست؟
نه ...فکر نکنم...
حالا هم توی اون عمق نگاهت منو می بینی؟مثل اون قدیما؟
همون قدیم قدیما؟
نه ...نمی بینی.
پس کیو می بینی؟

(به سفارش یه دوست...)
هنگامی که اسکندر مقدونی به قصد فتح دنیا به سمت مشرق زمین حرکت می کنه،داریوش سوم هخامنشی به گمان اینکه این جوانک مقدونی نمیتونه خطری برای شاهنشاهی بزرگ ایران باشه اونو جدی نمی گیره و به طور جدی با اون مقابله نمی کنه.
پس از چند اشتباه بزرگ تاکتیکی داریوش شکست می خوره و خانواده اش به دست اسکندر اسیر میشن.داریوش طی سه نامه به اسکندر پیشنهاد میده که تمام سرزمینهایی که تا حالا گرفتی مال خودت،دخترم رو به عقدت در میارم،هزاران کیسه طلا بهت میدم،پسرم هم اسیرت باشه به شرطی که دیگه از این جلوتر نیای.
اسکندر قبول نمی کنه و بالاخره داریوش در حوالی دامغان به دست افراد خودش کشته میشه.اسکندر سال بعد با دختر داریوش ازدواج می کنه.یک ازدواج سیاسی.
ایران در این جنگ بسیاری از سرداران خودش از جمله
آریو برزن،مهرداد، اسپرداد، رادمهر،روشاک و غیره رو از دست میده.
موضوع نمایشنامه رکسانا ،حال و روز دختر داریوش پس از شنیدن پیشنهاد پدرش به اسکندر است.قرار گرفتن در این دوراهی که آیا با اسکندر ازدواج کنم و یا با او به نبرد برخیزم.
همونجوری که میدونیم دختر داریوش در موقعیتی نبوده که بتونه اظهار نظری بکنه.اما من از زاویه دیگه ای به این ماجرا نگاه کردم.با هدفی که در پست قبلی بهش اشاره کرده بودم.
باز بینی برای جشنواره یک ماه عقب افتاده.و این فرصت بسیار خوبی برای تمرین بیشتره.

این نمایشنامه سه تا بازیگر داره.رکسانا ،مادرش و مازه نامزد رکسانا.

گاهی اوقات در مقابل این نمایشنامه با وجوداینکه نوشته خودم هست کم می آرم. نمیدونم چه حرکتی برای فلان دیالوگ مناسبه.نمیدونم در یازدهم و دوازدهم فروردین سال 85 چه اتفاقی برای من افتاده که چنین نمایشنامه ای نوشتم.
افرادی رو که صاحب نظر هستند برای دیدن وضعیت تمرین ها دعوت می کنم تا در مورد بازی بچه ها و شیوه کارگردانی و میزانسن ها نظر بدن.

این روزها هرجا که میرم به داریوش سوم ، آریو برزن، مازه، اسکندر، رکسانا ، مادرش و همه آنهایی که در این نمایشنامه حضور دارن فکر میکنم.باهاشون حرف میزنم.و با من حرف میزنند.
گاهی اوقات برای طراحی یک حرکت یا میزانسن یک روز تمام فکر می کنم.گاهی برای تغییر یک جمله ساعتها متن رو زیر و رو می کنم.
هنوز طرح خاصی برای دکور و موسیقی ندارم.
از اینکه می بینم بچه ها با عشق و علاقه مطالب تاریخی رو دنبال می کنن و برای این نمایشنامه به سختی تلاش می کنند احساس غرور می کنم.
با بچه ها به تخت جمشید رفتیم و به داریوش سوم هخامنشی سلام کردیم.

امیدوارم که کار به جشنواره راه پیدا کنه.

