تبليغاتX
ایکاروس

 

 

 

تخت جمشید

هنگامي كه اسكندر مقدوني با هدف جهانگشايي و فتح ايران عازم اين قسمت ازكره زمين شد توانست نيمي از امپراطوري بزرگ ايران را بپيمايد.تا جاييكه موفق گرديد مادر و دختر داريوش سوم (ركسانا) را نيز به اسارت در آورد.داريوش براي اينكه از نفوذ بيشتر او به داخل خاك ايران جلو گيري كند به او طي سه نامه پيشنهاد داد كه ركسانا را به عقد او در آورد.ضمن اينكه متصرفاتش را نيز تا همانجايي كه آمده بود به او بخشيد.حال مسئله اينست كه اگر شما به جاي ركسانا بوديد چه ميكرديد؟با فرض اينكه قدرت تصميم گيري و انتخاب داشته باشيد.

الف)آيا بي قيد و شرط قبول ميكرديد؟

ب)آيا شرايط خاصي را ميگذاشتيد؟

ج)آيا تحت هيچ شرايطي قبول نمي كرديد؟

آيا…….

نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386  توسط مهران  | 


 

غریب

 

می نشینی  چه خسته اما کسی کنارت نمی نشیند

پرنده ای درخت تنها به شاخسارت نمی نشیند

در این دیاری که همدمی نیست ٬ غریبه بودن غم کمی نیست

چنان غریبی که سایه ات هم دمی کنارت نمی نشیند

نگاه ها خسته اند و سردند ٬ اگر چه در چشم تو بخندند

اگر بمیری کسی در اینجا سر مزارت نمی نشیند

به زیر لب نغمه های نا شاد ٬ ترانه های کهنه ٬ رفته از یاد

بجز هیاهوی مبهم باد ٬ به جان و تنت نمی نشیند

به خانه می آیی از خیابان ٬ قذم به یک کوچه می گذاری

که هیچ کس جز گدایی آنجا ٬ به ره گذارت نمی نشیند

نشسته ای دل شکسته اما  .....  کسی کنارت نمی نشیند  

 پرنده ای  ای درخت تنها ٬ به شاخسارت نمی نشیند

(مسعود مرادی )م.بیقرار

 

نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386  توسط مهران  | 


مجنون

 

 

  نزنيد نزنيد . . . . ا  . . . سرم شکست . آخ  . . . آخ . .

اين صداي ديوانه اي بود که به تازگي اون حوالي پيدا شده بود . بي آزار بود. از اون بي آزارهائيکه  حتي
نمي تونست يه مورچه رو اذيت کنه .

از بوي بدي که ميداد پيدا بود که چند ماهه حمام نرفته و پوستش رنگ آب رو به خودش نديده . موها و ريشش حسابي بلند شده بود. کسي نميدونست کيه و از کجا اومده. فقط بعضيها براي خود شيريني جلوي دوستان و آشناهاشون     گهگاهي سر بسرش ميگذاشتند و با حرفها و سوالهاي بي سروته خلوتش رو بهم مي زدند. پيرمردي که از اونجا رد ميشد بمحض اينکه ديد خون از سر ديوانه مفلوک جاري شده دستمالي رو از جيبش بيرون آورد و روي زخم اون
 گذاشت . فريادي به سربچه هاي شيطون محله کشيد و اونها رو از اونجا دور کرد. آرام کنارش نشست و گفت:اين دستمال کاغذي رو روي سرت نگهدار تا خون بند بياد . اين را گفت و از اونجا دور شد.

غلام دستمال کاغذي رو روي سرش نگهداشت وگوشه اي نشست. درد در تمام سرش مي پيچيد. سرما اذيتش ميکرد. آرزو کرد اي کاش اون اتفاق نمي افتاد والان مجبور نبود شبها رو کنار خيابون بخوابه و روزها رو توي پياده رو قدم بزنه . با خودش گفت : بمنچه . مگه تقصير من بود؟ خودش پريد جلوي ماشينم. مي خواست دستش رو از توي دست مادرش نکشه . ولي چرا. . . تقصير من بود . اگر تند نمي رفتم . . . اَه  . . اصلاً مي خواست نره زير ماشين . بمنچه بمنچه بمنچه بمنچه .يکي از کسبه محل داد زد: آهاي ديوونه چه خبرته بمنچه بمنچه راه انداختي ؟ غلام سرش رو توي دستاش قايم کرد و آروم با لجبازي بچگانه اي  ادامه داد بمنچه بمنچه بمنچه . نگاهي به مغازه دار کرد و يواشکي جوري که خودش هم فهميد خنديد.

