تبليغاتX
ایکاروس

از جلوی ساختمانی رد می شوم که عده زیادی زن و مرد جلوی اون تجمع کردن.

زنی حدود 50 ساله به شوهرش:

_ چی؟ وثیقه؟وثیقه از کجا بیارم؟؟؟؟

دختری حدود بیست ساله:

_الو؟...صدات قطع و وصل میشه...یه جا وایسا ببینم چی میگی؟..خب خب...اونجا هم نیست؟(به شدت می گرید) نه اینجا هم نیست...وای... بدبخت شدیم...کجا دنبالش بگردیم؟

یک پیرمرد:

_آقا...آقا...سرکار...تروخدا..بنام علی  معینی...اونجا نیست؟رفتم خیابون زند گفتن بیام اینجا...سرکار بخدا من همین یه پسر برام مونده.(تا حالا گریه یک پیرمرد رو دیدین؟)

مردی میانسال به مردی دیگر:

_نمیدونم.نامردا قبل از اینکه چیزی بپرسن یا چیزی ثابت بشه اول یه کتک مفصل بهشون  می زنن.

زنی گریان حدود 40 ساله به شوهرش:

_آخه مرد یه کاری بکن...دختره رو می کشن ها..!!!!

پسری که به نظر دانشجو میاد به دوستش:

_آره.امروز هم از ساعت 4 میدون دانشجو هستیم.

از جلوی جمعیت که می گذرم ناخودآگاه ترانه یار دبستانی من  رو زمزمه می کنم.

دو ساعت بعد در بین دوستان هستم:

_دیدین؟ بنازم...آقا همه رو شست و گذاشت کنار.درستش هم همینه.شما موسوی ها رای نیاوردین زورتون گرفته.بخاطر همین هم ادا در میارین.موج سبز و فوج سبز و از این مزخرفات.

_اگه اینهمه تقلب نمیکردین بهتون می گفتم.به قول همون آقاتقلب صدهزار تا ،یک میلیون نه یازده میلیون.معلومه...چنان تقلبی کردین که خودتونم باورتون نمیشه.

_دیشب صدای آمریکا رو دیدین؟دیدین چطور مردمو می زدن؟جالبه که تلویزیون هم هیچی نمیگه.

_آره دیدم.اون دختره رو که تیر خورد دیدی؟دیدی چشماش بی حرکت شد؟

دیدی از بینیش چطور خون زد بیرون؟

دیدی چطور از دهانش خون اومد؟دیدی؟

 کشته شد.

اسمش ندا بود.

(و اشک ریخت)

_واقعا این لباس شخصی ها کی ان؟

           

_معلومه .همونهایی که پروارشون کردن برای همچین روزهایی

_ای بابا ..هنوز مردم اراده نکردن که جلوشون وایسن.وگرنه...

_اگه مثل من به احمدی نژاد رای میدادین الان اینقدر همه جاتون نمی سوخت.

_به احمدی نژاد؟خیلی برام جالبه که از رو نمی رین.با اینهمه تقلب و کشتار و دروغ باز هم از رو نمیرین؟

_عزیزمه...خیلی کارش درسته.

_راستی امشب ساعت 11 یادتون نره.الله اکبر روی پشت بون

            

دو ساعت بعد در پمپ بنزین هستم:

_آقا زود باش.الان ساعت چهار میشه مردم می ریزن میان...دیگه نمیشه کار کرد

_چطور مگه؟

_دیروز ده دوازده تا از این دانشجوهای بیچاره رو ریختن توی مسجد اونطرف خیابون بعدش هم اینقدر با شیلنگ و باطوم و هر چی دم دستشون میومد میزدن که نگو و نپرس.خوشم اومد.دانشجو ها هم همه شعار میدادن.همینجور که کتک میخوردنا!!!ای وللا داشتن.

_اونروز هم من دیدم سه تا دختر یکی از این لباس شخصی ها رو تا حد مرگ کتک زدن.

جمله های جالبی که در این مدت شنیدم:

سخت ترین کارها محکوم کردن یک آدم احمق است.(وینستون چرچیل)

هر انقلاب فرزندان خویش را می خورد.

نترسین نترسین ما همه با هم هستیم.

 

الله اکبر

 

نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388  توسط مهران  | 


علیزاده

یادمه که از موسیقی سنتی بدم نمیومد.

متنفر بودم.

هر وقت جایی بودم که صدای موسیقی سنتی رو می شنیدم اعتراض میکردم که اینا چیه گوش میدین؟؟؟؟

همش آخ و واخ  و گریه و زاری .

همش دارند می نالند.

