تبليغاتX
ایکاروس

 

 

عصرعاشورا

قبول ندارم

قهوه خونه ای که در نزدیکی محل کار منه در تمام طول سال همه جور غلطی میکنه اما دهه محرم که میشه سرتاسر قهوه خونه اش رو که مرکز فساده تبدیل میکنه به هیئت فلان و چنان.

توی این تکیه هایی که درست میکنند یه مشت اراذل  و اوباش که از همه سنی هم هستند جمع میشن و بعد از ساعتی اراجیف گفتن شرشونو از سر امام حسین کم میکنن.

مسخره اس.از اول تا دهم با اون وضع مسخره عزاداری میکنن و از عصر عاشورا همه چیز به حالت اول بر میگرده.

هر کی بیرق و کتل و طبقش بیشتر و بزرگتر و گرانتر باشه بیشتر دوستدار امام حسینه.

هر احمقی که محکم تر با زنجیر خودشو بزنه مخلص تره.نه داداش به نظر من حقه باز تره.

مداح ها  هم حقه بازند.با آهنگهای مختلفی که به صداشون میدن و با کفر و نیرنگی که به کار میبرن سعی میکنن جماعت احمق رو زورکی به گریه بندازن.

آیا امام حسین شهید شد که من خودمو با زنجیر و قمه و چماق بزنم ؟اگه محکم تر بزنم یعنی ناراحت ترم؟؟؟اگه اون زمان اونجا بودم که فرار رو بر قرار ترجیح میدادم...

آیا امام حسین شهید شد که یه مشت احمق بیان و بیرقش رو توی شهر بچرخونن؟ و یه مشت احمق تر نگاهشون کنن؟

من قبول ندارم.

چرا به جای این حماقت ها جلسات بررسی و تحلیل قیام عاشورا رو نمیگذارند؟

چرا به جای میلیونها خرج شرک و دورویی گره از کار مسلمانی باز نمیکنن؟

آیا امام حسین واقعا اینو میخواست که براش روضه بخونن؟

آیا امام حسین گریه های ما رو میخواست؟ آیا اون نمی خواست که ما به خودمون بیاییم و زیر بار ظلم نریم؟؟آیا ما زیر بار ظلم نرفتیم؟؟؟؟از صبح که از خونه میریم بیرون تا شب چند تا حرف زور میشنویم و جیکمون در نمیاد؟؟؟

اون زمان رسم بوده آب رو بر دشمن ببندن رسم بوده که سر دشمن رو برای شاهشون ببرن.

اگه بیراه میگم بگید.

کدوم پدر سوخته ای اونجا توی اون بلبشوی جنگ و در گیری نشسته و شمرده که چند تا تیر به ابالفضل العباس خورده؟؟ و واقعا چه فرقی میکنه؟؟؟ده تا یا پونزده تا؟؟البته پونزده تا برای مداحان حقه باز بهتره چون میدونید که اونا عادت دارن یکی یکی تیر میزنن و میشمرن و همه چیز رو هم توضیح میدن که الان حضرت گفت آخ شما هم بگید آآآآآآخ .جماعت احمق هم آخ و اوخشون بالا میره و برای ساده لوحی خودشون اشک میریزن.یه بار دیگه هم گفته بودم که به نظرمن فیلم روز واقعه زیباترین توصیف از بخش کوچکی از این قیام بزرگه و تابلوی عصر عاشورا اوج اندوه رو با اوج هنر در اون خیمه های سوخته نشون میده.

آی حسین بن علی کجایی که ببینی چطوری قیام خونینتو به مسخره گرفتن و از اون خونهای پاک دستاویزی ساختن برای ریا کاری و دو رنگی و نیرنگ و سیاه کاری و کلاشی و حقه بازی؟

کجایی؟

کجایی؟

کجایی؟

 

نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386  توسط مهران  | 


 

 

قرار بود روز چهار شنبه برای یه جلسه سه ساعته به تهران بیام و شب برگردم

 

۱-هواپيمايي كه بعد از ما نشست به علت باز نشدن چرخ هاش مجبور بود با بدنه بشينه كه اين باعث

شد هواپيما آتيش بگيره

فيلم هواپيماي در حال سوختن

۲-از ۷و ربع تا ۸و نيم توي فرودگاه علاف بودم تا وقت جلسه نزديك بشه و به اونجا برم.

۳-راننده آژانس فرودگاه آدرس جايي رو كه ميخواستم بلد نبود و حدود نيم ساعت توي خيابونها الكي

چرخيديم

۴-از همون وقت بارش برف شكل جدي تري به خودش گرفت.

۵-يكي از اعضاي جلسه كه قرار بود ساعت 9 اونجا باشه ساعت يازده و نيم اومد.چون توي راه برف گير

شده بود.

۶-چون چترم شكسته بود توي فرودگاه چتر ۲۰۰۰تومني رو خريدم ۴۵۰۰تومن

۷-بعد از جلسه حدود ساعت 4 رفتم ميدون ونك و توي خيابون ولي عصر.در حاليكه چتر ۴۵۰۰ تومنيم

هم روي سرم بود.

