تبليغاتX
ایکاروس


درياچه پريشان

 تنگه ابو الحيات

 درياچه پريشان

جای همتون خالی بود.سه روز برای نمایشگاه به تهران رفته بودم.از طرفی قرار بود که جمعه هم با بچه ها بریم بیرون از شهر.برنامه از تخت جمشید به دریاچه پریشان تغییر کرده بود.تخت جمشید رو احتمالا دو هفته دیگه یعنی نهم آذر میریم که اونجا مطمئنم خیلی بیشتر خوش میگذره.

پنج شنبه شب به شیراز رسیدم.جمعه صبح زود هم راه افتادیم به طرف دریاچه پریشان.(در نزدیکی شهرستان کازرون)به علت نباریدن باران نتونستیم قایق سواری کنیم.انشاالله دفعه بعد.

خیلی خوش گذشت.جای همتون خالی بود.

توی تهران به دیدن یک نمایش به اسم مش مش قلی خان رفتم  که کار بسیار زیبایی بود.کلی هم دنبال متن نمایش برای کار جدید گشتم اما متاسفانه پیدا نکردم.دنبال یه نمایشنامه خوب برای مقطع کودکان و نوجوانان میگردم.اگر چیزی پیدا نکردم اونوقت یه گشتی هم توی نمایشنامه های بزرگسال میزنم.

راستی شما یه متن خوب سراغ ندارید؟؟؟؟

گروه


 

نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386  توسط مهران  | 



 بازبيني

سلام

روز یکشنبه ساعت دو بعد از ظهر هیئت بازبینی اومدن و ساعت دو و بیست دقیقه کار رو شروع کردیم.

مدت زمان کار ۳۵ دقیقه بیشتر نبود.بازبینی باید بدون نور-دکور-گریم ولباس نمایشی باشه.بعد از بازبینی هیئت مذکور رفتند توی یه اتاق دیگه و جلسه گرفتند.جلسه شون حدود ۲۰ دقیقه طول کشید.آخرای جلسه بود که من در زدم و رفتم تو. صحبتهای بچه ها رو بعد از اینکه اومدم بیرون بخونید:

ندا:وای چی شد دارم از دلشوره میمیرم                 فریبا:خوب بود؟

زهرا:چی شد چی شد؟                                    سجاد :خب بگین دیگه

عاطفه:قبول شدیم؟

علی :هورااااا

من:نه قبول نشدیم

بچه ها همه خندیدند.           شیما:پارسال هم همینو گفتین اما بعدش گفتین که قبول شدیم.

من :اما ایندفعه جدی میگم        امیر :مگه کجای کارمون اشکال داشت؟

زهرا:چی میگی امیر؟دارن باهامون شوخی میکنن.از منیژه بپرس میگه سالهای قبل هم همینطوری سر به سر بچه ها میگذاشتن.

من:ولی ایندفعه شوخی نیست.

ندا:پس چرا می خندین؟

من :خب چکار کنم؟اشک بریزم؟

نگاهی به بچه ها کردم الناز و نازنین روی صندلیهاشون نشسته بودن و احساس کردم قدرت تکون خوردن ندارن.منیژه سعی کرد با ایما و اشاره بپرسه شاید راستشو نگفته باشم.منم با همون ایما و اشاره گفتم قبول نشدیم.مهدی گفت :خب برای چی؟گفتم:میگن مشکل از متنه.گفتم این متنو خودتون تصویب کردین.اگر مشکلی داشت چرا همون چند ماه پیش نگفتین؟گفتند هیئت باز خوانی متن ما نبودیم.دلیل مسخره ای بود..گفتند :سیاستهای اداره کل عوض شده.....

خلاصه بعد از مدتی که چونه زدیم بهشون گفتم :متاسفانه من با تمام احترامی که براتون قائلم اما نظرتونو قبول ندارم.چون فکر میکنم که اولا باید برای بازبینی کار کودک از کسانی دعوت بشه که یا کودکند یا روحیه شون هنوز کودک مونده باشه.

دردسرتون ندم کار بنا به دلایل بنی اسراییلی تصویب نشد.در نهایت قرار شد که جمعه همه با هم بریم تخت جمشید.ضمنا قرار شد که بلافاصله یه متن دیگه پیدا کنیم و شروع به کار کنیم.راستی شما متن خوب سراغ ندارین؟

بازبيني

راستی این اولین باری بود که کارم تصویب نمیشد

نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386  توسط مهران  | 


 


 

سلام

حدود ۶ ماهه كه من و گروه نمايش سروش داريم نمايش پريزاد رو براي اجرا آماده ميكنيم.پريزاد داستان جادوگريه كه هر روز به شهر خوبيها مياد و مردمو اذيت ميكنه.يه روزهمه با هم جمع ميشن و تصميم ميگيرن كه بگيرنش و طلسمشو هم بشكنن.همينكارو هم ميكنن .اما......

پريزاد ده تا بازيگر داره كه عبارتند از:

جادوگر-عطار-بقال-بادكنكي-زن۱-زن۲- چشمه –قناري-آهو-گل.

نود درصد كارهايي كه گروه نمايش سروش از بدو تاسيسش در سال ۱۳۷۱ تا الان به روي صحنه برده در مقطع كودكان و نوجوانان بوده است.البته به تازگي در حال نوشتن متني براي بزرگسالان هستم كه هنوز تموم نشده.

هر كارنمايشي مشكلات خاص خودشو داره.هماهنگي براي گرفتن سالن تمرين، انتخاب بازيگران و غيره .اين در صورتيه كه از نظر تاييد متن با اداره ارشاد مشكلي نداشته باشي.