یه روز یکی از همکلاسیهام یه نوار کاست برام آورد که روی اون نوشته شده بود:

 نغمه هایی در دستگاه شور و ماهور

ساخته فرامرز پایور

..گفت اینو ببر گوش کن.گفتم بی خیال ترو خدا.من اصلا از این چیزها خوشم نمیاد. به هر حال با اصرار اون نوار رو گرفتم و چند روزی گوش دادم.به نظرم بد نیومد.یک طرف اون نوار رو برای خودم ضبط کردم و پسش دادم.تقریبا هر روز گوش میدادم.کم کم نظرم داشت عوض میشد.دوباره نوار رو از دوستم گرفتم و طرف دومش رو هم ضبط کردم.فکر می کنم تا امروز 5000مرتبه اون نوار رو گوش دادم.به تازگی که سی دی اونو هم بدست آوردم و دیگه  روی موبایل توی کامپیوتر و خلاصه هر جا بخوام دارمش.دیگه لازم نبود کسی بهم بگه که فلان کاست جدید اومده.تقریبا آمار همه آلبومهایی از این قبیل رو داشتم.

از اون به  بعد بود که با نوای دلنشین سنتور فرامرز پایور و  ،ویلن روح نواز پرویز یاحقی با اون شیوه خاص نواختنش یا صدای تار جلیل شهناز و هوشنگ ظریف  و کمانچه علی اصغر بهاری و ....از خودم بیخود میشم و مدهوش آوای این زخمه ها و مضرابها میشم.الان دیگه نمیدونم چی باید درباره مجید انتظامی بگم که کم نباشه.که حقش ادا بشه.

مجید انتظامی

از اون به بعد بود که هر وقت حسین علیزاده ،نی نوا رو اجرا میکنه یا وقتی صدای پر صلابت مرحوم حسین سرشار رو می شنوم یا صدای پر طنین محمد نوری یا صدای آسمانی حسام الدین سراج احساس میکنم دارم پرواز می کنم و آرزو می کنم ای کاش همین الان توی کنسرتشون بودم و با تمام وجود از موسیقی لذت می بردم.اما چه کنم که

 دست ما کوتاهه و خرما برنخیل...

یادمه از تئاتر بدم میومد.می گفتم :اه ...این کارا چیه!!!!همش می شینن روی زمین و یک دستشون رو به طرف تماشاچی دراز می کنن و میگن:

 آه...ترا چه می شود؟؟من اینگونه نبودم که بودم.آه....مرا دیگر نخواهی یافت....

تازه دیپلم گرفته بودم که با یه نفر  که توی کار نمایش بود آشنا شدم.اون موقع داشت نمایش

 مملی و همای سحرآمیز

 رو کار میکرد.گفت بیا توی این کار منشی صحنه باش.گفتم اولا که من از تئاتر خوشم نمیاد.دوما که من نه بابام منشی صحنه بوده و نه مادرم.بلد نیستم.گفت تو بیا من یادت میدم.

وقتی برای اولین بار وارد اون گروه شدم از فضای اونجا خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.یواش یواش اونقدر علاقمند شدم که دیگه تقریبا تمام وقتم رو یا توی سالنهای نمایش می گذروندم یا با بر و بچه های تئاتری اینور و اونور بودیم.وقتی برای اولین کارم (قصه دشت سبز)برنده مقام اول کارگردانی شدم احساس کردم کم کم داره مسیر زندگیم عوض میشه.

و عوض شد

ده دوازده سال بود که  میخواستم گروه نمایشی رو که خودم تشکیل داده بودم ثبت کنم تا وجهه قانونی  پیدا کنه. اما شرایط فراهم نبود.

بالاخره در جشن روز جهانی تئاتر که 11خرداد امسال برگزار شد این اتفاق افتاد و

 گروه نمایش سروش

به ثبت رسید.

الان گروه دارای اساسنامه هست و عضو گیری ها طبق شرایط و قوانین اساسنامه انجام می گیره.

تمرین های نمایش موش و گربه از هفته گذشته شروع شد.

موش و گربه

هنوز شیوه خاصی رو برای اجرا انتخاب نکردم.اما به زودی این کار رو می کنم.امیدوارم کار خوبی بشه.

نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388  توسط مهران  | 


 

تقی و شهر خیال 1373

یادته کلاس چهارم دبستان بودی؟

هیچ وقت اون روزی رو که برای اولین بار اومدی در حالیکه دستت توی دست بابات بود و موهای سیاهتو با یه کش رنگی پشت سرت بسته بودی یادم نمیره.

 اون موقع بین اونهمه پسر فقط تو دختر بودی.چشمات برق خاصی داشت.هیچ وقت حالتشون از یادم نمیره.

یادمه اوائل بابات میومد می نشست و صبر می کرد تا کار تو تموم بشه... بعد از چند روز گفت من میذارمش و میرم.ساعت چند بیام دنبالش؟و سر ساعت میومد و با هم سوار اون هیلمن نارنجی(یا زرد؟) رنگتون می شدین و میرفتین.یادته بابات چقدر منو دوست داشت؟

بهم میگفت مثل پسر خودم هستی.

منکه هیچ وقت یادم نمیره...

