
حس خوب دوست داشتن:
آیا واقعا دوست داشتن از عشق برتره؟
عشق مثل یک کاتالیزوره که در ابتدای آشنایی آدمها با هم و در سنینی که پر از شور و نشاط جوانیست،ارتباط دو نفر رو با هم تقویت می کنه و باعث می شه فرایند ازدواج صورت بگیره.
به جرات میتونم بگم که هشتاد درصد از این ارتباط،بعد از ازدواج ،از عشق به عادت تبدیل میشه.عادتی که چاشنی عشق داره و اگه از طرفت بی خبر باشی دیگه نمی تونی بی تفاوت بمونی .این حس رو ممکنه که در مورد یک دوست خوب هم داشته باشی..اما در مورد شریک زندگیت اینطوری نیستی.چون علاوه بر عادت ،عشق هم وجود داره و همین عشقه که باعث می شه عادت اون جنبه معمولی و تکراری بودنش رو از دست بده وبه نوعی اعتیاد خوب و لذت بخش تبدیل بشه.
من اعتقاد دارم که جای شریک زندگی رو در قلب مادامی که باهاش هستی و بهش تعهد اخلاقی (و نه کاغذی)داری، نمی شه پر کرد.هنوز برای من قابل هضم نیست مردهایی که دوتا همسر دارن،چه طوری می تونن به هر دوشون بگن دوستت دارم؟؟؟؟ چطور همچین چیزی ممکنه؟؟؟ اما اعتقاد به طبقه بندی قلب دارم...هر کس جایگاه خودشو می تونه داشته باشه.
اون طبقه بالا بالایی که بهترین جا هست و و یژه هست و خلاصه به نظر من کسی حق دخل و تصرف توی اونو نداره متعلق به همسره و من خیانت رو این می دونم که توی اون طبقه یک نفر دیگه رو هم راه بدی.اما اختیار دار بقیه طبقه ها خودتی که چه طوری و چه کسی رو در چه طبقه ای جا بدی.
مسلما کسانی که برات ارزش بیشتری دارن، توی طبقه های خوب و همینطور که ارزش افراد(ارزش دوستیشون)کمتر میشه طبقه های پایین تری رو بهشون اختصاص میدی.
پس شما نمی تونی به کسی بگی که همسرت رو بیشتر دوست داری یا مثلا مادرت...چون به نظر من نوع این دوست داشتنها فرق می کنه و به قول معروف پیچ!!!!!!چکار به شقیقه داره؟؟
یه چیز دیگه:
اینجا منظور از همسر اونیه که برای حضورش ارزش قائل هستی .نه اونکه از لحظه ای که میاد برات استرس بیاره و در واقع با حضورش جز آزار و اذیت چیزی نداشته باشه.
ناگفته نمونه که اونهایی هم که عشقشون تبدیل به عادت شده هم جزء زوج های خوب حساب می شن.(البته از نظر من)چون همین با هم موندن و با هم بودن نشون میده که بقایایی از عشق توی وجودشون هست و اگه لازم بشه و پاش بیفته برای هم مثل همون روزهای اول هستند.
حالا سوال اینجاست که چه طوری میشه اون طبقه ها رو با هم قاطی نکرد و کلید اتاق یکی رو به یکی دیگه ندی یا ازت ندزدن.....
منکه فکر میکنم خیلی ساده اس...
اول از همه یک تشکر حسابی از همه دوستان عزیزی که احوالپرسی کردن و جویای حالم شدن.
الحمدلله بهترم و روز به روز به سلامتی کامل نزدیکتر میشم...

دوم یه گزارش مختصر از اجراهای ماه پیشونی براتون می گذارم.


ما 5 شب توی هتل پارس اجرا گذاشتیم و از چهارشنبه 9/5/87 که روز مبعث بود به مدت ده شب هم توی خانه فرهنگ واقع در پارک آزادی کار رو روی صحنه بردیم.اجرا توی خانه فرهنگ صفای مخصوص به خودشو داره.همین جایی هست که عکسهای بچه هارو در حال ساخت دکور توی اون گذاشتم و عکس سر در اونو هم توی پستهای قبلی گذاشتم.

هر شب بعد از اجرا با بچه ها توی پارک می موندیم و شام می خوردیم.البته هر شب یه نفر میزبان میشد. رویهمرفته مثل کارهای قبلی پر از خاطره شد .یکشب هم که وسط اجرا برق قطع شد و دقیقا نیمی از اجرا رو با چراغ قوه گوشیهای سونی اریکسون ادامه دادیم.از اونجایی که گوشی اکثر بچه ها سونی اریکسون هست تونستیم اجرا رو ادامه بدیم اما برای پخش موسیقی کار شرمنده بودیم.با وجود اینکه بخاطر خاموش شدن کولر هوای سالن بسیار گرم شده بود اما تماشاگران هیچ اعتراضی نکردند.

به هر حال کار برای شرکت در جشنواره تاتر عروسکی در مرودشت انتخاب شده و 27و 28 مرداد هم اونجا توی جشنواره اجرا داریم که امیدوارم بچه ها مقام بیارن...اگر خدا بخواهد توی مهر ماه هم برای مدارس اجرا میذاریم.
لازم به توضیحه که چون عموما نمایش در این کشور هنریه که بسیار مورد بی مهری قرار گرفته 
لذا ما هم فروش چندانی نداشتیم و هنوز هزینه ها جبران نشده.از اونجایی هم که هیچ چیزی سر جای خودش نیست مردم برای دیدن یک نمایش به هتل میان و توی سالنی که باید نمایش اجرا بشه و مردم اونجا بیان انجمن های مختلفی مثل نیکوتینی ها و ان ای و غیره میان.به همین دلیل اجرامون توی خانه فرهنگ بر خلاف هتل پارس فروش چندانی نداشت.

