تبليغاتX
ایکاروس

یک روز من (مثلا شنبه)

-          پاشو....پاشو...شیش و ربعه

آخ که نمیدونین توی شیراز اونم توی اردیبهشت ساعت 6 صبح از خواب بیدار شدن چه ستم بزرگیه. به هر حال با چشمانی نیمه باز بیدار میشم. حالا مگه میشه از رختخواب بیرون اومد .. وای چه مصیبتی !!!!

به ساعت که نگاه میکنم می بینم راهی جز حرکت ندارم... دست و صورتم رو میشورم و اگر صورتم قابل تحمل نباشه قرقر صدای ماشین صورت تراشی هم به این بیحوصلگی اضافه میشه. بعد از شستن صورت دیگه خواب از کله مبارک پریده و وارد مرحله بعد میشم.

-         آرین... آرین ... پاشو ما رفتیم ...آرین ...

-         (نه فایده نداره مجبورم به قلقلک رو بیارم )

                   اگر با قلقلک از خواب بیدار بشه دو حالت ممکنه به وجود بیاد :

1-     یا مثل بخت النصر بیدار میشه و بد اخلاق میشه

2-     یا از شدت مسخره بازی ما رو هم بداخلاق میکنه

به هر حال فرض کنید همیشه گزینه دو درسته... الآن دیگه ساعت 6:45 دقیقه شده و موقع رفتن.  آرین صندلی عقب و من هم جلو

                             خانوم همسر هم نقش راننده رو بازی میکنه .

(چون من باید نیمه راه پیاده شم و به طرف اداره خودم برم)

استارت زده میشه و ماشین حرکت میکنه .

من :   یا ابوالفضل...... یا حسین... یا تقی ... یا نقی ... آی زدیش ... وای مواظب باش ..

          واااااااااااااااااای به خدا امتیاز نداره ....

فکر میکنم یه روز بالاخره سینی زیر ماشین که جلوی پاهام هست از فشار پاهای من سوراخ بشه و پام بزنه بیرون!

به هرحال با هزار سلام و صلوات نیمه راه پیاده میشم و به اداره میرم. اونجا اولین کاری که میکنم وبلاگ رو چک میکنم بعد ایمیلهارو و بعد کار روزانه شروع میشه .

            ظهر ماشین رو از خانوم همسر میگیرم و میرم دنبال آرین و با هم میریم   خونه.

-         بابا امروز نوبت منه که  آهنگی رو که دوست دارم گوش کنم .

و این حرف یعنی تمام مدت 20 دقیقه ای که توی راه هستیم باید چایکوفسکی گوش کنم ...اونم  با ولووم 76

                   فرض کنید یه ماشین توی خیابون از بغل دستتون رد میشه .

یه پدر و پسر توش نشستن. پسر جلو نشسته جعبه دستمال کاغذی رو برداشته و به جای ویولن ازش استفاده میکنه و همراه با چایکوفسکی یکی از قطعات رو اجرا میکنه...بدونین که اون ما هستیم.

کمی از صحبتهای من و آرین در ماشین:

-         بابا شما میدونین معده کجاست؟

-         آره . پشت گوش !

-         نه بابا جدی میگم.

-         آره خب پشت گوشه. مگه نمیدونی؟

-         نه خیرم اینجاست ( به شکمش اشاره میکند) خب . بلد نبودین ...حالا میدونین چند نوع روده داریم ؟

-         خدا به خیر کنه باید امتحان علوم بدم ؟

-         نه بابا اگه بلدین بگین.

-         خب زیاد داریم روده خرطومی. روده دراز .روده کوتاه .روده قلمی .روده سگ و ...

-         اصلآ شما همش چرت و پرت میگین !!!

        خب بچه به نظرت من نمیدونم چند نوع روده داریم ؟ والا ما همه این درسهارو خوندیم.خیلی هم بیشتر از تو

 -           (نه ... به هیچ صراطی مستقیم نیست و باید جواب بدم)

به هر حال به خونه میرسیم .

-         بابا ... هر کی زودتر لباساشو عوض کرد برنده است .

        اونوقت اتاقش بمب میخوره و اینجوری میشه:

بعد از جنگ

-         آرین قبول نیست تو هیچی رو سر جاش نذاشتی.

-         نه نه ... نه خیر شما میخواین جر بزنین .

-         ؟ من !!؟ من جر بزنم !! باشه تو برنده هستی هرچی میخواد گیر من بیاد مال تو باشه... بیا ناهار آماده است ...بیا

-         وااای ...چرا گرمش کردین؟ من نمی خواستم .من غذای سرد دوست دارم ... وااااااای

در حین ناهار خوردن تلویزیون هم تماشا میکنیم . تکرار سریال شب گذشته. البته نه هر سریالی !!! یا اگر چیز به درد بخوری داشته باشه ...بعد موقع خواب آرینه و اینترنت من . یه سری به وبلاگ میزنم و به دوستام و ایمیلهارو چک میکنم. بعد از ساعتی که گذشت یه چرت کوچولو .

