تبليغاتX
ایکاروس

 

آنتی زي زي گرافی (شوهرشناسي سنتی) :

اگر آقايتان شبها دير به منزل مي آيد، لابد کار دارد که دير مي آيد! اگر شما بيرون کار مي کرديد که ممکن بود اصلاً همان آخر شب  هم به منزل نيائيد!!


 اگر آقايتان انتظار دارد وقتي به منزل مي آيد براي او چاي بياوريد، بدون حرف اضافي اين کار را انجام دهيد، وگرنه ممکن است
....(سانسور) !

 

 اگر آقايتان اجازه نمي دهد هر کجا که مي خواهيد برويد، خدا را شکر کنيد که اجازه مي دهد نفس بکشيد!!


 اگر آقايتان به شما خرجي نمي دهد، لابد خرجهاي مهمتر از منزل دارد، جيکتان هم در نيايد!!

 اگر آقايتان اجازه نمي دهد سر کار برويد، سپاسگزارش باشيد

 اگر آقايتان اجازه مي دهد که بيرون از منزل هم کار کنيد، از اينکه شما را قابل دانسته تا هم در منزل و هم بيرون از منزل کار کنيد، از او تشکر کنيد!!!

 اگر آقايتان به کوچکترين حقوق زنان بي توجه است، حقتان است اگر تحويلتان هم بگيرد شما به او مي گوئيد زن ذليل!!!

 اگر آقايتان شلوارش چند تا شد و بالطبع آن چند تا زن ديگر هم گرفت، خوشحال باشيد که مي تواند يک تنه از پس چند زن بر بيايد!!! مگر اوايل ازدواج همين مردانگي را دوست نداشتيد؟!!

 اگر آقايتان براي شما هديه نمي خرد، رويتان را زياد نکنيد! او خودش براي شما بزرگترين هديه است! و يا لااقل بزرگترين هديه که شما را هميشه تحمل مي کند!!!!

زي زيو لوژي (شوهرشناسي مدرن) :

 اگر شوهرتان شبها دير به منزل مي آيد، درب را به رويش باز نکنيد!! مبلغ مهريه را هم به او يادآوري کنيد تا کامروا شويد!

 اگر شوهرتان از شما انتظار پذيرائي دارد، يک هفته او را ترک کنيد!!! از هفته آينده خودش هر شب برايتان کاپوچينو درست خواهد کرد!!!


اگر شوهرتان موافق نيست که شماهر جايي مي خواهيد برويد، مگر شما منتظر اجازه او بوديد؟!! خوب برويد!! تازه بعد هم غر بزنيد که از
 اين زندگي خسته شدين !

 اگر شوهرتان به شما پول نمي دهد، شما هم به او روندين!!! دو سه روز کم محلي هم بي اثر نيست!!!

 اگر شوهرتان موافق کار کردن شما در بيرون از منزل نيست، خانه را به گند بکشيد بي حوصلگي به را بيندازيد افسرده باشيد تا شما را به کار بيرون از منزل تشويق کند!!!

 اگر شوهرتان موافق کار کردن شما در بيرون از منزل هست،از زير کار کردن در بريد وانمود کنيد که دوست نداريد نحوه جارو کردن و ظرف شستن و..... را به او آموزش دهيد!! هرچند اقايون همه بلد هستن

- اگر شوهر شما فمينيست نيست ، زن ذليل که هست

- اگر شوهرتان به مسائل شما بي اعتناست شما بي اعتنا تر باشيد ازصبح تا آمدن او با دوستان گپ بزنيد تا چشمتون به او افتاد قيافه

 بگيريد که ناراحت هستيد

 


 


 

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386  توسط مهران  | 


شبیخون

                                               

زيرچشمي نگاهي به مامان كردم . حسابي به خواب رفته بود . ديگه موقعش بود كه يواشكي از كنار مامان فرار كنم  و به كارهايم برسم . خواستم آرام بلند شوم كه متوجه شدم دستم زير دست مامان گير كرده . آهسته چشمش را پاييدم و ميلي متر ميلي متر دستم را بيرون كشيدم. ناگهان مامان گفت : بخواب . بدون اينكه هيچ صحبتي كنم بسرعت دستم را بيرون كشيدم و چشمهايم را بستم . حدود 5 دقيقه بي حركت  ماندم خوب خودم را بررسي كردم . هيچ تماسي با مامان نداشتم . آرام خودم را كنار كشيدم و بدون اينكه تغيير حجم بالش حركت شديدي را زير سر مامان ايجاد كند بلند شدم .