ممکنه که این مطلب به مذاق بعضی از دوستان خوش نیاد.و حوصله خوندن نداشته باشن.اما چون این وبلاگ بنام گروه نمایش سروش ثبت شده،لازمه که اخبار گروه از این طریق در اینترنت قرار بگیره.
همونطور که قبلا هم گفته بودم داشتیم مثل بچه آدم نمایش موش و گربه رو تمرین می کردیم تا برای اجرای عمومی و شاید جشنواره نمایش کودک اصفهان آماده بشیم.یک سوم کار آماده شده بود که خبر رسید متن نمایشنامه رکسانا رو که برای شرکت در جشنواره تئاتر استانی ارائه داده بودم ،تصویب شده و دهم مهر ماه هم تاریخ بازبینی کار برای شرکت یا عدم شرکت در جشنواره هست.
مجبور شدم کار موش و گربه رو با 9 بازیگر و 3 نفر عوامل صحنه به حالت تعلیق دربیارم و فورا رکسانا رو برای بازبینی جشنواره تئاتر آماده کنم.رکسانا سه بازیگر داره و متن سنگینی هم هست.
نمایشنامه رکسانا که برنده مقام چهارم از نخستین جشنواره نمایشنامه استانی و شرح حال رکسانا دختر داریوش سوم کدمان آخرین پادشاه هخامنشی هست که در یکی از جنگهای ایران و اسکندر به همراه مادرش اسیر دست اسکندر می شود.داریوش طی نامه هایی به اسکندر به او پیشنهاد می دهد که رکسانا را به عقد خود در آور و در عوض جنگ را همینجا تمام کن.
این نمایشنامه بیشتر حول محور احساسات رکسانا می چرخد که به بازی گرفته شده است و او مجبور است بر خلاف میل باطنی اش و بنا به مصلحت با دشمن ایران ازدواج کند .این در حالیست که مازه یکی از سرداران سپاه هخامنشی نامزد اوست.
گوشه ای از متن نمایشنامه:
.من نواده داريوشم ...داريوش بزرگ ...او كه بيست و سه مملكت جهان خراجگذارش شدند. او كه دريا ها را بهم دوخت.حال كارم به جايي رسيده كه همسر مردي شوم كه به اقتدار پدرم اهانت كرده است؟مردي که درغزه آدميان را شكار كرد؟فقط براي تفريح؟مردي كه افتخارش را قتل زنان و كودكان ميداند؟ فرزند از كسي آرم كه خود نمي داند فرزند كيست؟
*************************
رکسانا: آری همین است. پدرم مرا به فروش گذاشته . آیا قیمت تاج او تاراج من است؟ قیمت تخت
او بخت من است؟ این تاوان گزافی که من می پردازم بابت چیست؟ بابت زن بودنم؟ بابت
مرد نبودنم؟(رو به مازه) مگر من چه کم دارم از شما؟(به اطراف) مگر من چه کم دارم از
شما؟ گناه من چیست؟
هدف من از نگارش این متن بیشتر این بود که نشون بدم وقتی پای وطن درمیون باشه و پای فداکاری به میون بیاد زنان و دختران ایران زمین نه تنها کم نمیارند بلکه دربسیاری از موارد از مردان هم بیشتر ...
این نمایشنامه رو در سال 85 نوشتم.
برخی از کتابهایی که برای نوشتن این نمایشنامه اونها رو مطالعه کردم:
تاریخ ایران باستان....ایران از آغاز تا اسلام....کورش بزرگ....کتیبه های هخامنشی....
مرگ مردان نامی....زن در ایران باستان ....رکسانه و اسکندر....تاریخ تمدن.... و نزدیک به صد سایت اینترنتی.
امیدوارم که این نمایشنامه به جشنواره راه پیدا کنه.
هر کدوم از دوستان که طرحی به ذهنشون می رسه که به کار کمک میکنه خوشحال میشم که لطف کنید و نظرتونو بگید.