حالا ساعت حدود 5 هست.

-         آرین ... آرین پاشو . صبح شده دیگه . پاشو ... پاشو . مگه کلاس نداری ؟؟؟؟

از خواب بیدار میشه و شروع میکنه به تمرین ویولن . همینطور که کارام رو انجام میدم به دریاچه قو – کشاورز خوشحال – منوئت ... و ... و ... گوش میدم . ساعت 6 با هم از خونه میریم بیرون این دفعه نوبت منه که آهنگی رو که میخوام گوش کنم .یکی از آلبومهای محمدنوری رو ترجیح میدم . آرین هم با علاقه گوش میکنه . 6:30 کلاس ویولنش شروع میشه و تا 7 طول میکشه .

مامانش هم که از سر کار تعطیل شده به اونجا میاد و هر سه تا با هم میایم خونه .

جومونگ – شام – مشق و درس آرین ... و البته من و مامانش باید درسهای کلاس سوم ابتداییمان را مرور کنیم . ساعت 10 آرین کتاب میخونه و میخوابه . منهم سراغ یه فیلم میرم و نگاه میکنم .

                               نمیدونم چرا آخر اکثر فیلمها یکی میگه:

پاشو ... پاشو  ساعت شش و ربعه

 

نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388  توسط مهران  | 


سیزده بدر

یادمه بد ماشین بودم.هر وقت میخواستیم به مسافرت بریم به محض اینکه یک ساعت توی ماشین می نشستم حالم بد میشد و گلاب به روتون......

سال 64 بود که برای سیزده بدر رفتیم به دشت و بیابان و کوه و رود .

صبح کله سحر از خواب بیدار شدیم.سه چهارتا  ماشین از فامیلها هم جمع شدیم و رفتیم.بعد از صبحانه حدود ساعت 7 صبح بود که اینجانب تصمیم گرفتم به کوهنوردی برم.البته کوهش نه کلیمانجارو بود نه اورست و نه دماوند.از همین تپه الکی ها بود که به سختی جواز کوه بودن رو گرفته بود.

به هر حال...

وقتی داشتم بر می گشتم توی سراشیبی ناگهان یه سنگ از زیر پام در رفت و من برای اینکه به زمین نخورم چند قدم رو به جلوتر دویدم واین باعث شد که توی سراشیبی کنترل خودمو از دست بدم و با سرعت شروع به دویدن کنم.

چشمتون روز بد نبینه.دویدن همان و با کله به زمین خوردن همان.

فکر می کنم مثل توی کارتون ها به زمین خوردم که کمی بالاتر از پیشونی ام ورم کرده بود.

لحظه ای که از افتادن خلاص شدم و تونستم بشینم بلافاصله با خودم گفتم :

(اسمم مهرانه و دوم راهنمایی هستم...)

خوشحال شدم که فراموشی نگرفتم.آخه اون موقع ها یه سریال میگذاشت به اسم مهاجران که نقش اصلی اون دختری بود که در اثر اصابت سرش با زمین فراموشی گرفته بود...

بگذریم

کله مبارک ورم کرد و بالا اومد.مثل توی تام و جری.وقتی کاملا اومدم پایین کمی حالم بد شد.از گوشم و بینی ام هم خون نمیومد.کمی نشستم.همه دور و برم می چرخیدند و مواظبم بودند.

چه حالی می داد..

باز هم بگذریم.

بعد از دو سه روز در اون ناحیه ای که ورم کرده بود احساس خارش شدیدی میکردم.و کم کم به همراه خارش موهاشو هم کندم .با خودم گفتم نبودن چندتا نخ مو که توی انبوه این موها پیدا نمیشه. .اما چشمتون روز بد نبینه....وقتی توی آینه نگاه کردم دیدم به اندازه یک پشت ناخن موها کنده شده و مثل نگینی توی سرم می درخشه.

حالا هر وقت به کوه میرم به یاد اون روز می افتم و نشونه ای که تا ابد همراهم هست..

البته الان دیگه پیدا نیست.

جالبه که با اون شتابی که به زمین خوردم کله ام نشکست.

برام اسفند دود کنید .چشمم هم نزنید.

امروز که با آرین به کوه رفته بودیم 167 بار گفتم :

بچه ندو.

بچه یواش برو.

بچه میخوری زمین ها!!!

اصلا بیا برات یه چیزی تعریف کنم...

راستی از سیزده بدر اون سال به بعد تا حالا دیگه بد ماشین نیستم و توی مسافرتهای زمینی حالم بد نمیشه و اتفاقی نمی افته.

نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388  توسط مهران  |