۸-بعد از كمي راه رفتن حدود ساعت شش و نيم خودمو به فرودگاه رسوندم .بليط برگشتم ساعت

۲۱/۴۵بود.

۹-حدود دو سه ساعت تنها بودم تا يكي از دوستانم اومد و با هم رفتيم كارت پرواز گرفتيم.توي سالن

انتظار باجه اينترنت گذاشتند و منم از خوشحالي سريع رفتم تا مثلا كانكت بشم .اما... نچ...قطع بود.

۱۰-بعضي از پرواز ها به علت بدي آب و هواي مقصد تاخير مي خورد و بعد كنسل ميشد.

۱۱-از نه و نيم شب برف شروع به باريدن كرد.

۱۲-پرواز نه و نيم آسمان مسافرهاشو سوار كرد و ما همينطور منتظر بوديم كه ما رو هم اعلام كنه.

۱۳-بعد از نيم ساعت كه برف قطع نشد پرواز ما رو كنسل اعلام كرد.

۱۴-اي واي...حالا چيكار كنيم؟كجا بريم؟؟؟؟ايندفعه پول زيادي هم همراهم نياورده بودم.

۱۵-يه تكه كاغذ گير آورديم و اسممونو توي ليست انتظار شيراز نوشتيم.

 

سالن لیست انتظار

 

۱۶-ساعت دوازده بود.گفتند يه پرواز ساعت ۶ صبح به مقصد شيراز هست با اون ميتونيد بريد.اما بايد ساعت

چهار و نيم اينجا باشيد.ما هم ديديم تا بريم بايد برگرديم.پس نرفتيم.

۱۷-پرواز آسمان هنوز با مسافر روي زمين بود و منتظر بود تا باند رو تميز كنن كه بتونه بلند شه.

۱۸-موبايلم شارژنداشت .توي مهر آباد فقط ۷ تا پريز برق براي شارژ موبايل هست كه اونم دم در

دستشويي است و بايد مثل تفنگچي كنار موبايلت بايستي.واضحه كه يك لحظه هم پريز ها خالي

نميشد.از اون پسري كه كارتون ها رو بسته بندي ميكنه خواهش كردم تا چند دقيقه موبايلمو توي

دكه اش شارژ كنه.

۱۹-همكارم كارت شتاب داشت.اما مهر آباد باجه هاي كارت خوانش خراب بود.

۲۰- دفتر ايران اير گفت خرابي هوا به ما ربطي نداره .ما نميدونيم شما بايد چكار كنيد.

۲۱-اتاق ليست انتظار ايران اير يه دونه صندلي نداره وبايد سرپا بايستي تا آقايون بسيار بد اخلاق  اون

قسمت اگر صلاح بدونن ترو انتخاب كنن و بليطتو بگيرن.

 

 

من

 

 

۲۲-ساعت دو نيمه شب پرواز آسمان بلند شد و ما رو با حسرت ديدار شهرمون تنها گذاشت.

۲۳-توي مهر آباد يه دونه صندلي خالي نبود و اين غير از اون صدها نفري بود كه ايستاده بودند.

۲۴-يه ليوان چاي ليپتون ۳۰۰ تومن.يه ليوان

معمولي آب انار ۲۰۰۰ تومن.واااااااااااااااااي

براي سرقت حتما لازم نيست از ديوار خونه مردم بالا بري.

۲۵-جا براي خوابيدن نبود.من و همكارم نوبتي روي صندليها مي خوابيديم.البته من رويهمرفته دوتا ربع

ساعت خوابيدم.ساعت 4 مردمي كه رفته بودند مثل مور و ملخ ريختند و اومدند.

 

صندلی

 

۲۶-برگه اي رو كه اسم نوشته بوديم كنده بودند و توي برگه هاي مخصوص اين كار از اول اسم نوشته

بودند.از يكم و دوم شده بوديم چهاردهم و پونزدهم

۲۷-پرواز شش ونیم به ۵/۸و ۵/۸به ده ونیم موکول شد.بلیط های ما رو که باطل شده شب گذشته

بود گرفتند و گفتند الان اعلام میکنیم که برن.اما اسامی رو که خوندن کاملا سرکاری بود و همه

اونایی که رفتند نیم ساعت بعد دست از پا دراز تر برگشتند.چون کارت پرواز بهشون نداده بودند و

گفته بودند جا نیست.!!!!

 

خواب

 

 

 

۲۸-گفتند اگر ۳۰/۱۰ جا نداشته باشه که نداره...باید صبر کنید شاید۳۵/۱۴ جا داشته باشه.

۲۹-عاقلانه نبود که با اتوبوس برگردیم چون  ۱۶ ساعت راه بود اونم توی این جاده های زیبا.فکر کردیم

هر چی معطل بشیم باز هم از اتوبوس بهتره.