اسمش رو که روی گوشی تلفن همراهم دیدم دکمه پاسخ رو زدم و گفتم: به به ! سلام ... دختر خوب! حالت چطوره؟ خوبی؟ تشکر کرد و گفت: میتونم امروز ببینمتون؟ قراری گذاشتیم و چند ساعت بعد در کنار هم نشسته بودیم .
گفت :یه سوال! گفتم: انشااله که خیره! گفت: نه خیلی. گفتم: خب بگو .گفت:
اگر یه آقایی 35 ساله که وضع مالیش خیلی خوب باشه، یه دختر 7 ساله هم داشته باشه ،زنش هم خیلی خوب به نظر بیاد، اما این آقا با زنش مشکل داشته باشه،
آیا حق داره به یه دختر بیست و یک دو ساله پیشنهاد عشق و ازدواج بده ؟
گفتم: نه.
گفت: منم با نظر شما موافقم.
خندیدم و گفتم: اما انگار دلت لرزیده!!!
نگاهی بهم کرد و گفت: شما چرا این حرفو میزنین ؟؟ شما که سالهاست منو میشناسین .
بهش گفتم: خب حالا واقعآ چنین اتفاقی افتاده؟
سرش رو پایین انداخت و گفت: آره اما مشکل من اینه که میخوام بدونم آیا توی این ماجرا من مقصرم ؟
گفتم: حتمآ. حداقل پنجاه درصد تقصیر توئه... حتمآ تو یه جوری رفتار کردی که اون آقا به خودش اجازه داده چنین پیشنهادی بهت بده .گفت : اما من هر چی فکر میکنم نمیدونم چکار کردم...گفت اونشب تا صبح گریه کردم.
و درست میگفت. از اون دخترهایی نبود که بخواد جوری رفتار کنه که چنین مشکلی براش پیش بیاد.
... بگذریم...
اگر کسی در زندگی با همسرش مشکل داشته باشه، میتونه به یه عشق دیگه فکر کنه؟ چقدر این کار قابل توجیهه؟
به نظر من مهمترین مفهوم خیانت همینه...
حتی اگر این زن و شوهر سالهای سال مثل خواهر و برادر با هم زندگی کنن و هیچ ارتباطی به جز سلام و علیک و مسائل روزانه باهم نداشته باشن، باز هم این رفتار رو نمی پسندم.
اما گاهی اوقات هم اوضاع برعکسه. این بعضی از دخترها هستن که به مردان متأهل پیشنهاد عشق و حتی ازدواج میدن...
برای من این سوال پیش میاد که چه بلایی به سر ذهن یک دختر میاد که حاضر میشه یک زندگی رو هر چقدر هم که خراب باشه نابود کنه و روی ویرانه های اون زندگی برای خودش خونه ای بسازه ؟؟؟