تا الان سه بار نقش جادوگر عوض شده.نفر اول توي يه سازمان دولتي استخدام شد،نفر دوم هم دانشگاه قبول شد. به هر حال كار الان آماده بازبيني از طرف كارشناسان اداره كل فرهنگ وارشاد اسلامي شده و يكشنبه۲۰/۸/۸۶ ساعت ۶ بعد از ظهرقراره اين اتفاق بيفته.

اگر كار توي بازبيني تصويب شد،قصدم بر اينه كه از يك آذر اجرا بذارم.۴ تا تهيه كننده خواهان كار پريزاد بودند كه بالاخره با موسسه فرهنگي هنري اميد فردا موافقت كردم.اگر فردا كار تصويب بشه هر روز روند نزديك شدن به روزهاي اجرا همراه با عکسهای تمرین رو میذارم.

نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386  توسط مهران  | 


 

تنهايي

سلام

نمیدونم چرا.دیروز یه جایی بودم و یه نفر یه حرفی زد که تا حالا نشنیده بودم.بحث ما در مورد دین و مذهب و ...بود.در مورد آدم و حوا و اون میوه ممنوعه گفت:اون میوه نه سیب بوده نه انار نه گلابی نه گندم و نه هیچ چیز دیگه اون میوه داناییه.خدا نمی خواسته که آدم با بهره مندی از دانایی به چون و چرا در موردهایی که صلاح نبوده بپردازه.اما از لحظه ای که حرف خدا رو گوش نکرد و به پرسش افتاد خدا هم بهش گفت برو توی زمین وببین.

آیا واقعا همینطوره؟چقدر از مسائل دینیمون به درستی اطلاع داریم؟آیا واقعا حضرت فاطمه(س)در ۱۸ سالگی شهید شده؟آیا گریه های ما برای امام حسین برای تشنگیشه؟آیا توی یکی از مراسم سوگواری حسین(ع)حرفی از هدفش زده میشه؟آیا اون کسانیکه میلیونها خرج میکنن تا طبق و علائم بزرگتری درست کنن وتوی شهر بچرخونن یک لحظه به گوشه ای از اهداف اون بزرگوار توجه میکنن؟آیا واقعا تفکر و تعقل بهتر از سینه زنی و زنجیر زنی و قمه زنی و ...نیست؟آیا واقعا ده روز عزاداری قبل از شهادت و بلافاصله پایان یافتن همه چیز بعد از شهادت درسته؟

آیا واقعا حضرت علی(ع) در قلعه خیبر رو گذاشته روی شونه اش و سپاه از روش رد شده؟

چقدر خرافات توی زندگی روز مره مون تاثیر داره؟حقیقت چیه؟ کجاست؟قایمش کردن یا خودمون نمی خواهیم دنبالش بگردیم؟

شاید توی باور باورهامون تنها مونده باشیم

در فیلم روز واقعه جمشید مشایخی از زبان امام حسین (ع) دیالوگی داره که خوندنش خالی از لطف نیست.

                             ( این متن اثر بهرام بیضاییه که شهرام اسدی اونو کارگردانی کرده)

 

 

 

ندیدم سری به سرداری مگر بسیار سرها زیر پای او.

خود ستایان تکیه بر اریکه ها زدند.

کتاب خدا را چنان می خوانند که سود ایشان است.

آنان که طیلسان زهد پوشیده اند تک پیرهنان را پیرهن بر تن می درند.

آنان که دستار بر سر می نهند سر از گردن خدا ترسان می اندازند

و آنان که آب بر مردمان می بندند،مردمان را آب از لبه تیغ میدهند.

این نیست آنچه ما می گفتیم.

اینان سپاه آز می آرایند و دیوار غرور می افرازند و کوشک های خودپرستی می سازند وانبانشان را از انباشتن پایانی نیست.

 

 

من همیشه اعتقاد داشتم که دیگه مثل بهرام بیضایی،علی حاتمی و داوود میر باقری پیدا نمیشه.شما چی فکر میکنید؟

آیا بهرام بیضایی تمام حرف فیلم رو در این جمله نگفته؟

 

 

نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386  توسط مهران  | 


 

 

                                                                       

گرسنگی

                   

 

 سلام

 

چند تا از این بچه ها توی ایران خودمون وجود دارند؟

 

 

آیا تا حالا لایه های زیرین جامعه مون رو گشتیم؟

آیا میدونیم چند نفر و چند تا خونواده به خاطر فقر دارند از بین میرن؟

منکه به سهم خودم فکر میکنم خیلی از سفره های نذری رو نباید برم .چون من محتاج یه غذا نیستم .

اما خیلی ها هستند که برای همین یه پرس غذا خیلی کارها میکنن.

واقعا نفس عمل نذری دادن اینه که بیاییم یه سری آدم سیر رو دعوت کنیم به سفره ای که محتاج تر ها در به در دنبالش هستن؟ منکه فکر نمی کنم.وقتی به مادرم اعتراض میکنم و میگم نذری دادن به این شیوه رو قبول ندارم و حرام میدونم بهم میگه پسر تو کافر شدی..

.چه موقعی به حج رفتن ما درسته؟

آیا اینقدر کربلا و سوریه رفتن واجبه که حتی حاضریم لقمه رو از دهان عزیزامون بگیریم و به این سفرها بریم؟من دیدم که دوتا جوون برای تشکیل یه زندگی ساده چه مشکلاتی دارن

من دیدم که دو تا جوون به خاطر نداشتن حد اقل امکانات خودشونو از عشق محروم کردن

آیا مکه و کربلا و سوریه ما همینجا نیست؟

آیا من کافر شدم؟

به من بگید کجا دارم اشتباه میکنم؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386  توسط مهران  |