یادته دستتو می گرفتم و از خیابون ردت می کردم؟

از همون اول یه جور دیگه دوستت داشتم.خنده هات همیشه از ته دل بود.چشمات هم می خندیدن.

یادته توی اولین نمایشی که بازی کردی،(همون تقی و شهر خیال)،چقدر نقشت بامزه بود!!!

مامان یه پسری بودی که حداقل دوبرابر خودت قد داشت.علیرضا رو میگم.

تقی و شهر خیال 1373

یادته توی کار حسنک و دیو چه بلایی به سرت اومد؟یادته هر کاری میکردی تماشاچی متوجه نمیشد که باید بهت کمک کنه و با گفتن یه جمله حسنی رو نجات بده؟ یادته ؟پشت صحنه من داشتم سکته می کردم.فکر میکردم الانه که گریه کنی و بدویی بیای پشت صحنه و بگی آقای مقدر...هر چی میگم اینا جواب نمیدن....اما تو...تو...تو...چهارده مرتبه با حالتهای مختلف از تماشاچی خواستی که بگن و بالاخره گفتن.

حسنک و دیو 1374

یادت میاد توی نمایش (شهر دندانها) چه شاهکاری کردی؟ هنوز که هنوزه وقتی فیلم کار رو نگاه می کنم بهت احسنت می گم.اون لباسی رو که برات تهیه کرده بودیم هنوز نگهش داشتم.یادته چقدر تمرین می کردیم؟یادته چقدر تلاش کردی تا تونستی نقشتو خوب در بیاری؟یادمه که این تلاش تو از نظر داورها و (علی شاه حاتمی )هم مخفی نموند و اونسال به عنوان بازیگر برگزیده انتخاب شدی.

شهر دندانها1375

یادته سر تمرینهای شهر دندانها پسرهای شیطون کمی سربه سرت گذاشته بودن؟مجتبی و مهدی و محسن رو میگم.اون نامه ای رو که برام نوشتی یادته؟ سیزده سال از اون روز می گذره.اونها هم حالا بزرگ شدن.مجتبی خلبانه..مهدی مهندس معدنه و محسن هم مهندس مخابرات.

یادته سه سال گمت کردم؟ چقدر وقتی دیدمت از اینکه اینقدر قدت بلند شده ذوق زده شده بودم.

اون لحظاتی که داشتم نمایشنامه رکسانا رو می نوشتم...همونی که به نظر خیلی ها گل سرسبد نمایشنامه هام هست..تمام مدت جلوی چشمام بودی و هر دیالوگی رو که برای رکسانا مینوشتم ترو میدیدم که داری اون نقش رو بازی می کنی.از خیلی از بچه ها تست گرفتم.اما ته دلم این نقش مال توئه.گرچه این امکان وجود نداره که اینکارو بکنی.همیشه یادم میمونه که رکسانا رو با الهام از بازی تو نوشتم.

و بالاخره روزی که توی خیابون با همدیگه راه می رفتیم دیدم که دیگه کم کم همقد خودم شدی...

چقدر زود گذشت....

و حالا تو

تو

تو

تو که اولین دختر گروه نمایش سروش هستی

تو عزیز

تو یادگار سالیان دور

تو یادگار هفده سال پیش من

تو مژگان من

تو فرشته من

امشب عروس هستی

 

خوشبخت باشی


اوه اوه دیر شد...برم آرین رو بیدار کنم.باید بیاییم عروسی

به قول آرین عروسی خاله مژگان.


چقدر توی اون لباس سفید زیبا شده بودی

امیدوارم که خوشبخت بشی عزیزم

نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388  توسط مهران  | 


آقای رییس جمهور

من میدونم منظور اون کسی که با کلاه فیلمهای وسترن و با خالکوبی و تاتو روی دست و صورت و با اون تیپ خاص اومده بود تا رییس جمهور ایران بشه چی بوده!!

من میدونم چرا یک  پسر دوازده ساله رو آوردن تا کاندیدای ریاست جمهوری بشه.

من میدونم اون احمقی که میاد و میگه من اومدم رییس جمهور بشم تا آقای رونالدو رو بیارم تا ورزش این مملکت رو نجات بده چون کاربلده!!!!چه منظوری از این کارش داره.

آقای رییس جمهور

من میدونم اونی که برای همه انتخابات میاد و کفن می پوشه و روی اون می نویسه نوکر ملت چه منظوری داره!!

من میدونم...

کاری به نحوه عملکرد رییس جمهور فعلی ندارم.اما شما فکر می کنید این آدمهایی که برای گرفتن این پست به خودشون جرات میدن و میان جلو چه منظوری دارن؟مسلما براشون مهم نیست که دیگران و کشورهای خارجی چه برداشتی از ما می کنند.