سرباز سرش را آرام از پشت دیوارخرابه ای که پشتش پنهان شده بود بالا آورد.بلافاصله گلوله ای از بغل گوشش گذشت.دوباره سرش را با سرعتی باور نکردنی پایین آورد.توی بد مخمصه ای گیر کرده بود.نمیدانست چکار کند.حتی به چپ و راست هم نمیتوانست بچرخد.
الان 4 ساعت بود که در همین حالت مانده بود. پاهایش حس حرکت کردن نداشتند.درد کمر امانش را بریده بود.کلاه آهنی اش را بیرون آورد تا کمی هوای تازه به سرش بخورد.
توی دلش هر چقدر ناسزا بلد بود نثار فرمانده اش کرد.خیلی به فرمانده اصرار کرده بود که اگر از جای قبلیمون تکون بخوریم مثل موش توی تله می افتیم . دوباره چشمش به اجساد دوستان و هم قطارانش افتاد.آه بلندی از ته دل کشید . سرباز بود و موظف به اجرای دستورات مافوق..چه قبول داشته باشد چه نداشته باشد..حالا هم وضعیت همین بود.
از صبح اول وقت که به اتفاق فرمانده و دوستانش به این ماموریت اعزام شده بودند . به دلش افتاده بود که اتفاق بدی می افتد.همینطور هم شد.تقریبا داشتند دشمن را دور می زدند.که فرمانده گفت دو گروه شویم و از پشت سر هم بهشان حمله کنیم. هر چقدر بچه ها گفتند احتیاجی نیست و همینطوری هم از پسشان بر می آییم فرمانده قبول نکرد و آنها را به دو گروه تقسیم کرد.دشمن هم که گویی منتظر چنین لحظه ای بود ،دو گروه شد و در کمتر از 15 دقیقه همه را قتل عام کرد.
شرایط خیلی عجیبی شده بود.سرباز نگاهی به جسد فرمانده کرد که ده متر آنطرفتر روی زمین افتاده بود.فرمانده اولین قربانی حماقت خود شده بود.حالا چه کسی جوابگوی این کشته ها بود؟آیا معنای پایمال شدن خون همین است؟اینهمه قربانی بخاطر ندانم کاری یک نفر؟صدای گلوله بی هدف دشمن او را به خود آورد.حتی جرات پاسخ به این حرکت دشمن را هم نداشت.عزمش را جزم کرد که هر طور شده خود را از این مهلکه نجات دهد.مدتی بود که جسد دوتا از دوستانش را که روی دیوار خرابه سمت راستش افتاده بودند توجهش را جلب کرده بود.می خواست با یک جهش سریع خودش را به پشت آن دیوار برساند.
نفسش را در سینه حبس کرد و اماده شد.ناگهان چند گلوله به دیواری که پشت آن پنهان شده بود خورد.فکری را که در سر داشت به فراموشی سپرد.گویی دشمن فقط میخواست این یک نفر را بکشد. حتی فکر او را هم میخواندند.لعنت به این وضع.با خودش فکر کرد که فرمانده را چطوری انتخاب می کنند؟ هر کس محکمتر پا بچسباند؟هر کس مدالها و نشانهای بیشتری داشته باشد.؟یا هر کس که قابلیت وکار آیی بیشتری داشته باشد؟
فرمانده شان فرمانده خوبی بود.اما بعضی وقتها تصمیمهای عجیب و غریبی می گرفت.این آخرین تصمیم خیلی برایش گران تمام شد.خون همه سربازان نیز بر گردنش بود.
اما نه...شاید با فدا شدن این عده جان بسیاری نجات پیدا می کرد و سرنوشت جنگ عوض می شد.با این فکر مجددا کلاه آهنی را روی سرش گذاشت .عکس همسر و فرزندش را از جیب پیراهنش بیرون آورد و نگاهی عمیق به آنها انداخت. با خودش گفت شما شاهد باشید اگر برنگشتم فدای هدفی شدم که در شک بودم درست است یا غلط.عکس را توی جیبش گذاشت.دوباره نفسش را حبس کرد .اسلحه اش را برداشت و آماده جهیدن به سمت دیوار کناری شد.توی دلش شمرد.یک ...دو...و پرید.
سوزش تندی در سینه اش احساس کرد و دیگر چیزی نفهمید...
مهران مقدر

از جلوی ساختمانی رد می شوم که عده زیادی زن و مرد جلوی اون تجمع کردن.
زنی حدود 50 ساله به شوهرش:
_ چی؟ وثیقه؟وثیقه از کجا بیارم؟؟؟؟
دختری حدود بیست ساله:
_الو؟...صدات قطع و وصل میشه...یه جا وایسا ببینم چی میگی؟..خب خب...اونجا هم نیست؟(به شدت می گرید) نه اینجا هم نیست...وای... بدبخت شدیم...کجا دنبالش بگردیم؟
یک پیرمرد:
_آقا...آقا...سرکار...تروخدا..بنام علی معینی...اونجا نیست؟رفتم خیابون زند گفتن بیام اینجا...سرکار بخدا من همین یه پسر برام مونده.(تا حالا گریه یک پیرمرد رو دیدین؟)
مردی میانسال به مردی دیگر:
_نمیدونم.نامردا قبل از اینکه چیزی بپرسن یا چیزی ثابت بشه اول یه کتک مفصل بهشون می زنن.
زنی گریان حدود 40 ساله به شوهرش:
_آخه مرد یه کاری بکن...دختره رو می کشن ها..!!!!
پسری که به نظر دانشجو میاد به دوستش:
_آره.امروز هم از ساعت 4 میدون دانشجو هستیم.
از جلوی جمعیت که می گذرم ناخودآگاه ترانه یار دبستانی من رو زمزمه می کنم.

