تبليغاتX
ایکاروس

کودکی
 
 
وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر خجالت ميكشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي ميخوانند ، دست تكان بدهي
...
خجالت ميكشي دلت شوربزند براي جوجه قمريهايي كه مادرشان برنگشته
 
فكرميكني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم ــ همانهايي كه خيلي بزرگ شده اند ــ دلشوره هاي قلبت را ببينند و بتو بخندند
 
وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر نميترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد ، حتي دلت نميخواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني
 
ديگر دعا نميكني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نميكني كاش قدت ميرسيد و اشكهاي آسمان را پاك ميكردي !
 
وقتي بزرگ ميشوي ، قدت كوتاه ميشود ،آسمان بالا ميرود و توديگر دستت به ابرها نميرسد، و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي ميكنند
 
آنها آنقدر دورند كه حتي لبخندشان را هم نمي بيني ، وماه ـ همبازي قديم توـ آنقدر كمرنگ ميشود كه اگر تمام شب راهم دنبالش بگردي ، پيدايش نميكني !
 
وقتي بزرگ ميشوي ، دور قلبت سيم خاردار ميكشي وتمام پروانه ها را بيرون ميكني وهمراه بزرگترهاي ديگر در مراسم تدفين درختها شركت ميكني
 وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را مي خواني !
 
ويكروز يادت مي افتد كه سالهاست تو چشمانت را گم كرده اي ودستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي !
 
آنروز ديگر خيلي دير شده است ....
فرداي آنروز تو را به خاك ميدهند
و ميگويند :
 

خيلي بزرگ شده بود

نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386  توسط مهران  | 


از دل افروز ترين روز جهان، خاطره اي با من هست.
 
به شما ارزاني
 
سحري بود و هنوز، گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .
 
گل ياس، عشق در جان هوا ريخته بود .
 
من به ديدار سحر مي رفتم
 
نفسم با نفس ياس درآميخته بود .
 
مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم :
 
هاي ! بسراي اي دل شيدا، بسراي .
 
اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !
 
تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !
 
آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم، روح درجسم جهان ريخته اند،
 
شور و شوق تو برانگيخته اند،
 
تو هم اي مرغك تنها، بسراي !
 
همه درهاي رهائي بسته ست،
 
تا گشائي به نسيم سخني، پنجره اي را، بسراي ! بسراي ...
 
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !
 
در افق، پشت سرا پرده نور
 
باغ هاي گل سرخ، شاخه گسترده به مهر، غنچه آورده به ناز،
 
دم به دم از نفس باد سحر؛ غنچه ها مي شد باز .
 
غنچه ها مي رسد باز،
 
باغ هاي گل سرخ، باغ هاي گل سرخ،
 
يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !

چون گل افشاني لبخند تو، در لحظه شيرين شكفتن !
 
خورشيد ! چه فروغي به جهان مي بخشيد !
 
چه شكوهي ... !
 
همه عالم به تماشا برخاست !
 
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !
 
دو كبوتر در اوج، بال در بال گذر مي كردند .
 
دو صنوبر در باغ، سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .
 
مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور رو نهادند به دروازه نور ...
 
چمن خاطر من نيز ز جانمايه عشق،
 
در سرا پرده دل غنچه اي مي پرورد، هديه اي مي آورد
 
برگ هايش كم كم باز شدند !
 
برگ ها باز شدند :
 
يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !
 
با شكوفائي خورشيد و ، گل افشاني لبخند تو، آراستمش !
 
تار و پودش را از خوبي و مهر، خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :
 
(( دوستت دارم )) را من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !
 
اين گل سرخ من است !
 
دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،
 
كه بري خانه دشمن ! كه فشاني بر دوست !
 
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !
 
در دل مردم عالم، به خدا، نور خواهد پاشيد، روح خواهد بخشيد
 
تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !
 
اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،
 
نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !
 
« دوستم داري؟ » را از من بسيار بپرس !
 
« دوستت دارم» را با من بسیار بگو !
 
 
"فریدون مشیری"
نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386  توسط مهران  |