ناگفته نمونه که اگه از همون اول قانون محکمی میگذاشتند تا هر ننه قمری نتونه بیاد  و برای این مسئله حیاتی پا پیش بذاره الان اینجوری تحقیر نمیشدیم.به فرض اینکه اونها از طرف فرد ،گروه و یا حزب خاصی مامور شده باشند  باز هم کارشون توجیه پذیر نیست.

اینها با این کارشون به شعور من هم توهین کردن .ما رو احمق فرض کردن و انتظار دارن که بهشون رای بدیم....

شاید بهتر از همه این باشه که آقای رییس جمهور شخصا با اینها برخورد کنه تا مرتبه دیگه کسی جرات نکنه پست ریاست جمهوری یک کشور رو اینطور به باد مضحکه بگیره.

آقای رییس جمهور


راستی این دفعه که کمی نوشتن مطلب جدید در وبلاگ طول کشید به خاطر این بود که چند تا امتحان داشتم.

علوم

اجتماعی

بخوانیم

و

جمله نویسی

ان شالله به زودی جبران می کنم.

نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388  توسط مهران  | 


یک روز من (مثلا شنبه)

-          پاشو....پاشو...شیش و ربعه

آخ که نمیدونین توی شیراز اونم توی اردیبهشت ساعت 6 صبح از خواب بیدار شدن چه ستم بزرگیه. به هر حال با چشمانی نیمه باز بیدار میشم. حالا مگه میشه از رختخواب بیرون اومد .. وای چه مصیبتی !!!!

به ساعت که نگاه میکنم می بینم راهی جز حرکت ندارم... دست و صورتم رو میشورم و اگر صورتم قابل تحمل نباشه قرقر صدای ماشین صورت تراشی هم به این بیحوصلگی اضافه میشه. بعد از شستن صورت دیگه خواب از کله مبارک پریده و وارد مرحله بعد میشم.

-         آرین... آرین ... پاشو ما رفتیم ...آرین ...

-         (نه فایده نداره مجبورم به قلقلک رو بیارم )

                   اگر با قلقلک از خواب بیدار بشه دو حالت ممکنه به وجود بیاد :

1-     یا مثل بخت النصر بیدار میشه و بد اخلاق میشه

2-     یا از شدت مسخره بازی ما رو هم بداخلاق میکنه

به هر حال فرض کنید همیشه گزینه دو درسته... الآن دیگه ساعت 6:45 دقیقه شده و موقع رفتن.  آرین صندلی عقب و من هم جلو

                             خانوم همسر هم نقش راننده رو بازی میکنه .

(چون من باید نیمه راه پیاده شم و به طرف اداره خودم برم)

استارت زده میشه و ماشین حرکت میکنه .

من :   یا ابوالفضل...... یا حسین... یا تقی ... یا نقی ... آی زدیش ... وای مواظب باش ..

          واااااااااااااااااای به خدا امتیاز نداره ....

فکر میکنم یه روز بالاخره سینی زیر ماشین که جلوی پاهام هست از فشار پاهای من سوراخ بشه و پام بزنه بیرون!

به هرحال با هزار سلام و صلوات نیمه راه پیاده میشم و به اداره میرم. اونجا اولین کاری که میکنم وبلاگ رو چک میکنم بعد ایمیلهارو و بعد کار روزانه شروع میشه .

            ظهر ماشین رو از خانوم همسر میگیرم و میرم دنبال آرین و با هم میریم   خونه.

-         بابا امروز نوبت منه که  آهنگی رو که دوست دارم گوش کنم .

و این حرف یعنی تمام مدت 20 دقیقه ای که توی راه هستیم باید چایکوفسکی گوش کنم ...اونم  با ولووم 76

                   فرض کنید یه ماشین توی خیابون از بغل دستتون رد میشه .

یه پدر و پسر توش نشستن. پسر جلو نشسته جعبه دستمال کاغذی رو برداشته و به جای ویولن ازش استفاده میکنه و همراه با چایکوفسکی یکی از قطعات رو اجرا میکنه...بدونین که اون ما هستیم.

کمی از صحبتهای من و آرین در ماشین:

-         بابا شما میدونین معده کجاست؟

-         آره . پشت گوش !

-         نه بابا جدی میگم.

-         آره خب پشت گوشه. مگه نمیدونی؟

-         نه خیرم اینجاست ( به شکمش اشاره میکند) خب . بلد نبودین ...حالا میدونین چند نوع روده داریم ؟

-         خدا به خیر کنه باید امتحان علوم بدم ؟

-         نه بابا اگه بلدین بگین.

-         خب زیاد داریم روده خرطومی. روده دراز .روده کوتاه .روده قلمی .روده سگ و ...

-         اصلآ شما همش چرت و پرت میگین !!!

        خب بچه به نظرت من نمیدونم چند نوع روده داریم ؟ والا ما همه این درسهارو خوندیم.خیلی هم بیشتر از تو

 -           (نه ... به هیچ صراطی مستقیم نیست و باید جواب بدم)

به هر حال به خونه میرسیم .