دو ساعت بعد در بین دوستان هستم:
_دیدین؟ بنازم...آقا همه رو شست و گذاشت کنار.درستش هم همینه.شما موسوی ها رای نیاوردین زورتون گرفته.بخاطر همین هم ادا در میارین.موج سبز و فوج سبز و از این مزخرفات.
_اگه اینهمه تقلب نمیکردین بهتون می گفتم.به قول همون آقاتقلب صدهزار تا ،یک میلیون نه یازده میلیون.معلومه...چنان تقلبی کردین که خودتونم باورتون نمیشه.
_دیشب صدای آمریکا رو دیدین؟دیدین چطور مردمو می زدن؟جالبه که تلویزیون هم هیچی نمیگه.
_آره دیدم.اون دختره رو که تیر خورد دیدی؟دیدی چشماش بی حرکت شد؟
دیدی از بینیش چطور خون زد بیرون؟
دیدی چطور از دهانش خون اومد؟دیدی؟
کشته شد.
اسمش ندا بود.
(و اشک ریخت)
_واقعا این لباس شخصی ها کی ان؟

_معلومه .همونهایی که پروارشون کردن برای همچین روزهایی
_ای بابا ..هنوز مردم اراده نکردن که جلوشون وایسن.وگرنه...
_اگه مثل من به احمدی نژاد رای میدادین الان اینقدر همه جاتون نمی سوخت.
_به احمدی نژاد؟خیلی برام جالبه که از رو نمی رین.با اینهمه تقلب و کشتار و دروغ باز هم از رو نمیرین؟
_عزیزمه...خیلی کارش درسته.
_راستی امشب ساعت 11 یادتون نره.الله اکبر روی پشت بون

دو ساعت بعد در پمپ بنزین هستم:
_آقا زود باش.الان ساعت چهار میشه مردم می ریزن میان...دیگه نمیشه کار کرد
_چطور مگه؟
_دیروز ده دوازده تا از این دانشجوهای بیچاره رو ریختن توی مسجد اونطرف خیابون بعدش هم اینقدر با شیلنگ و باطوم و هر چی دم دستشون میومد میزدن که نگو و نپرس.خوشم اومد.دانشجو ها هم همه شعار میدادن.همینجور که کتک میخوردنا!!!ای وللا داشتن.
_اونروز هم من دیدم سه تا دختر یکی از این لباس شخصی ها رو تا حد مرگ کتک زدن.

جمله های جالبی که در این مدت شنیدم:
سخت ترین کارها محکوم کردن یک آدم احمق است.(وینستون چرچیل)
هر انقلاب فرزندان خویش را می خورد.
نترسین نترسین ما همه با هم هستیم.
الله اکبر

یادمه که از موسیقی سنتی بدم نمیومد.
متنفر بودم.
هر وقت جایی بودم که صدای موسیقی سنتی رو می شنیدم اعتراض میکردم که اینا چیه گوش میدین؟؟؟؟
همش آخ و واخ و گریه و زاری .
همش دارند می نالند.
یه روز یکی از همکلاسیهام یه نوار کاست برام آورد که روی اون نوشته شده بود:
نغمه هایی در دستگاه شور و ماهور
ساخته فرامرز پایور
..گفت اینو ببر گوش کن.گفتم بی خیال ترو خدا.من اصلا از این چیزها خوشم نمیاد. به هر حال با اصرار اون نوار رو گرفتم و چند روزی گوش دادم.به نظرم بد نیومد.یک طرف اون نوار رو برای خودم ضبط کردم و پسش دادم.تقریبا هر روز گوش میدادم.کم کم نظرم داشت عوض میشد.دوباره نوار رو از دوستم گرفتم و طرف دومش رو هم ضبط کردم.فکر می کنم تا امروز 5000مرتبه اون نوار رو گوش دادم.به تازگی که سی دی اونو هم بدست آوردم و دیگه روی موبایل توی کامپیوتر و خلاصه هر جا بخوام دارمش.دیگه لازم نبود کسی بهم بگه که فلان کاست جدید اومده.تقریبا آمار همه آلبومهایی از این قبیل رو داشتم.
از اون به بعد بود که با نوای دلنشین سنتور فرامرز پایور و ،ویلن روح نواز پرویز یاحقی با اون شیوه خاص نواختنش یا صدای تار جلیل شهناز و هوشنگ ظریف و کمانچه علی اصغر بهاری و ....از خودم بیخود میشم و مدهوش آوای این زخمه ها و مضرابها میشم.الان دیگه نمیدونم چی باید درباره مجید انتظامی بگم که کم نباشه.که حقش ادا بشه.