احساس پرواز داشتم . فوراً خودم را به حياط رساندم . هوا خيلي گرم بود از پنجره ساعت توي اتاق را نگاه كردم . 20 دقيقه از ساعت 2 گذشته بود.  نميدانستم چكار كنم . تا اين لحظه همه فكرهايم را روي فرار از دست مامان متمركز كرده بودم حالا با كسب اين موفقيت نميدانستم چطوري جشن بگيرم. كمي لب حوض نشستم دستم را توي آب زدم و روي گلهاي باغچه ريختم . بعد تندتند با دستهاي پر از آب ديوار را خيس كردم . اينقدر كه بوي نم و رطوبت همه جا را فرا گرفت . اما خب اينهم چند دقيقه اي بيشتر طول نكشيد. ناگهان چشمم به زيرزمين افتاد . بلافاصله بطرف در زيرزمين براه افتادم . از پله ها پايين رفتم و در را باز كردم .

زيرزمين خيلي تاريك بود . قرار بود هفته گذشته لامپ سوخته اش را عوض كنيم اما هنوز فرصت نشده بود كورمال كورمال به جلو رفتم . پايم به چيزهاي مختلفي مي خورد. از صداي بعضي از آنها مي فهميدم كه كاسه هستند صداي بعضي هم گواهي ميداد كه چوب يا صندوق يا مانند اينها هستند . بهرحال خودم را به كمد انتهاي زيرزمين رساندم . در كمد را باز كردم . بوي عجيب و غريب چيزهاي داخل كمد وسوسه ام ميكرد كه از محتويات

شيشه هاي كمد سر در بياورم . بارها مامان گفته بود سراغ اين كمد نروم . هيچ جوري
نمي توانستم اين دروغ مامان را باور كنم كه اگر به شيشه هاي ترشي ناخنك بزنم همه ترشي خراب مي شود. (سالها بعد فهميدم كه مامان درست مي گفت). اينقدر به سر شيشه ها دست كشيدم تا توانستم يكي را باز كنم. آرام دستم را توي شيشه فرو بردم . دستم كمي خنك شد. فهميدم شيشه يك ترشي است. نمي توانستم شيشه را به پايين بياورم چون خيلي سنگين بود. يك گل كلم بزرگ شكار كردم و فوري آنرا توي دهان گذاشتم . چه جوري بگم چقدر خوشمزه بود و چقدر چسبيد. هنوز هم وقتي به اون لحظه فكر مي كنم آب از لب و لوچه ام سرازير مي شود. از خجالت دومي و سومي هم درآمدم . سر شيشه را بستم و دوباره دنبال شيشه ديگري گشتم .

باسختي سر شيشه ديگري را باز كردم . اين يكي را نفهميدم چي بود اطراف دهانه شيشه كمي چسبناك بود بمحض اينكه دستم را فرو بردم تمام انگشتانم توي مايعي غليظ فرو رفت . بلافاصله دستم را بيرون آوردم . اول دستم را بوئيدم وقتي چيزي متوجه نشدم آرام يكي از انگشتانم را ليسيدم . رب انار چسيبده به انگشتانم را با دهان پاك كردم و دوباره دستم را توي شيشه فرو بردم . بد نبود . تقريباً دلي از عزا در آوردم . با همان دست كثيف سر شيشه را بستم و به سراغ شيشه ديگري رفتم . دستم به شيشه كوچكي خورد كه كمي سنگين بود . شيشه را پايين آوردم سر شيشه خيلي محكم بسته شده بود.

هر چه نيرو داشتم بكار بردم تا بتوانم سر شيشه را باز كنم. دستم درد گرفته بود اما بالاخره موفق شدم . اينبار با احتياط انگشتم را توي شيشه فرو بردم از همان لحظه اول فهميدم كه مثل يك خرس گرسنه به كندوي عسل حمله كرده ام .