-         بابا ... هر کی زودتر لباساشو عوض کرد برنده است .

        اونوقت اتاقش بمب میخوره و اینجوری میشه:

بعد از جنگ

-         آرین قبول نیست تو هیچی رو سر جاش نذاشتی.

-         نه نه ... نه خیر شما میخواین جر بزنین .

-         ؟ من !!؟ من جر بزنم !! باشه تو برنده هستی هرچی میخواد گیر من بیاد مال تو باشه... بیا ناهار آماده است ...بیا

-         وااای ...چرا گرمش کردین؟ من نمی خواستم .من غذای سرد دوست دارم ... وااااااای

در حین ناهار خوردن تلویزیون هم تماشا میکنیم . تکرار سریال شب گذشته. البته نه هر سریالی !!! یا اگر چیز به درد بخوری داشته باشه ...بعد موقع خواب آرینه و اینترنت من . یه سری به وبلاگ میزنم و به دوستام و ایمیلهارو چک میکنم. بعد از ساعتی که گذشت یه چرت کوچولو .

حالا ساعت حدود 5 هست.

-         آرین ... آرین پاشو . صبح شده دیگه . پاشو ... پاشو . مگه کلاس نداری ؟؟؟؟

از خواب بیدار میشه و شروع میکنه به تمرین ویولن . همینطور که کارام رو انجام میدم به دریاچه قو – کشاورز خوشحال – منوئت ... و ... و ... گوش میدم . ساعت 6 با هم از خونه میریم بیرون این دفعه نوبت منه که آهنگی رو که میخوام گوش کنم .یکی از آلبومهای محمدنوری رو ترجیح میدم . آرین هم با علاقه گوش میکنه . 6:30 کلاس ویولنش شروع میشه و تا 7 طول میکشه .

مامانش هم که از سر کار تعطیل شده به اونجا میاد و هر سه تا با هم میایم خونه .

جومونگ – شام – مشق و درس آرین ... و البته من و مامانش باید درسهای کلاس سوم ابتداییمان را مرور کنیم . ساعت 10 آرین کتاب میخونه و میخوابه . منهم سراغ یه فیلم میرم و نگاه میکنم .

                               نمیدونم چرا آخر اکثر فیلمها یکی میگه:

پاشو ... پاشو  ساعت شش و ربعه

 

نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388  توسط مهران  | 


سیزده بدر

یادمه بد ماشین بودم.هر وقت میخواستیم به مسافرت بریم به محض اینکه یک ساعت توی ماشین می نشستم حالم بد میشد و گلاب به روتون......

سال 64 بود که برای سیزده بدر رفتیم به دشت و بیابان و کوه و رود .

صبح کله سحر از خواب بیدار شدیم.سه چهارتا  ماشین از فامیلها هم جمع شدیم و رفتیم.بعد از صبحانه حدود ساعت 7 صبح بود که اینجانب تصمیم گرفتم به کوهنوردی برم.البته کوهش نه کلیمانجارو بود نه اورست و نه دماوند.از همین تپه الکی ها بود که به سختی جواز کوه بودن رو گرفته بود.

به هر حال...

وقتی داشتم بر می گشتم توی سراشیبی ناگهان یه سنگ از زیر پام در رفت و من برای اینکه به زمین نخورم چند قدم رو به جلوتر دویدم واین باعث شد که توی سراشیبی کنترل خودمو از دست بدم و با سرعت شروع به دویدن کنم.

چشمتون روز بد نبینه.دویدن همان و با کله به زمین خوردن همان.

فکر می کنم مثل توی کارتون ها به زمین خوردم که کمی بالاتر از پیشونی ام ورم کرده بود.

لحظه ای که از افتادن خلاص شدم و تونستم بشینم بلافاصله با خودم گفتم :

(اسمم مهرانه و دوم راهنمایی هستم...)

خوشحال شدم که فراموشی نگرفتم.آخه اون موقع ها یه سریال میگذاشت به اسم مهاجران که نقش اصلی اون دختری بود که در اثر اصابت سرش با زمین فراموشی گرفته بود...

بگذریم

کله مبارک ورم کرد و بالا اومد.مثل توی تام و جری.وقتی کاملا اومدم پایین کمی حالم بد شد.از گوشم و بینی ام هم خون نمیومد.کمی نشستم.همه دور و برم می چرخیدند و مواظبم بودند.

چه حالی می داد..

باز هم بگذریم.

بعد از دو سه روز در اون ناحیه ای که ورم کرده بود احساس خارش شدیدی میکردم.و کم کم به همراه خارش موهاشو هم کندم .با خودم گفتم نبودن چندتا نخ مو که توی انبوه این موها پیدا نمیشه. .اما چشمتون روز بد نبینه....وقتی توی آینه نگاه کردم دیدم به اندازه یک پشت ناخن موها کنده شده و مثل نگینی توی سرم می درخشه.

