تبليغاتX
ایکاروس

 


 

اگر بپذیریم که هنر یعنی (متبلور شدن غریزه زیبا دوستی انسان )در می یابیم که هنر باید چیزی فراتر از نتیجه اولین برخورد انسان با طبیعت باشد.

 زیبایی به هر عنوان قابل تقدیر و تحسین است.  اگر فرد عادی زیبایی را ببیند بنا به نگرش سطحی اش 

(عدم توجه به عمق زیبایی)  فقط جلایی از زیبایی عمومی سوژه مورد نظر را می بینند. اما همان گونه که هویداست هنرمند به نوع ترکیب زیبایی ها و نحوه قرار گرفتن آنها در کنار هم توجه عمیق تری میکند. چون غریزه زیبا دوستی را در خود تقویت نموده است و می داند در یک اثر هنری یا چیزی مشابه آن دنبال چه چیزی بگردد. او میداند (سمبلیسم) یا (نمادگرایی) چیست و به چه کاری میاید .

 هنرمندان با جزیی ترین نماد ها با یکدیگر صحبت می کنند .از تنوع روش های نوشتن خط

 (نستعلیق ،ثلث، کوفی...) گرفته تا بیانی ترین انواع هنر یعنی نمایش.

 درک نماد ها و ملاحظه ترکیب های مختلف آنها هنرمند را به شور و هیجان و امیدارد . به همین علت مثلا ازدیدن یک تابلو نقاشی همان احساس لذتی را می کند که خالق اثر هنگام آفرینش اثر در وجود خود یافته بود و این همان مطلبی است که نمی توان به کسی تزریق کرد که طرف مقابل بفهمد که این اثر چقدر زیباست. بلکه تنها راه درک زیباییها همان تقویت حس زیبایی دوستی است.

 گاهی اوقات افراد در مواقع خشم، غم،  شادی، عشق و لحظات عاطفی دیگر دست به کارهایی از قبیل خط خطی کردن صفحات کاغذ،کوبیدن بر هر چیزی که صدای هنجاری تولید کند (نه کوبیدن برای فرو نشاندن آتش خشم ) آواز خواندن، رقصیدن و یا حالاتی اینگونه می پردازند. این قبیل افراد جزیی ترین جلوه های هنر را دروجود خود دارند فقط کافی است خط خطی کردن جهت دار شود و به خط یا نقاشی مبدل گردد. موسیقی شعر و ادبیات، رقص، نمایش و سایر هنر ها نیز در ابتدا شوری غیر قابل توصیف با زبان بوده اند. یک هنرمند با هیچ زبانی نمی تواند بگوید که در چه حالی یک قطعه موسیقی پر شور را می سازد و این بیانگر همان جمله معروف بتهوون است که :

آنجا که زبان از سخن باز می ماند موسیقی آغاز می شود

موسیقی

و شاید بتوان گفت بتوان همانجاست که هنر آغاز می شود.

یک بازیگر نمایش بهیچ عنوان پس از پایین آمدن از سن نمی تواند بگوید که چه حالی در لحظه اجرا داشت .

این مطلب سبب میشود که نماد های مختلف در هنر به وجود آید و درک همین نماد ها هنرمندان را از سایر افراد متمایز میکند .این تمایز و اختلاف نگرش افراد معمولی و هنرمندان نسبت به طبیعت سبب می شود تا نگرش های این دو قشر نسبت به زندگی نیز عوض شود.برای مثال

افراد عادی شادی را در سایه رنگ و لعابی کذایی که نمیدانند چرا قرمز قرمز است و زرد زرد، جستجو میکنند و نمی دانند که اگر به قرمز نگاه کنندآنگاه به وضوح تحرک و پویایی را درآن می بینند. قطعا کسی که موسیقی گوش میکند لذتی فراتر از کسی می برد که موسیقی را فقط می شنود. شنیدن موسیقی جز تحمل صدایی ناهنجار سودی ندارد. اما همین کافی است که جز تماشای ظاهری و شنیداری موسیقی به صداهایی توجه  کنید که در زیر صداهای اصلی به گوش میرسد و این همان نگاه عمیقتر به طبیعت است .

هنرمند در زیر هر ظاهری دنبال باطن آن می گردد.

همه یک گل بنفشه را می بینند اما نگاه هنرمند از نمای کلی و عمومی گل می گذرد و به کبودی وسط گل بنفشه میرسد و از آنجا به تلاقی زیبای رنگ قهوهای و زرد یا رنگ های دیگر بعد آن را در گسترده سبز برگها می نگرد و از این پس میداند که بنفشه چه زیبایی های به ظاهر نهفته ای دارد که با نگاه اول نمایان نیست. تفاوت عمده هنرمندان و مردم عادی در همین نگاه دوم است .

نقاشی

غم و شادی برای همه مردم وجود دارد... اگر بخواهیم غم خود را تسکین ببخشیم روح نماد گرایانه و همان نگاه عمیق تر به طبیعت خود به خود در تمام رفتار انسان از لحظه درک هنر تا لحظه مرگ اثر می گذارد .پس نحوه فرونشاندن اندوه یک هنرمند و یک فرد عادی نیز تفاوت می یابد.

لذتی که هنرمند از صدای ارتعاش یک سیم تار می برد شاید یک فرد عادی چنین صدای را تحمل کند اما

(علیرغم میل باطنی)

 گویند:هرآنچه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند.

نگرش زیبا دوستی و زیبا پرستی هنرمندان به زندگی طبیعت سبب می شود تا از نگرش به زندگی غرور و در عین حال از نگرش به طبیعت لطافت خاصی را در وجود خود بیابند. ترکیب غرور و لطف در یک فرد موجب پوچ شمردن رفتار افرادی است که با نگرش سطحی تری به جهان هستی می نگرند. هنرمند می داند که غم و اندوه خود را با هنری که دارد بخوبی میتواند از خود دور کند و عمیق تر نیز این کار را انجام می دهد نه بر خلاف دیگران فقط برای چند ساعت و تا به موقعی که به قول معروف مستی از سر نپریده باشد.

شکی نیست که باید غم را از خود دور نمود و یا شادی را به جان خرید اما وقتی که عملی دارای اندیشه ای عمیق تر باشد بسیار کار سازتر است تا اینکه حتی خود فاعل نیز به گذرا بودن خوشی کاذب اعتقاد داشته باشد .از اینروست که در دین اسلام انسان از لهو و لعب بر حذر داشته شده است. چون لذتهایی زودگذر و بیخبری احمقانه و القا شونده ای را سبب می شود که فرد به زور حرکات و رفتار مختلف و استفاده از وسایل گوناگون و به شکلهای مختلف درآمدن سعی می کند برای خود شادی را( بخرد) در حالی که شادی و از آن فراتر نشاط را در چیز های بسیاری مجانی نهفته اند.

 خواستن توانستن است. به فکر این باشیم که همیشه راه بهتری هم هست..

(شوری که هنرمند را به التهاب وامیدارد درک زیبایست)

 

   


  

نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387  توسط مهران  |