تند و تند انگشتم را توي عسل فرو مي بردم و عسل مي خوردم .البته كمي مزه اش فرق كرده بود و طعم عجيبي گرفته بود . مهم نبود. پيروزي اصلي اين بود كه در يك ظهر تابستان بجاي خواب نيمروز توانسته بودم هر چه را كه دلم مي خواست بخورم و كاري كه مي خواستم انجام دهم . با اينكه كمي چشمم به تاريكي عادت كرده بود اما چيزهاي بدرد بخوري نمي ديدم . حدود نيم ساعت توي زيرزمين بودم. سه چهار تا دانه گروه ، ده دوازده تا حبه قند و كمي عرق معطر كه نميدانم عرق كاسني بود يا بيدمشك يا شاطره خوردم . فقط ميدانم وقتي ظرف حاوي عرق را بالا بردم تا كمي به خيال خودم دهاني تازه كنم ناگهان حجم زيادي از عرق بطرف صورتم سرازير شد و از آنجا روي پيراهنم ريخت و باعث شد حسابي بوي عطر بگيرم . ظرف عرق را سرجايش گذاشتم و از زير  زمين بيرون آمدم در زيرزمين را بستم  و بمحض اينكه رويم را بطرف حياط برگرداندم خشكم زد.

مامان جلويم ايستاده بود. بدون اينكه حرفي بزند پشت گردنم را گرفت و بطرف دستشويي برد. روبروي آينه ايستاد و گفت : ريخت خودتو ببين . سرم را آرام بالا آوردم . روي بيني ، لبها و صورتم  اثرات رب انار ديده مي شد تمام يقه لباسم تا روي شكم خيس شده بود از ديدن قيافه خودم خنده ام گرفت . اما خنده ام ديري نپاييد. چون دل درد شديدي به سراغم آمد.  دردسرتان ندهم . كارم به دكتر كشيد. مامانم به دكتر گفت : آقاي دكتر به انباري شبيخون زده و چند تا خوراكي را روي هم خورده .در ضمن مقدار زيادي هم مورچه را همراه عسل خورده كه فكر ميكنم دل دردش بيشتر بخاطر مورچه هاي سياهي است كه توي ظرف عسل بوده و آقا بدون اينكه اونها را ببينه همشونو خورده.تازه اون موقع بودکه فهمیدم چرامزه عسل مثل همیشه نبود.

 

مهران مقدر

 

نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386  توسط مهران  | 


کوچه

بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !

در نهانخانة جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد

يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !

با تو گفتنم :
               حذر از عشق ؟
                                    ندانم
سفر از پيش تو ؟
                       هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386  توسط مهران  | 


وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. 

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم . 

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد . 

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

 دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد . 

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .

 تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .

 صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .

 انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد . 

پرسید مامانت خانه نیست ؟

 گفتم که هیچکس خانه نیست .

 پرسید خونریزی داری ؟

 جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .

 پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

 گفتم که می توانم درش را باز کنم .

 صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .

 یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .

 صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات . پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .

 بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .

 سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم . روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .  

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟

 فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .

 وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم . 

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .

 احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .

 ()()()()()()()()

 سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

 صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .

 ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

 سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم . 

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .

 گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .

 ()()()()()()()()

 سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .

 یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .

 گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .

 پرسید : دوستش هستید ؟

 گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .

 گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش . 

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .

نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386  توسط مهران  | 


چشمان کم فروغش را به آرامی روی هم
 گذاشت به سختی نفس می کشيد . گوشه ای تکيه  داده بود . درد تمامی وجودش را فرا
 گرفته بود. اينروزها فقط به گذشته اش فکر ميکرد. بخاطر می آورد که دوران جوانيش را سراسر  در گرفتاری و مشقت گذرانده بود. براستی از زندگی  چه چيزي فهميده بود ؟ از هنگامی که توانست دست چپ و راستش را از هم بشناسد کار کرده بود تا بتواند شکم خود را سير کند.