حالا هر وقت به کوه میرم به یاد اون روز می افتم و نشونه ای که تا ابد همراهم هست..

البته الان دیگه پیدا نیست.

جالبه که با اون شتابی که به زمین خوردم کله ام نشکست.

برام اسفند دود کنید .چشمم هم نزنید.

امروز که با آرین به کوه رفته بودیم 167 بار گفتم :

بچه ندو.

بچه یواش برو.

بچه میخوری زمین ها!!!

اصلا بیا برات یه چیزی تعریف کنم...

راستی از سیزده بدر اون سال به بعد تا حالا دیگه بد ماشین نیستم و توی مسافرتهای زمینی حالم بد نمیشه و اتفاقی نمی افته.

نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388  توسط مهران  | 


یک سال گذشت.

زمین که این همه سرد بود و  یخبندان با رسیدن نوروز تصمیم گرفت خودشو عوض کنه.

سراسر گل شد.ای دریغ

اونهمه سرما رو کنار گذاشت و به یه بهار فکر کرد.

بهار؟

بهار بیاد؟

اینجا؟پیش من؟و بهار رو به دل خودش دعوت کرد و خاک نو شد. این دعوت رو جشن می گیریم...

من چی؟ای دریغ...

برای من هم یک سال گذشت..من چی؟قلبم رو با همه کدورت هایی که داشت به سال جدید آوردم.از این فرصت طلایی و بهاری استفاده نکردم.گذاشتم تا زنگار کینه هایی که از سال قبل روی قلبم مونده بود همونجا سایه بندازه و هیچ تغییری نکنه.چون من از خاک هم کمترم.

کینه...کینه...کینه

به پشت سرم که نگاه می کنم می بینم جز بد خلقی، جز کج اندیشی،جز ریا،جز دروغ گویی،جز تهمت به عزیزان،جزنیرنگ و جز حسادت کاری نکردم.

واقعا من چه جور آدمی هستم؟

اه

از خودم بیزارم.از خودم شرم دارم که با نوروز هم قلب من روزی نو رو نمی بینه

من از خاک هم کمترم.

برای اینکه نوروز بیاد از چند روز قبل همه خونه رو تمیز کردم.بعد از سال تحویل به این و اون زنگ زدم و تبریک گفتم.چی رو؟ نو شدن دوباره زمین رو؟

اما من از خاک هم کمترم

چون خودم نو نشدم

اینقدر خودخواهم و مغرور که حاضر نیستم تمرین کنم بزرگ باشم،بزرگوار باشم.حاضر نیستم تمرین کنم مهربان باشم،تمرین کنم که عاشق باشم.اینقدر بد هستم که نبخشم.چون

از خاک هم کمترم...

خدایا به من قدرت بده بتونم ببخشم.به من قدرت بده که قدر همه دوستامو بدونم...قدر مهربونیها رو بدونم.خدایا به من قدرت بده که قدر سلامتیم رو بدونم خدایا به من قدرت بده عشق رو در گوشه گوشه قلبم بکارم و به تو فکر کنم.هر لحظه...

هر جا

به بیت بیت این دو شعر دقت کنیم

 

برآمد باد صبح و بوي نوروز
بكام دوستان و بخت پيروز
مبارك بادت اين سال و همه سال
همايون بادت اين روز از همه روز
چو آتش در درخت افكند گلنار
دگر منقل منه آتش ميفروز

چو نگرس چشم بخت از خواب برخاست
حسد گو دشمنان را ديده بر دوز
بهاري خرمست آخر كجائي
كه بيني بلبلان را ناله و سوز
جهان بي ما بسي بوده است و باشد
برادر جز نكو نامي ميندوز
نكوئي كن كه دولت بيني از بخت
مبر فرمان بد گوي بد آموز
دريغا عيش اگر مرگش نبودي
دريغ آهو گرش بگذاشتي يوز
منه دل بر سراي عمر سعدي
كه بر گنبد نخواهد ماند اين كوز

(( سعدي ))

 

نو بهارست در آن كوش كه خوشدل باشی
كه بسي گل بدمد باز و تو در گل باشي
در چمن هر ورقي دفتر حال دگرست
حيف باشد كه ز كار همه غافل باشي
من نگويم كه كنون با كه نشين و چه بنوش
كه تو خود داني اگر زيرك و عاقل باشي
چنگ در پرده همي ميدهدت پند ولي
وعظت آنگاه كند سود كه قابل باشي

نقد عمرت ببرد غصه دنيا بگزاف
گر شب و روز درين قصه مشكل باشي
گرچه راهيست پر از بيم زما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشي
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
صيد آن شاهد مطبوع شمايل باشي

(( حافظ ))

نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387  توسط مهران  | 


داشت فیزیک میخوند.صفحه 23 بود.22 اسفند .تولد حضرت مهدی .19سال پیش بود.16 سالش بود.ساعت 9 صبح رو نشون میداد.طبق معمول یک صفحه درس میخوند ،یک ساعت خیال پردازی می کرد.تلفن زنگ زد.دوستش رضا بود.

