یک سال گذشت.
زمین که این همه سرد بود و یخبندان با رسیدن نوروز تصمیم گرفت خودشو عوض کنه.
سراسر گل شد.ای دریغ

اونهمه سرما رو کنار گذاشت و به یه بهار فکر کرد.
بهار؟
بهار بیاد؟
اینجا؟پیش من؟و بهار رو به دل خودش دعوت کرد و خاک نو شد. این دعوت رو جشن می گیریم...
من چی؟ای دریغ...
برای من هم یک سال گذشت..من چی؟قلبم رو با همه کدورت هایی که داشت به سال جدید آوردم.از این فرصت طلایی و بهاری استفاده نکردم.گذاشتم تا زنگار کینه هایی که از سال قبل روی قلبم مونده بود همونجا سایه بندازه و هیچ تغییری نکنه.چون من از خاک هم کمترم.
کینه...کینه...کینه
به پشت سرم که نگاه می کنم می بینم جز بد خلقی، جز کج اندیشی،جز ریا،جز دروغ گویی،جز تهمت به عزیزان،جزنیرنگ و جز حسادت کاری نکردم.
واقعا من چه جور آدمی هستم؟
اه
از خودم بیزارم.از خودم شرم دارم که با نوروز هم قلب من روزی نو رو نمی بینه
من از خاک هم کمترم.
برای اینکه نوروز بیاد از چند روز قبل همه خونه رو تمیز کردم.بعد از سال تحویل به این و اون زنگ زدم و تبریک گفتم.چی رو؟ نو شدن دوباره زمین رو؟

اما من از خاک هم کمترم
چون خودم نو نشدم
اینقدر خودخواهم و مغرور که حاضر نیستم تمرین کنم بزرگ باشم،بزرگوار باشم.حاضر نیستم تمرین کنم مهربان باشم،تمرین کنم که عاشق باشم.اینقدر بد هستم که نبخشم.چون
از خاک هم کمترم...
خدایا به من قدرت بده بتونم ببخشم.به من قدرت بده که قدر همه دوستامو بدونم...قدر مهربونیها رو بدونم.خدایا به من قدرت بده که قدر سلامتیم رو بدونم خدایا به من قدرت بده عشق رو در گوشه گوشه قلبم بکارم و به تو فکر کنم.هر لحظه...
هر جا

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به بیت بیت این دو شعر دقت کنیم
برآمد باد صبح و بوي نوروز
بكام دوستان و بخت پيروز
مبارك بادت اين سال و همه سال
همايون بادت اين روز از همه روز
چو آتش در درخت افكند گلنار
دگر منقل منه آتش ميفروز
چو نگرس چشم بخت از خواب برخاست
حسد گو دشمنان را ديده بر دوز
بهاري خرمست آخر كجائي
كه بيني بلبلان را ناله و سوز
جهان بي ما بسي بوده است و باشد
برادر جز نكو نامي ميندوز
نكوئي كن كه دولت بيني از بخت
مبر فرمان بد گوي بد آموز
دريغا عيش اگر مرگش نبودي
دريغ آهو گرش بگذاشتي يوز
منه دل بر سراي عمر سعدي
كه بر گنبد نخواهد ماند اين كوز
(( سعدي ))
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نو بهارست در آن كوش كه خوشدل باشی
كه بسي گل بدمد باز و تو در گل باشي
در چمن هر ورقي دفتر حال دگرست
حيف باشد كه ز كار همه غافل باشي
من نگويم كه كنون با كه نشين و چه بنوش
كه تو خود داني اگر زيرك و عاقل باشي
چنگ در پرده همي ميدهدت پند ولي
وعظت آنگاه كند سود كه قابل باشي
نقد عمرت ببرد غصه دنيا بگزاف
گر شب و روز درين قصه مشكل باشي
گرچه راهيست پر از بيم زما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشي
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
صيد آن شاهد مطبوع شمايل باشي
(( حافظ ))
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
داشت فیزیک میخوند.صفحه 23 بود.22 اسفند .تولد حضرت مهدی .19سال پیش بود.16 سالش بود.ساعت 9 صبح رو نشون میداد.طبق معمول یک صفحه درس میخوند ،یک ساعت خیال پردازی می کرد.تلفن زنگ زد.دوستش رضا بود.
- سلام رضا.چطوری؟
- سلام
- چته؟
- هیچی...بابات مرد.
- چی؟
- بابات مرد
- مسخره...شوخی بی مزه ای بود.خداحافظ
- خداحافظ
***************
به اتاقش رفت....کمی درس خوند...ساعت نه و ربع شد.تلفن دوباره زنگ زد....رضا بود...
- چی میگی؟
- جدی گفتما!!!!
- چه جوری؟
- نمیدونم ...منم شنیدم.خداحافظ
**************
بابا و مامانش مسافرت بودن.این دلش رو بیشتر شور می انداخت.از هیچ طریقی به اونا دسترسی نداشت.با خودش گفت خبر بد رو که اینجوری نمیدن.حتما شوخی بوده.
هر چی دعا بلد بود خوند.هرچی تونست نذر و نیاز کرد.از اونی که تولدش بود خواهش کرد.
تا غروب هیچی به برادر و خواهرهاش نگفت.
***************
غروب مادر اومد...
از مادر پرسید:
- بابا کجاست؟
- گذاشتیمش سردخونه...
وخانه از صدای ضجه در هم پیچید.یا صاحب الزمان
- نشست...
********************************************************
*********************************************************************
در مورد پست قبلی و عکسی که گذاشته بودم باید بگم که فقط دوست عزیزم (علی)
به دنبال چراغی درست گفته بود.
این پیرزنی رو که می بینید خدمتکار مخصوص محمد رضا شاه هست که انقلابیون دارن برای تحقیر اونو توی شهر میدوانند.جرمش رو نمیدونم چی بوده.ببخشید...
******************************************************
گروه نمایش سروش به زودی به ثبت می رسه و از اون به بعد نحوه عضو گیری و کارهایی که توی گروه انجام میشه متفاوت میشه..سعی من بر اینه که سطح علمی بچه ها رو بالا ببرم و در حوزه تئاتر با اقتدار بیشتری ظاهر بشیم.
****************************************************
15 اسفند ماه نمایشنامه قرمز و دیگران نوشته آقای محمد یعقوبی به عنوان آخرین برنامه نمایشنامه خوانی در سال 87 اجرا شد .امسال تنها سالی بود که سه کار نمایشی ارائه دادم.
ماه پیشونی...یک دقیقه سکوت ...قرمز و دیگران.
تمرینهای ماه پیشونی


اجرای نمایشنامه خوانی قرمز و دیگران

اجرای نمایشنامه خوانی یک دقیقه سکوت

البته نمایشنامه رکسانا رو هم برای جشنواره نمایشنامه نویسی ارائه داده بودم که در استان چهارم شد.
به هر حال سال 87 سال بسیار پرکاری برای گروه بود.
جمعه 23 اسفند ماه هم که آخرین جمعه سال هست طبق روال هر سال همه اعضای گروه یه جا جمع میشن و ساعتی رو به پیاده روی میگذرونن.
*******************************************************
(((به اینجا هم سری بزنید)))![]()
این آخرین پست در سال ۸۷ بود.
از این عکس چی میدونین؟؟؟؟

امامزاده سیار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


