تبليغاتX
ایکاروس

گوشه ای از یک مهمونی

زن میزبان:بفرمایین...بفرمایین...از این بخورین...از اون بخورین....تعارف نکنین...

مرد میزبان:خب چه خبرا؟(یواشکی به مرد میهمان)کانالهای مولتی ویژن باز نشده؟نه؟؟حیف!!.

پسر میزبان (به پسر میهمان):چیکار کردی بالاخره؟...اومد یا نه؟

پسر میهمان:(با افتخار) هیس...آره...بالاخره بردمش.......حالا بعد مفصل برات میگم.

زن میزبان: بفرمایین...بفرمایین....از این بخورین...از اون بخورین....تعارف نکنین...

زن میهمان:سعید خاله جون برات یه دختر دیدم مثل ماه شب چهارده

سعید:خاله جون ماه شب چهارده که پر از لکه هست.

(همه می خندند)

زن میهمان: بابا نداره....مامانشم خیلی خوش تیپه.کلی هم پولدارن...فقط یه خواهر داره.

مرد میزبان:...اِ؟؟؟جدی؟چه خوب!!!سعید باباجون قبول کن ،بعد من و تو با هم کنار میاییم

(همه می خندند)

مرد میهمان:انگار امشب بساط پهن نیست؟

مرد میزبان:سعید...برو از توی یخچال بیار...یه کم ماست و خیار هم درست کن بیار.

زن میزبان: بفرمایین...بفرمایین...از این بخورین...از اون بخورین....تعارف نکنین...

زن میهمان: (به زن میزبان)میگم واقعادختر فریده خانم روی هر چی دختر بوده رو سفید کرد...خب بگو دختر شوهر گیرت نیومد که نیومد.رفتی زن مرد زن و بچه دار شدی که چی بشه؟؟آخرالزمون شده!!!!

زن میزبان:مامان میترا...مرد باید خودش خوب باشه...(آرام )دیگه مثل شوهرهای من و تو پیدا نمیشه...

مرد میزبان: ( به مرد میهمان)فیلم این دخترا رو که توی مدرسه میرقصن دیدی؟...ندیدی؟...بلوتوثت رو روشن کن ...عجب حور و پریهایی هستند.

پسر میهمان: (به پسر میزبان)راستی اگه بابات رسیور رو قفل کرده  بگو تا سه سوت بازش کنم.

زن میزبان: بفرمایین...بفرمایین...از این بخورین...از اون بخورین....تعارف نکنین...

                                                                  


روزانه چقدر از وقت ما برای پرداختن به مسائلی می گذره که نه تنها کمکی به رشد شخصیتمون نمی کنه و نه تنها گره ای از کار کسی باز نمیکنه،بلکه ما رو دور خودمون می پیچونه.اونقدر که سالهای سال از همه دنیا عقب می افتیم.

یه نگاهی به کتاب جامعه شناسی خودمانی با عنوان

 (((چرا درمانده ایم نوشته آقای حسن نراقی )))

بندازید.من چاپ بیستمش رو خریدم .قول میدم از خرید این کتاب پشیمون نمیشید.

قول میدم

نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387  توسط مهران  | 


یکی به من بگه

یکی به من بگه:

یکی به من بگه چرا مردم از اول تا دهم محرم خودشونو با زنجیر می زنن؟

چرا اتاقکهایی درست می کنن و چراغونیش می کنن و توی شهر می چرخونن؟

چرا از اوائل شب چند تا جوون توی یه خیمه جمع میشن و برای هم جوک میگن و بعد هم نوار میذارن و گریه می کنن؟گاهی هم خودشونو می زنن؟

چرا تمام وقت مفید تلویزیون به نشون دادن آدمهایی میگذره که ظاهرا به جای اینکه گره ای از کار خلق باز کنن یه جا جمع شدن و به حرفهای کسی گوش میدن که با شور و حرارت عجیبی سعی داره اونها رو به گریه بندازه؟

چرا همونها بعضی وقتها جو گیر میشن و یکدفعه شروع می کنن و میزنن توی سر و صورت خودشون؟

چرا بعضی ها با قمه و شمشیر خودشونو می زنن؟

چرا هر سال توی این روزها تلویزیون فیلمهای جدیدی از عربها میذاره؟

خوش به حال عربها که اینقدر سابقه و تمدن دارن و ما ایرانیها هر چی از بزرگاشون فیلم میسازیم باز هم کمه.

حجاج یوسف

مختار ثقفی

قیس بن مسهر

مسلم ابن عقیل

هانی ابن اروه

میثم تمار

ابوذر غفاری

حبیب ابن مظاهر

و..

خوش به حال عربها

کاش ما هم مثل اونها اینقدر پشتوانه تاریخی داشتیم.

میگن هزار سال پیش یه آقایی برای یه هدفهایی که براش ارزش داشته کشته شده.

چه خوب

کاش ما هم میتونستیم وقتی یه حرفی می زنیم سر حرفمون بمونیم

میگن اون آقاهه با تعداد کمی از دوستاش جلوی هزاران نفر ایستاده.

چه جالب

چقدر دوستاش براش ارزش قائل بودن.حتما آدم خوبی بوده

کسی میدونه اون آقاهه چرا اینکارو کرده؟

کسی میدونه من چه جوری میتونم مثل اون آقاهه فکر کنم؟

کسی میدونه کسی  چه جوری میشه فهمید که اون آقاهه چه جوری فکر می کرده؟

کسی میدونه اون آقاهه چی گفته بود که دوستاش اینقدر دوستش داشتن و پا به پاش جنگیدن؟

کسی میدونه چه جوری میشه یه آدم اونقدر وارسته بشه که ...

که چی؟

من نمیدونم

منو باش که فکر میکنم کسی هست که بدونه.

میگن اشک ریختن برای اون آقاهه ثواب داره...

جالبه...

اون آقاهه اینقدر خودخواه بوده که کشته شده تا من براش اشک بریزم؟توی سر خودم بزنم؟خودمو خونین و مالین کنم؟

چه آقای بیکاری

یکی به من بگه

 و بالاخره کاری که به نظر من بیشتر از بقیه کارها این قیام پرشور و خونین رو به مسخره گرفته کاریه که امام حسین(ع) و  علی(ع) و پیامبر(ص) و خدا و قرآن و اهل بیت و عترت و آرمانها و  اعتقادات و مقدسات و غیر مقدسات و همه و همه رو مضحکه کرده این همایش شیرخوارگان حسینیه.بچه بیچاره خواب رو میارن یه پارچه سبز می بندن  بهش و در حالیکه بچه بینوا گریه و زاری میکنه اونو روی دست میگیرن و ....

 به حال این مردم باید گریست نه به حال حسین ابن علی 

 

نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387  توسط مهران  |