حالا فکر ميکرد چرا در تمام طول عمرش عذاب کشيده است. چرا نبايد مثل خيلي هاي ديگر زندگي آرام و بي دردسري داشته باشد؟ چرا بعضي ها از اول در جايي بدنيا
مي آيند که آينده و خوشبختي شان تضمين است و بعضي ها در جايي متولد مي شوند که بايد تلاش کنند تا به آسايش برسند وبعضي ها نه تنها با تلاش شبانه روزي به آسايش
نمي رسند بلکه روزبروز برمشکلاتشان افزوده مي شود.

در همين فکرها بود که پسر بزرگش گفت : آقا جون بهتر شديد يا نه ؟ پيرمرد اشاره اي به کيسه روي کمد انداخت . پسر کيسه کوچک پارچه اي را پايين آورد و آنرا باز کرده و از داخل آن يک تسبيح قديمي. چند تا انگشتر عقيق و يک بسته کوچک کاغذي را که با نخ پيچيده  شده بود بيرون آورد. پيرمرد به سختي نخهاي دور کاغذ را باز کرد . کاغذ کوچکي را بيرون‌آورد و به پسر بزرگش داد. سپس شروع به خواندن کرد.

هزار دشمنم ار مي کند قصد هلاک

گرم تو دوستي از دشمنان ندارم باک

دوازده سال است که از اين پنجره انتهاي
 کوچه را مي نگرم  تا شايد روزي بالاخره صداي قدمهايت در اين بن بست خلوت طنين آرامش بخش زندگيم شود بالاخره آنروز فرا خواهد رسيد و . . . . پسر باقي نامه را

  آرام براي خود زمزمه کرد. . . . لحظاتي بعد دست از خواندن کشيد . نگاه عميق و ملامت آميزي به پدر کرد نامه را روي زمين گذاشت و پدر را ترک کرد. پسر دوم نامه را برداشت نگاهي به آن انداخت و بدنبال برادر رفت.

دختر قطره اشکي را که به گونه هاي پدر نشسته بود به آرامي با دستهاي لطيفش پاک
 کرد . نامه را برداشت و ادامه داد: بالاخره آنروز فرا خواهد رسيد و انتظارم به پايان مي رسد. مرا از اين زندان نجات خواهي داد و عشق را در زندگيم معنا خواهي کرد. دوازده سال است که انتظارت چشمهايم را بدر دوخته است. محبوب من روياي من . هر روز به اميد ديدارت صبح را به شب
 مي رسانم. درغريبي و فراق و غم دل پير شدم. دختر نگاهي به تاريخ نامه کرد.1/1/62 . اين نامه موقعي نوشته شده بود که او شيش ساله بوده است. نتوانست نسبت به علامت سؤال بزرگي که در مغزش بوجود آمده بود بي تفاوت بماند. در حاليکه چشمانش پر از اشک شده بود به چهره دگرگون پدرش خيره شد و پرسيد: اين نامه را براي کجا نوشته اي ؟ پدر به آرامي دست دخترش را در دست گرفت . دختر دست پدر را فشرد و سؤالش را تکرار کرد.

پدر سرش را پايين انداخت  من . . . . ..  من . . . . .  سرفه امانش نداد. آنقدر سرفه کرد که نفسهايش به شماره افتاد . دختر با دستمال خوني را که از دهان پدرش آمده بود پاک کرد. سرفه هاي پدر لحظه به لحظه شديدتر مي شد. در همان حال سرفه نامه را از دختر گرفت و به سختي دوباره آنرا تا کرد. دختر دوباره گفت : آقا جون . . . اين
 کيه ؟ اين کيه  که دوازده سال منتظرش بوديد؟ مادر ميدونست ؟ چرا جواب نميديد؟ اين  کيه ؟ اين را گفت و از جا بلند شد.