و اما....
از همه بچه های گروهم ،از تک تکشون که صادقانه و عاشقانه برای کار زحمت کشیدن تشکر میکنم.

میدونم که اگر همدلی و صمیمیت بینشون نبود این کار هرگز به اجرا نمی رسید.بچه هایی که صداقت و بی ریا بودنشون مایه افتخار و مباهات منه.به خودم می بالم که تونستم اونا رو با نیروی عشق و علاقه به همدیگه در یک گروه جمع کنم .بچه هایی که مهر و محبت هست که دور همدیگه نگهشون داشته نه هیچ چیز دیگه.بچه هایی که اینقدر برام عزیزن، اینقدر برام عزیزن،که نمیتونم ناراحتی شونو تحمل کنم و هر جوری باشه از هر راهی که بتونم سعی می کنم تا در مواقع اندوه مرهمی باشم روی زخمهاشون.بچه هایی که تونستم به این مرحله برسونمشون که خودشون هوای همدیگه رو دارن و برای همدیگه دوستای خوبی هستن و به جرات میتونم بگم که از نظر فکری چند پله از اکثر همسن و سالهای خودشون جلوترن.
خوشحالم از اینکه تونستم بهشون یاد بدم که:
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم
بهشون یاد بدم که آدمها رو دوست داشته باشند.
به هر پنجاه تاشون.
و از اینجا به همشون میگم:
دوستتون دارم
و دست آخر هم سپاس ویژه از همسر مهربانم که در سخت ترین شرایط یار و یاورم بود و با تحمل کردن همه عذابها یی که براش داشتم برای من اسوه فداکاری و گذشته.

تنها لوح تقدیر کارگردانی جشنواره به کارگردانی نمایش
بازیگری اول به بازیگر نقش دیو
بازیگری دوم عروسک به بازیگر نقش پریچهر
لوح تقدیر به عروسک گردانان عروسک گلنسا
مقام اول عروسک سازی به عروسک ساز

بعد از چونه زدنهای بسیار با اینور و اونور و گشتن دنبال یه جای مناسب برای اجرا بالاخره قرار شد که 5شنبه 3/5/87 تا 7/5/87 توی سالن آمفی تاتر هتل بین المللی پارس اجرا بذاریم.
روز شنبه29/4/87 که در واقع آخرین تمرین کار بود به بچه ها گفتم که از دوشنبه شروع می کنیم دکور رو می سازیم که برای 5 شنبه همه کارهامون تمام شده باشه و اجرای بدون دردسری داشته باشیم.این را گفتم و از بچه ها خداحافظی کردم...
مدتی بود که بخاطر جوشی که پشتم زده بود احساس درد می کردم.
از راه سالن به دکتر رفتم.دکتر نگاهی به جوش انداخت و بعدش میدونین چی گفت؟
گفت:سه شنبه بهت وقت عمل میدم.باید فورا این کیست رو خارج کنی.
توی اون لحظه من بجای دیو نمایشنامه شاخ در آورده بودم.به هر حال راهی بجز عمل جراحی نبود.دو روز قبل از اجرا باید می رفتم بیمارستان.
دردسرتون ندم.روز سه شنبه بعد از یک ساعت و چهل دقیقه عمل و یک ساعت ریکاوری و یک شب بستری شدن در بیمارستان بالاخره روز چهارشنبه ساعت ده صبح مرخص شدم.

و این در حالی بود که تمام مدت با بچه ها در تماس بودم و از روند اجرای کار با خبر می شدم.
عصر روز چهارشنبه هر جوری که بود لنگان لنگان به سراغ بچه ها رفتم تا ببینم کار در چه حالیه.سه چهارم دکور تمام شده بود.وقتی دیدم همه با هم از بازیگر و منشی صحنه و مدیر صحنه گرفته تا مسوول نور و آهنگساز همه دارن کار میکنن احساس غرور میکردم.

روز 5شنبه از صبح سالن در دست گروه بود و بچه ها همه با هم در حال نصب دکور بودن تا ساعت 45/6 عصر که بالاخره دکور،نور،موسیقی،بازیگرها،و تیم پشتیبانی برای اجرا آمده شدند.
نمایش ماه پیشونی به روی صحنه رفت.


از نهم تا شانزدهم مرداد هم توی خانه فرهنگ شماره 4 واقع در پارک آزادی یعنی همون جایی که تمرین می کردیم و عکسشو در پست قبلی گذاشته بودم اجرا رو ادامه میدیم.

دکور که در مراحل آخر تمرین از مهمترین بخشهای یک کار نمایشی است در مدت 4 روز تلاش مداوم بچه ها ساخته شد.بچه هایی که الان سالهاست با همدیگه کار می کنن و من به خودم می بالم که گروهی ر و تربیت کردم که همه با هم یکدل و یک زبون هستند و در چنین شرایطی که من بالای سرشون نبودم با پشتوانه این اتحاد و همبستگیشون و با نیروی عشق و علاقه ای که به هم دارند کار رو بدون حضور من به اجرا رسوندن.

نمایش ماه پیشونی بیست ویکمین کار گروه نمایش سروش و اولین کار عروسکی این گروه است.
امیدوارم که این همدلی همیشه برقرار بمونه.