-         سلام رضا.چطوری؟

-         سلام

-         چته؟

-         هیچی...بابات مرد.

-         چی؟

-         بابات مرد

-         مسخره...شوخی بی مزه ای بود.خداحافظ

-         خداحافظ

***************

به اتاقش رفت....کمی درس خوند...ساعت نه و ربع شد.تلفن دوباره زنگ زد....رضا بود...

-     چی میگی؟

-    جدی گفتما!!!!

-    چه جوری؟

-    نمیدونم ...منم شنیدم.خداحافظ

**************

بابا و مامانش  مسافرت بودن.این دلش رو بیشتر شور می انداخت.از هیچ طریقی به اونا دسترسی نداشت.با خودش گفت خبر بد رو که اینجوری نمیدن.حتما شوخی بوده.

هر چی دعا بلد بود خوند.هرچی تونست نذر و نیاز کرد.از اونی که تولدش بود خواهش کرد.

تا غروب هیچی به برادر و خواهرهاش نگفت.

***************

غروب مادر اومد...

از مادر پرسید:

-         بابا کجاست؟

-         گذاشتیمش سردخونه...

 وخانه از صدای ضجه در هم پیچید.یا صاحب الزمان

-         نشست...

      ********************************************************

*********************************************************************

در مورد پست قبلی و عکسی که گذاشته بودم باید بگم که فقط دوست عزیزم (علی)

به دنبال چراغی درست گفته بود.

این پیرزنی رو که می بینید خدمتکار مخصوص محمد رضا شاه هست که انقلابیون دارن برای تحقیر اونو توی شهر میدوانند.جرمش رو نمیدونم چی بوده.ببخشید...

******************************************************

گروه نمایش سروش به زودی به ثبت می رسه و از اون به بعد نحوه عضو گیری و کارهایی که توی گروه انجام میشه متفاوت میشه..سعی من بر اینه که سطح علمی بچه ها رو بالا ببرم و در حوزه تئاتر با اقتدار بیشتری ظاهر بشیم.

****************************************************

15 اسفند ماه نمایشنامه  قرمز و دیگران نوشته آقای محمد یعقوبی به عنوان آخرین برنامه نمایشنامه خوانی در سال 87 اجرا شد .امسال تنها سالی بود که سه کار نمایشی ارائه دادم.

ماه پیشونی...یک دقیقه سکوت ...قرمز و دیگران.

                                  تمرینهای ماه پیشونی

تمرین ماه پیشونی       تمرین ماه پیشونی

                                            

                  اجرای نمایشنامه خوانی قرمز و دیگران

نمایشنامه خوانی قرمزو دیگران

                             اجرای نمایشنامه خوانی یک دقیقه سکوت

               

یک دقیقه سکوت  یک دقیقه سکوت

البته نمایشنامه رکسانا رو هم  برای جشنواره نمایشنامه نویسی  ارائه داده بودم که در استان چهارم شد.

به هر حال سال 87 سال بسیار پرکاری برای گروه بود.

جمعه 23 اسفند ماه هم که آخرین جمعه سال هست طبق روال هر سال همه اعضای گروه یه جا جمع میشن و ساعتی رو به پیاده روی میگذرونن.

 *******************************************************

(((به اینجا هم سری بزنید)))

این آخرین پست در سال ۸۷ بود.

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387  توسط مهران  | 


 

از این عکس چی میدونین؟؟؟؟

 امامزاده سیار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387  توسط مهران  | 


 

 موقعی که در فیلم گنج قارون ،فردین و ظهوری و آرمان با اون وضع خاص آبگوشت خوردند ،دانسته یا ندانسته بنیان گذار سبک خاصی از فیلم شدن که بعدا

 فیلمهای آبگوشتی نام گرفت.

چه بخواهیم و چه نخواهیم این سبک بخشی از تاریخ سینمای ماست..شاید همون دلیلی که ایرج میرزا رو در زمان قاجار وادار کرد که اشعاری رو با ویژگی خاصی به جامعه تحویل بده و فروزان رو در چهل سال بعد وادار کرد که برای جلب نظر مخاطب به هر حربه ای متوسل بشه (که  البته تا حدود زیادی هم موفق بود )الان هم این جوانان رو وادار کرده که به موسیقی زیر زمینی اونهم با این درجه از ابتذال پناه بیارن.و این شاهکار شرایط جامعه است.

یه موقعی می گفتیم این موسیقی لس آنجلسی هم واقعا مزخرفه.حالا همونطور که هممون میدونیم وضعیت به گونه ای فرق کرده که باید کانالهای ماهواره رو طوری تنظیم کنیم که برای شنیدن موسیقی شبکه های لس آنجلسی رو بگیره.