مدتي توي اتاق قدم زد و بعد به حياط رفت . نمي توانست قبول  کند که پدرش دل به مهر کسي بجز مادرش سپرده بهيچ طريقي نميتوانست

خودش را توجيه کند. مگر مادرش چه کوتاهي درباره پدر کرده بود؟ بلافاصله جواب اين سوالش را يافت. مادر هيچوقت توجهي به پدر نميکرد . او زني خودمحور و تا حدودي خود خواهد بود. نظر ديگران برايش اهميتي نداشت. اين رفتارش اثر بسيار نامطلوبي در روحيه پدر گذاشته بود و از آنجا که پدر اهل قيل و قال نبود چاره را در جاي ديگر جسته بود. مجدداً وارد اتاق شده  به پدر نگريست . پدر همانطور که به در حياط خيره مانده بود گفت : من  . . .  من . . . . دختر خود را به پدر رساند  و مهربانانه گفت : خب . . . . چي ؟‌. . . . شما چي ؟ . . .. حرفتونو بزنيدآقا جون . . . . شما چي ؟.. . . . آقاجون . . . . آقاجون . . . ..

 

نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386  توسط مهران  | 


دروغگو را بهتر بشناسید

 

افراد دروغگو معمولا از نظر نوع رفتاری با یکدیگر شباهت بسیاری دارند که دانستن برخی از خصوصیات به ما کمک می کند که تا حدودی انسان دروغگو را بشناسیم برخی از علائم و روشهایی که باعث شناهخت دروغگو می شود عبارتند از

1

چشمان کسانی که دروغ می گویند یا بازتر از حد معمول است یا دائما چشمهای آنان به نقاط مختلف حرکت می کند. در عین حال آنها معمولا از نگاه مستقیم به شما احساس ناراحتی می کنند و سعی می کنند مستقیما به شما نگاه نکنند

2

گاهی اوقات افراد دروغکئ بخشی از صورت یا دهانشان را هنگام حرف زدن می پوشانند.

 3

وقتی از آنها سوال می شود دماغ یا گوششان را به حالت عصبی می خارانند.

4

 فرد دروغگو معمولا هنگام حرف زدن حرکت اضافی زیادی از خود بروز می دهد.

5

 در هنگام حرف زدن زیاد تپق می زنند و اشتباهات فراوان گفتاری را سعی می کنند به گونه ای بپوشانند.

6

آنها همیشه کلی گویی می کنند و بارها این کلیات را تکرار می کنند و با این کار تلاش می کنند تا خودشان را قانع کنند.

7

 آنها سعی می کنند به گونه ای گیج و مبهم سخن بگویند و با این کار به شما اجازه نمی دهند تا حرفهای آنان را تجزیه کنید.

8

هنگامی که سعی دارید در مورد موصضوع مورد بحث از آنها سوال کنید بلافاصله موضوع بحث را عوئض می کنند.

9

حتی سوال شما را متوجه شوند چنین وانمود می کنند که سوال شما را نشنیده اند و با این کار به بحث خاتمه می دهند.

10

 اگر می خواهید مطمئن شوید مه او دروغ کفته است چند روز بعد راجع به موضوعی که در مورد آن دروغ گفته است ار او سوال کنید تا برایتان یک داستان با مظالب متفاوت تعریف کند.

11

اگر قدری به صحبت آنها شک دارید شما را متهم به بی اعتمادی می کند و خیلی سریع با این کار به بحث خاتمه می دهد.

12

 آدم های دروغگو معمولا پر حر ف هستند و در مورد هر چیزی اظهار نظر می کنند.

13

 افراد دروغگو معمولا کسانی هستند که در زندگی شخصی یا خانوادگی دچار مشکل هستند. پس در مورد حرفهای چنین افرادی بیشتر دقت نمایید.

14

 تن صدای افراد دروغگو در هنگام دروغ گفتن معمولا بالاتر از حد طبیعی است.

15

 خنده های بی دلیل و بی گاه در هنگام صحبت کردن یکی دیگر از علائم افراد دروغگو است

16

 آدمهای دروغکو همیشه سعی می کنند حرفهای زیبا و جذاب به زبان بیاورند و با این کار می خواهند امکان کشف حقیقت را از ما سلب کنند.
نکته پایانی این که اگر چه که شاید افراد دروغگو در کوتاه مدت بتوانید حقیقت را از دیگران پنهان کنند اما زمان باعث خواهد شد که همیشه افراد دروغگو رسوا شوند و هیچ گته حقیقت پنهان نخواهد ماند, اگرچه شاید مدت زمان طولانی پنهان بماند

نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386  توسط مهران  |