هنوز بعضي چيزها رو مي فهميد . يادش بود که زن و بچه داشت. بچه اش درست همسن و سال بچه اي بود که زير گرفته بود.  گاهي اوقات که صحنه تصادف به يادش مي اومد از خودش بيخود مي شد . چقدر دلش
مي خواست يه بار ديگه دخترش رو ببينه . با خودش عهد کرده بود روزي که دوباره زنش رو ببينه با اين آجري که توي کيسه اش گذاشته حتماً ده  دوازده تا ضربه محکم توي سرش بزنه تا دفعه ديگه اونو ول نکنه و بِره .

" پول ندارم خرج تيمارستانتو بدم" يعني چه ؟ پس چي ميگن شريک لحظه هاي غم و شادي؟
 کيسه اش رو باز کرد و يک بار ديگر آجر رو ورانداز کرد. آجر سرجايش بود . خيالش راحت شد. ناگهان چشمش به تکه هندوانه
    اي  افتاد  که در جوي آب افتاده بود و جريان آب اونو بطرف جلو هل ميداد. بلافاصله از جا پريد و هندوانه را برداشت و شروع به خوردن کرد. مدتها بود که مزه غذاها برايش بي معني شده بود. کافي بود شکمش پر شود.

خون سرش بند اومده بود. اما تمام صورتش رو قرمز کرده بود. از همون آبي که رد ميشد صورتش رو شست . خيلي وقت بود که از اين وضع خسته شده بود . بايد کاري ميکرد نمي تونست   همينطور شاهد گذران بيهوده عمرش باشه . نميدونست قرباني چي شده نميدونست چرا زنش حاضر نشده بود خرج دوا  و درمونشو بده و اونو نجات بده . نميدونست تا کي بايد نگاههاي تحقيرآميز و يا از روي ترحم مردم رو تحمل کنه . نميدونست گناهش چي بود. واقعاً . . . واقعاً نميدونست .

 الو. . . سلام . ببخشيد اينجا يه جنازه افتاده . بله يه ديوونه است که خودکشي کرده . ..  بله بله . . .. ظاهراً اينقدر  با آجر توي سر خودش زده که مرده. . . .

     مهران

 

نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386  توسط مهران  | 


بهار

 

گاهی اوقات هست که آدم فکر میکنه اون لحظه بهترین لحظه زندگیشه اما آیا واقعا اون لحظه ها همون

 

طوری هستند که به نظر میان؟ آیا اوضاع از اون بهتر نمیشه؟ آیا میشه گفت که برای به دست آوردن شادی

 

جاودانه تمام مسیر رو طی کرده ایم؟راستی شادی جاودانی چیه و چه طوری به دست میاد؟ چه قدر باید تلاش

 

کرد تا اونو به دست آورد؟ حفظ اون چه شرایطی داره؟ اصلا شادی چیه؟ زدن و رقصیدن و سر وصدا کردن؟

 

آیا هنر مندها راه رسیدن به شادی جاودان رو پیدا کردن؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386  توسط مهران  | 


پول

  

 

 

با اون ميشه يه خونه خريد،

ولي نميشه باهاش محل آسايش خريد.

ميتوني باهاش ساعت بخري،

ولي نميتوني باهاش فرصت بخري.

من ميتونم با پول برات مقام و درجه بخرم،

ولي احترام را نمی‌تونم واسه‌ت بخرم.

ميتونم برات يه رختخواب بخرم،

ولي خواب خريدني نيست!

ميشه باهاش كتاب خريد.

ولي دانش و معرفت را نميشه.

اون ميتونه واسه تو دارو تهيه كنه،

اما تندرستي را نميتونه.

با پول ميشه خون تهيه كرد،

ولی زندگی خريدنـی نيست.

بنابراين ميبيني كه پول همه چيز نيست.

و اغلب هم باعث ايجاد رنج و زحمت ميشه.

من اينا را بهت گفتم، چون من دوست تو هستم

و به عنوان يه دوست ميخوام كه

رنج و زحمت را ازت دور كنم.

پس

هر چی پول داری، بفرست واسه من.

و من رنج اون را به جاي تو تحمل ميكنم.

نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386  توسط مهران  | 


بازیگران

 

بازيگران تنها رياکاران صادقند

 

هازليت

نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386  توسط مهران  |