از اون به بعد بود که هر وقت حسین علیزاده ،نی نوا رو اجرا میکنه یا وقتی صدای پر صلابت مرحوم حسین سرشار رو می شنوم یا صدای پر طنین محمد نوری یا صدای آسمانی حسام الدین سراج احساس میکنم دارم پرواز می کنم و آرزو می کنم ای کاش همین الان توی کنسرتشون بودم و با تمام وجود از موسیقی لذت می بردم.اما چه کنم که
دست ما کوتاهه و خرما برنخیل...
![]()
یادمه از تئاتر بدم میومد.می گفتم :اه ...این کارا چیه!!!!همش می شینن روی زمین و یک دستشون رو به طرف تماشاچی دراز می کنن و میگن:
آه...ترا چه می شود؟؟من اینگونه نبودم که بودم.آه....مرا دیگر نخواهی یافت....
تازه دیپلم گرفته بودم که با یه نفر که توی کار نمایش بود آشنا شدم.اون موقع داشت نمایش
مملی و همای سحرآمیز
رو کار میکرد.گفت بیا توی این کار منشی صحنه باش.گفتم اولا که من از تئاتر خوشم نمیاد.دوما که من نه بابام منشی صحنه بوده و نه مادرم.بلد نیستم.گفت تو بیا من یادت میدم.
وقتی برای اولین بار وارد اون گروه شدم از فضای اونجا خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.یواش یواش اونقدر علاقمند شدم که دیگه تقریبا تمام وقتم رو یا توی سالنهای نمایش می گذروندم یا با بر و بچه های تئاتری اینور و اونور بودیم.وقتی برای اولین کارم (قصه دشت سبز)برنده مقام اول کارگردانی شدم احساس کردم کم کم داره مسیر زندگیم عوض میشه.
و عوض شد
![]()
ده دوازده سال بود که میخواستم گروه نمایشی رو که خودم تشکیل داده بودم ثبت کنم تا وجهه قانونی پیدا کنه. اما شرایط فراهم نبود.
بالاخره در جشن روز جهانی تئاتر که 11خرداد امسال برگزار شد این اتفاق افتاد و
گروه نمایش سروش
به ثبت رسید.

الان گروه دارای اساسنامه هست و عضو گیری ها طبق شرایط و قوانین اساسنامه انجام می گیره.
![]()
تمرین های نمایش موش و گربه از هفته گذشته شروع شد.

هنوز شیوه خاصی رو برای اجرا انتخاب نکردم.اما به زودی این کار رو می کنم.امیدوارم کار خوبی بشه.
![]()