۳۰-خسته شدم.بالاخره ساعت پنج و نیم کارت پرواز گرفتیم که ۵/۷بریم،اما بعد از چهار بار دعوای مفصل و ۲۹

ساعت علاف شدن در مهر آباد ساعت ده و نیم پرواز کردیم و ۵۰/۱۲ وارد خونه شدم که البته ده

نفر مهمون داشتیم که از چند روز پیش دعوتشون کرده بودیم.تا ۲ موندن.بعدش هم تا ۱۲ظهر

خوابیدم.همین.

آسمان مدام پرواز هاش انجام میشد .اما ایران ایر میگفت شما چتونه؟ما لطف کردیم براتون پرواز

جایگزین گذاشتیم...جالبه ..نه؟؟؟از من میشنوید همیشه با آسمان سفر کنید.

 

 

 

نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386  توسط مهران  | 


بالاخره بعد از مدتي به دنبال متن نمايشي گشتن تونستم كه نمايشنامه ماه پيشوني رو پيدا كنم.البته همون آقايوني كه دفعه پيش كار پريزاد رو رد كرده بودند ايندفعه پيشنهاد دادن كه سيندرلا رو كار كنم. منم با كمي تحقيق به اين نتيجه رسيدم كه (ماه پيشوني) سيندرلاي ايرانيه.

به هر حال دوباره روز از نو و روزي از نو.دوباره سر تمرين رفتنها شروع شد.استرس هاي مخصوص بازيگران .يكيشون دير مياد يكيشون بد بازي ميكنه يكيشون وقتش محدوده .تازه از همه اينها هم كه بگذريم سالن براي تمرين خيلي كمه.اونم كه هست بسيار نا مناسبه .حتما عكسهايي از سالن رو براتون ميگذارم.البته وقتي وارد سالن شديم.فعلا كه تا نرفتيم روي ميزانسن بايد تمرين هاي مربوط به متن رو كه بهش دور خواني ميگن توي اتاق انجام بديم.تهيه كنندگي كار رو موسسه فرهنگي هنري اميد فردا به عهده گرفته.نمايش ماه پيشوني بيستم يا بيست و يكمين كار گروه نمايش سروش هست كه اگر خدا بخواهد و مشكل عجيب و غريبي پيش نياد روي صحنه ميره.

گرگم و گله میبرم-1384

گروه نمايش سروش از سال 1372 كار خودش رو با شركت در جشنواره تاتر بچه هاي مسجد شروع كرد. اون سال اولين كار اين گروه نمايش قصه دشت سبز بود كه برنده مقام دوم كارگرداني مقام اول بازيگري وبهترين كار گروهي شداز اون سال به بعد گروه نمايش سروش كارش رو عمدتا درزمينه كار كودك دنبال كرد و به مقامهاي زيادي هم دست پيدا كرد كه شرح اين مقامها و لوح تقديرها و ديپلم افتخارها رو توي يه فرصت ديگه براتون ميگم.

اون بچه هايي كه از روز اول با گروه كار كردند الان كه حدودسيزده چهارده سال ميگذره هر كدوم براي خودشون در جايي خونه و زندگي تشكيل دادن و گاهي هم كه ضرورت باشه در كنار گروه مثل سالهاي پيش كار ميكنن.

تقی و شهر خیال -1373

اگر اون موقع بازيگرها ده پونزده تا بچه مدرسه اي بودند حالا بين اونا خلبان-وكيل دادگستري- مهندس كامپيوتر –مهندس معدن- مهندس مكانيك هواپيما-مهندس برق –مهندس شيمي و ....وجود داره.حالا كه به اون روزها فكر ميكنم مي بينم چه دنياي خوبي داشتند پر از صفا و صميميت پر از مهرباني و عشق و پر از نور.

ياد اون روزهايي كه خسته از مدرسه به سر تمرين مي اومدند وساعتها عاشقانه كار مي كردند بخير

ياد روزهاي فراموش نشدني اجرا با اون ا سترسهاي خاص خودش بخير

ياد روزهاي تمرين وياد شادي ها و غمهاش بخير

ياد اون روزهايي كه توي سرماي سالن تمرين ميكرديم...

-كبوتر سفيد تو بايد با نيرو وقدرت خودت به جنگ كلاغ سياه بري

-بچه ها اگه گفتين اون كلمه رمز كه بايد حسني بگه تا از چنگ ديو نجات پيدا كنه چيه؟

-تقي؟ چرا ديوارها رو خط خطي كردي آخه من از دست تو چكار كنم؟

-حالا نوبت عمو بادكنكيه شعرتو بخون...

و شعرشو ميخوند. توي تمام سالن صداي موسيقي مي پيچيد.

قصه دشت سبز-1372

 

راستي شما يه آهنگساز ،يه طراح دكور و يه عروسك ساز سراغ ندارين؟؟؟؟

 

 

فعلا خداحافظ

نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386  توسط مهران  |