تبليغاتX
ایکاروس

شب

برف سنگيني باريده بود. سرما بيداد ميکرد.گويي شهر در ظلمت مرگ فرو رفته بود. گاه گاهي صداي جغدي يا فرياد گربه اي سکوت را درهم مي شکست . زن ناگهان از خواب بيدار شد. خواب غريبي ديده بود. شايد اگر از خواب نمي پريد از شدت ترس قالب تهي ميکرد. نگاهي به اطراف انداخت . فرزندانش مثل دو پرنده کوچک که بخواب زمستاني رفته اند چنان با آرامش خوابيده بودند که گويي حتي صبح هم قصد بيدار شدن ندارند. از جا بلند شد. اولين چيزي که توجهش را جلب کرد نور ماه بود که به قاب نقاشي «حمايت» تابيده بود و دايره روشن بزرگي را در وسط تابلو منعکس کرده بود. لحظاتي به قاب خيره ماند. شوهرش در خواب سرفه اي کرد . زن از داخل صندوقچه اي که گوشه اتاق سالها بعنوان صندلي و ميز بکار  رفته بود، چاقوي جيبي کوچکي را برداشت و بالاي سر شوهرش نشست.صداي جغدي از دورها شنيده شد. مرد در خواب عميقي فرو رفته بود. زن لحظاتي به فکر فرو رفت. ديگر طاقتش طاق شده بود. بين آن دو بايد يکي را انتخاب ميکرد. سختي زيادي را متحمل شده بود. بياد اولين روزهاي ازدواجش افتاد. لحظه اي تأمل کرد و بعد به نرمي از جا بلند شد و بطرف در اتاق براه افتاد. در با صداي دردناکي باز شد. زن مکث کوتاهي کرد. يکبار ديگر همه را از نظر گذراند تا از خواب بودن آنها اطمينان حاصل کند . از راهرو گذشت و وارد حياط شد. بي اختيار پالتو کهنه اش را بخود پيچيد تا از گزند سرما در امان باشد. سرما بيداد مي کرد. پالتوش را محکمتر درهم کشيد . پاهايش را آرام در برفها گذاشت و با احتياط راهي آنطرف حياط شد تا به زيرزمين رود. چندبار نزديک بودروي برفها ليز بخورد اما خودش را کنترل کرد. جغدي از روي بام پرکشيد و رفت. صداي ناله اش از دوردستها شنيده شد. زن حالا به بالاي پله هاي زيرزمين رسيده بود. هيچوقت زيرزمين را اينقدر تاريک نديده بود. آرام از پله ها پايين آمد. زيرزمين نمور و تاريک بود. هيچ چيز ديده نمي شد. با دستش بدنبال کليد چراغ گشت. لامپ را روشن کرد. موش کوچکي بسرعت از کنار پايش گريخت و به سمت ديگر زيرزمين رفت. زن چاقو را در دستش فشرد و بسمت مجسمه گچي که گوشه راست انتهاي زيرزمين قرار داشت رفت. کرسي را برداشت و روبروي مجسمه گذاشت. وقتي که روبروي مجسمه روي کرسي مي نشست همقد مجسمه ايستاده مي شد. صداي جغد دوباره بگوش رسيد. گويي قصد نداشت آن خانه را ترک کند.

مجسمه تقريباً تمام بود و فقط قسمت کمي از صورت آن باقي مانده بود. دو ماه بود که روي آن کار ميکرد. از مدتها پيش به فکر ساختن مجسمه افتاده بود. مجسمه ، زني بود که راست ايستاده و او را تماشا ميکرد. نگاهي به عکس پدرش انداخت که گوشه انباري افتاده بود و تمام سطح آنرا خاک پوشانيده بود. چاقو را استادانه در گوشه چشم مجسمه فرو برد و آنرا اندکي خراشيدو بعد شروع به حالت دادن چشمهاي مجسمه کرد. براي اولين بار مي خواست عشق و نفرت را با هم تجربه کند، با هم بياميزد و ترکيبي از اين دو را جاودان سازد.