یادته کلاس چهارم دبستان بودی؟
هیچ وقت اون روزی رو که برای اولین بار اومدی در حالیکه دستت توی دست بابات بود و موهای سیاهتو با یه کش رنگی پشت سرت بسته بودی یادم نمیره.
اون موقع بین اونهمه پسر فقط تو دختر بودی.چشمات برق خاصی داشت.هیچ وقت حالتشون از یادم نمیره.
یادمه اوائل بابات میومد می نشست و صبر می کرد تا کار تو تموم بشه... بعد از چند روز گفت من میذارمش و میرم.ساعت چند بیام دنبالش؟و سر ساعت میومد و با هم سوار اون هیلمن نارنجی(یا زرد؟) رنگتون می شدین و میرفتین.یادته بابات چقدر منو دوست داشت؟
بهم میگفت مثل پسر خودم هستی.
منکه هیچ وقت یادم نمیره...
یادته دستتو می گرفتم و از خیابون ردت می کردم؟
از همون اول یه جور دیگه دوستت داشتم.خنده هات همیشه از ته دل بود.چشمات هم می خندیدن.
یادته توی اولین نمایشی که بازی کردی،(همون تقی و شهر خیال)،چقدر نقشت بامزه بود!!!
مامان یه پسری بودی که حداقل دوبرابر خودت قد داشت.علیرضا رو میگم.

یادته توی کار حسنک و دیو چه بلایی به سرت اومد؟یادته هر کاری میکردی تماشاچی متوجه نمیشد که باید بهت کمک کنه و با گفتن یه جمله حسنی رو نجات بده؟ یادته ؟پشت صحنه من داشتم سکته می کردم.فکر میکردم الانه که گریه کنی و بدویی بیای پشت صحنه و بگی آقای مقدر...هر چی میگم اینا جواب نمیدن....اما تو...تو...تو...چهارده مرتبه با حالتهای مختلف از تماشاچی خواستی که بگن و بالاخره گفتن.

یادت میاد توی نمایش (شهر دندانها) چه شاهکاری کردی؟ هنوز که هنوزه وقتی فیلم کار رو نگاه می کنم بهت احسنت می گم.اون لباسی رو که برات تهیه کرده بودیم هنوز نگهش داشتم.یادته چقدر تمرین می کردیم؟یادته چقدر تلاش کردی تا تونستی نقشتو خوب در بیاری؟یادمه که این تلاش تو از نظر داورها و (علی شاه حاتمی )هم مخفی نموند و اونسال به عنوان بازیگر برگزیده انتخاب شدی.

یادته سر تمرینهای شهر دندانها پسرهای شیطون کمی سربه سرت گذاشته بودن؟مجتبی و مهدی و محسن رو میگم.اون نامه ای رو که برام نوشتی یادته؟ سیزده سال از اون روز می گذره.اونها هم حالا بزرگ شدن.مجتبی خلبانه..مهدی مهندس معدنه و محسن هم مهندس مخابرات.

یادته سه سال گمت کردم؟ چقدر وقتی دیدمت از اینکه اینقدر قدت بلند شده ذوق زده شده بودم.
اون لحظاتی که داشتم نمایشنامه رکسانا رو می نوشتم...همونی که به نظر خیلی ها گل سرسبد نمایشنامه هام هست..تمام مدت جلوی چشمام بودی و هر دیالوگی رو که برای رکسانا مینوشتم ترو میدیدم که داری اون نقش رو بازی می کنی.از خیلی از بچه ها تست گرفتم.اما ته دلم این نقش مال توئه.گرچه این امکان وجود نداره که اینکارو بکنی.همیشه یادم میمونه که رکسانا رو با الهام از بازی تو نوشتم.
و بالاخره روزی که توی خیابون با همدیگه راه می رفتیم دیدم که دیگه کم کم همقد خودم شدی...
چقدر زود گذشت....
و حالا تو
تو
تو
تو که اولین دختر گروه نمایش سروش هستی
تو عزیز
تو یادگار سالیان دور
تو یادگار هفده سال پیش من
تو مژگان من
تو فرشته من
![]()
![]()
![]()
![]()
امشب عروس هستی
خوشبخت باشی![]()
اوه اوه دیر شد...برم آرین رو بیدار کنم.باید بیاییم عروسی
به قول آرین عروسی خاله مژگان.
چقدر توی اون لباس سفید زیبا شده بودی
امیدوارم که خوشبخت بشی عزیزم
![]()