البته تحت هیچ شرایطی با این نوع موسیقی موافق نیستم.چون نه تنها با فرهنگ ایرانی مطابقت نداره بلکه ضدیت و در جاهایی دشمنی هم داره.

اینها رو برای این نمیگم که جواب بشنوم خب نگاه نکن.

نه

نمیشه

وقتی شما با فرزندی سر و کار دارید که توی مدرسه با دوستانش از همه چیز حرف می زنن و همونطوری که همه میدونیم نسلشون 180 درجه با ما فرق میکنه پس نمیتونیم اونها رو تحریم کنیم که چیزی رو نبینن.

میتونیم محدودش کنیم اما اینکه کاملا ممنوع بشه ...نه

وقتی فرزندت توی مدرسه بشنوه که فلان خواننده چنینه و چنانه تا کی میتونه نسبت به این مسئله بی تفاوت باشه؟و بگه ما توی خونه ماهواره نداریم و چیزی نمی بینیم.همونطوری که اگر کسی بیست سال پیش توی خونه شون ویدیو نبود از بخش مهمی از تعاریف مورد علاقه همکلاسیها و در نتیجه حضور در جمع دوستان محروم میشد.

من عقیده دارم که اونها باید با همه وسایل ارتباط جمعی آشنا باشند تا حدی که افکار و عقایدشون که در حال شکل گیریه، منحرف نشه و اینجا وظیفه ما به عنوان بزرگتر اینه که با نشان دادن فرهنگ، آرمان ،ارزش و ضد ارزش به اونها، عقایدشون رو جوری پرورش بدیم که در آینده جامعه بهشون به چشم یه ببو گلابی نگاه نکنه.

اما مسئله دیگه اینه که این شبکه ها واقعا واقعا واقعا بد آموزی دارن.نه تنها برای کودکان و نوجوانان بلکه برای جوانان ما هم همینطور.که البته گمان من بر اینه که برای جوانان بد آموزیشون بیشتر از کودکانه.چون اونها دقیقا در سنی به این ابتذال (البته به نظر من)رسیدن که کشور بیشتر از هر موقع دیگه ای به اونها و تفکر سازنده شون نیاز داره.

دقیق تر بشیم:

توی شوهای تلویزیونی  لس آنجلسی به حرکت دوربین روی اندام خانمها دقت کردین؟یا توی شوهای شبکه های دیگه که دخترها به طرز احمقانه ای آرایش های آنچنانی میکنن و دلشون خوشه که یه روسری روی سرشون انداختند کارگردان واقعا به چه چیزی فکر می کنه؟به چه منظوری اقدام به ضبط این تصاویر میکنه؟...

ابتذال

اگر زمانی برای نشان دادن زیبایی ظاهری معشوق از چشم و ابرو و نهایتا زلف و دهان استفاده میشد الان این جهت به کدوم سو تغییر پیدا کرده؟

در سالیان اخیر می بینیم که در شعر های این ترانه هاجهت سرودن شعر هم تغییر کرده. در اشعار سالهای گذشته کشش عاشق به سمت معشوق به بهترین شکلی نشون داده میشد و عاشق همه هم و غمش این بود که به وصال یار برسه.

اما حالا چی؟

دیگه ازت بدم میاد

برو دیگه دوستت ندارم

دیگه نمی خوامت

گور پدرت

مرده شور اون چشماتو رو ببره

و از این قبیل...

البته درسته که این اشعار هم مانند زمان ایرج میرزا در بستری به وجود اومدن که خاص این نوع ترانه سراییه.

اما چرا؟

چون مخاطب خودشونو دارن.

مخاطبشون هم کسانی هستند که با تمام وجود این آهنگها و اشعار رو می پسندند...

چرا؟

نوع جهت گیری فکریشون به کدام طرفه و چرا اینقدر تغییر کرده؟

وقتی  در یک شو تلویزیونی ترانه ای از محتوای شعری برخوردار نباشه( که متاسفانه اکثر موسیقی های اخیر که مجاز شناخته میشن از این دسته اند )به سمتی کشیده میشه که برای جذب مخاطب به تحریک کردن غرایزی می پردازن که کنترل اون غرایز شرایط خاصی رو می طلبه که فعلا ربطی به این بحث نداره.

ذهن کودکان و نوجوانان ما با تکرار این اشعار چه سمت و سویی می گیره؟اونها در سالیان آینده با معشوقشون چه طوری رفتار می کنن؟و اصلا معیارشون برای انتخاب معشوق چی میشه؟کمان ابرو ؟چشم مست؟لب افسوس کنان و یا با عرض پوزش از همه خانمهایی که این وبلاگ رو میخونن اندازه سینه و باسن و ترکیب ران و ساق پا؟

چه جوری برای فرزندان ما معیار مشخص میشه؟

وظیفه ما چیه؟

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387  توسط مهران  |