دستهايش از شدت سرما کرخ شده بود. آنها را جلوي دهان گرفت و سعي کرد با حرارت دهان اندکي گرمشان کند. مدتي به اينکار ادامه داد تا توانست دوباره بکار مشغول شود. گاهي اوقات انتخاب برايش مشکل ميشد. بخودش نهيب ميزد و اين فکر را از سرش بيرون ميکرد. حالا ديگر بدون او مي توانست زندگي کند. ناله جغد فضا را پر کرد. زن همچنان بکار خود مشغول بود. گاهي از شدت سرما دستها را برهم ميماليد و گاهي سخت  مشغول کار ميشد. ديگر چشمها . گوشها ، بيني ، حالت لب و دهان ، دستها . . . بياد دستها افتاد. چقدر از اين دستها خاطره داشت گاهي دستها چنان او را به اشک آورده بودند که طاقتش طاق ميشد و فريادي از درد سر ميداد. گاهي چنان نوازشش ميکردند که از شوق مي گريست. ديگر کمتر مشکل دوراهي قبل را داشت. تصميم خود را گرفته بود و ديگر هيچ چيز نمي توانست جلوي او را بگيرد. هر چند هم که خاطرات شيرين اين دستها آنقدر زياد بود که مي ترسيد به آنها فکر کند. بايد يکي را انتخاب ميکرد. قدرت مبارزه از او سلب شده بود مثل بره اي آرام و مطيع بود. جز آنچه را که مي خواست چيزي نمي ديد. ناخودآگاه بياد خواهران و برادرانش افتاد. لبخند تلخي زد و از جا برخاست. پالتوش را محکم بدور خود پيچيد و مجسمه را کشان کشان تا نزديک پله ها برد. سرما بيداد ميکرد . صداي جغدي از بام شنيده ميشد. چقدر مجسمه سنگين بود. پله ها را يکي يکي طي کردتا به حياط رسيد . از شدت سرما دستهايش را در جيب فرو برد. درنگ جايز نبود. گمان نميکرد مجسمه اينقدرسنگين شده باشد ازميان برفها مجسمه را به پله هاي کنار ساختمان کشاند. عزمش جزم بود. مجسمه را از پله ها بالا کشيد. ديگر پاهايش سرما را احساس نميکردند. نفرت وکينه در وجودش موج ميزد. به پشت بام رسيده بود. مجسمه را بر لبه بام گذاشت و مقابل آن نشست. نمي توانست عشق را که خود برگزيده بود از بين برد. توانايي اينکار را نداشت. نمي توانست . . . نمي توانست . بايد از همه چيز مي گذشت مدتها قبل همه را از بين برده بود. مجسمه ها را يکي پس از ديگري . تبحر عجيبي پيدا کرده بود. هشت سال پيش وقتي تازه ازدواج کرده بود همه دوستش ميداشتند اما ناگهان ورق برگشت. شوهرش تصميم گرفت او را فقط براي خود نگهدارد. شروع به آزار او کرده بود. او نيز پس از اندک مقاومتي در ابتداي کار بالاخره عادت کرده بود. بياد آورد که قبل از ازدواج چقدر سيب را دوست داشت اما سالها بود جز مزه انار چيزي را نچشيده بود. مجسمه را به پايين هل داد. مجسمه در همان حال که به پايين سقوط ميکرد. گفت : دخترم کاش فرزندت با تو اينطور رفتار نکند.

صبح روز بعد مرد زودتر از روزهاي ديگر از خواب برخاسته بود. به حياط آمد تا کمي نرمش کند. کف حياط تکه هاي گچي را ديد که روي برفها پراکنده بود. کمي آنطرفتر جسد همسرش روي آميزه اي از برف و خون افتاده بود. جغد ناله بلندي سر داد. مرد پيروز شده بود. . . .

نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385  توسط مهران  | 


سلام بر همه دوستان عزیزم

آماده ارایه مطالب شما در این وبلاگ هستم.

نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385  توسط مهران  | 


سخن عشق تو بي آنكه بر آيد به زبانم

رنگ رخساره خبر مي دهد از حال نهانم

گاه گويم كه بنالم زپريشاني حالم

باز گويم كه عيانست چه حاجت به بيانم

گر چنانست كه روي من مسكين گدا را

به در غير ببيني ز در خويش برانم

من در انديشه آنم كه روان بر تو فشانم

نه در انديشه كه خود را ز كمندت برهانم

گر تو شيرين زماني نظري نيز به من كن

كه به ديوانگي از عشق تو فرهاد زمانم

نه مرا طاقت غربت نه ترا خاطرقربت

دل نهادم به صبوري كه جز اين چاره ندارم

من همان روز بگفتم كه طريق تو گرفتم

كه به جانان نرسم تا نرسد كار به جانم

درم از ديده چكانست به ياد لب لعلت

نگهي باز به من كن كه بسي در بچكانم

سخن از نيمه بريدم كه نگه كردم و ديدم

كه به پايان رسدم عمر و به پايان نرسانم

سعدي                                          

نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385  توسط مهران  | 


یلدا مبارک
نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385  توسط مهران  |