تبليغاتX
ایکاروس

از جلوی ساختمانی رد می شوم که عده زیادی زن و مرد جلوی اون تجمع کردن.

زنی حدود 50 ساله به شوهرش:

_ چی؟ وثیقه؟وثیقه از کجا بیارم؟؟؟؟

دختری حدود بیست ساله:

_الو؟...صدات قطع و وصل میشه...یه جا وایسا ببینم چی میگی؟..خب خب...اونجا هم نیست؟(به شدت می گرید) نه اینجا هم نیست...وای... بدبخت شدیم...کجا دنبالش بگردیم؟

یک پیرمرد:

_آقا...آقا...سرکار...تروخدا..بنام علی  معینی...اونجا نیست؟رفتم خیابون زند گفتن بیام اینجا...سرکار بخدا من همین یه پسر برام مونده.(تا حالا گریه یک پیرمرد رو دیدین؟)

مردی میانسال به مردی دیگر:

_نمیدونم.نامردا قبل از اینکه چیزی بپرسن یا چیزی ثابت بشه اول یه کتک مفصل بهشون  می زنن.

زنی گریان حدود 40 ساله به شوهرش:

_آخه مرد یه کاری بکن...دختره رو می کشن ها..!!!!

پسری که به نظر دانشجو میاد به دوستش:

_آره.امروز هم از ساعت 4 میدون دانشجو هستیم.

از جلوی جمعیت که می گذرم ناخودآگاه ترانه یار دبستانی من  رو زمزمه می کنم.

دو ساعت بعد در بین دوستان هستم:

_دیدین؟ بنازم...آقا همه رو شست و گذاشت کنار.درستش هم همینه.شما موسوی ها رای نیاوردین زورتون گرفته.بخاطر همین هم ادا در میارین.موج سبز و فوج سبز و از این مزخرفات.

_اگه اینهمه تقلب نمیکردین بهتون می گفتم.به قول همون آقاتقلب صدهزار تا ،یک میلیون نه یازده میلیون.معلومه...چنان تقلبی کردین که خودتونم باورتون نمیشه.

_دیشب صدای آمریکا رو دیدین؟دیدین چطور مردمو می زدن؟جالبه که تلویزیون هم هیچی نمیگه.

_آره دیدم.اون دختره رو که تیر خورد دیدی؟دیدی چشماش بی حرکت شد؟

دیدی از بینیش چطور خون زد بیرون؟

دیدی چطور از دهانش خون اومد؟دیدی؟

 کشته شد.

اسمش ندا بود.

(و اشک ریخت)

_واقعا این لباس شخصی ها کی ان؟

           

_معلومه .همونهایی که پروارشون کردن برای همچین روزهایی

_ای بابا ..هنوز مردم اراده نکردن که جلوشون وایسن.وگرنه...

_اگه مثل من به احمدی نژاد رای میدادین الان اینقدر همه جاتون نمی سوخت.

_به احمدی نژاد؟خیلی برام جالبه که از رو نمی رین.با اینهمه تقلب و کشتار و دروغ باز هم از رو نمیرین؟

_عزیزمه...خیلی کارش درسته.

_راستی امشب ساعت 11 یادتون نره.الله اکبر روی پشت بون

            

دو ساعت بعد در پمپ بنزین هستم:

_آقا زود باش.الان ساعت چهار میشه مردم می ریزن میان...دیگه نمیشه کار کرد

_چطور مگه؟

_دیروز ده دوازده تا از این دانشجوهای بیچاره رو ریختن توی مسجد اونطرف خیابون بعدش هم اینقدر با شیلنگ و باطوم و هر چی دم دستشون میومد میزدن که نگو و نپرس.خوشم اومد.دانشجو ها هم همه شعار میدادن.همینجور که کتک میخوردنا!!!ای وللا داشتن.

_اونروز هم من دیدم سه تا دختر یکی از این لباس شخصی ها رو تا حد مرگ کتک زدن.

جمله های جالبی که در این مدت شنیدم:

سخت ترین کارها محکوم کردن یک آدم احمق است.(وینستون چرچیل)

هر انقلاب فرزندان خویش را می خورد.

نترسین نترسین ما همه با هم هستیم.

 

الله اکبر

 

نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388  توسط مهران  | 


علیزاده

یادمه که از موسیقی سنتی بدم نمیومد.

متنفر بودم.

هر وقت جایی بودم که صدای موسیقی سنتی رو می شنیدم اعتراض میکردم که اینا چیه گوش میدین؟؟؟؟

همش آخ و واخ  و گریه و زاری .

همش دارند می نالند.

یه روز یکی از همکلاسیهام یه نوار کاست برام آورد که روی اون نوشته شده بود:

 نغمه هایی در دستگاه شور و ماهور

ساخته فرامرز پایور

..گفت اینو ببر گوش کن.گفتم بی خیال ترو خدا.من اصلا از این چیزها خوشم نمیاد. به هر حال با اصرار اون نوار رو گرفتم و چند روزی گوش دادم.به نظرم بد نیومد.یک طرف اون نوار رو برای خودم ضبط کردم و پسش دادم.تقریبا هر روز گوش میدادم.کم کم نظرم داشت عوض میشد.دوباره نوار رو از دوستم گرفتم و طرف دومش رو هم ضبط کردم.فکر می کنم تا امروز 5000مرتبه اون نوار رو گوش دادم.به تازگی که سی دی اونو هم بدست آوردم و دیگه  روی موبایل توی کامپیوتر و خلاصه هر جا بخوام دارمش.دیگه لازم نبود کسی بهم بگه که فلان کاست جدید اومده.تقریبا آمار همه آلبومهایی از این قبیل رو داشتم.

از اون به  بعد بود که با نوای دلنشین سنتور فرامرز پایور و  ،ویلن روح نواز پرویز یاحقی با اون شیوه خاص نواختنش یا صدای تار جلیل شهناز و هوشنگ ظریف  و کمانچه علی اصغر بهاری و ....از خودم بیخود میشم و مدهوش آوای این زخمه ها و مضرابها میشم.الان دیگه نمیدونم چی باید درباره مجید انتظامی بگم که کم نباشه.که حقش ادا بشه.

مجید انتظامی

از اون به بعد بود که هر وقت حسین علیزاده ،نی نوا رو اجرا میکنه یا وقتی صدای پر صلابت مرحوم حسین سرشار رو می شنوم یا صدای پر طنین محمد نوری یا صدای آسمانی حسام الدین سراج احساس میکنم دارم پرواز می کنم و آرزو می کنم ای کاش همین الان توی کنسرتشون بودم و با تمام وجود از موسیقی لذت می بردم.اما چه کنم که

 دست ما کوتاهه و خرما برنخیل...

یادمه از تئاتر بدم میومد.می گفتم :اه ...این کارا چیه!!!!همش می شینن روی زمین و یک دستشون رو به طرف تماشاچی دراز می کنن و میگن:

 آه...ترا چه می شود؟؟من اینگونه نبودم که بودم.آه....مرا دیگر نخواهی یافت....

تازه دیپلم گرفته بودم که با یه نفر  که توی کار نمایش بود آشنا شدم.اون موقع داشت نمایش

 مملی و همای سحرآمیز

 رو کار میکرد.گفت بیا توی این کار منشی صحنه باش.گفتم اولا که من از تئاتر خوشم نمیاد.دوما که من نه بابام منشی صحنه بوده و نه مادرم.بلد نیستم.گفت تو بیا من یادت میدم.

وقتی برای اولین بار وارد اون گروه شدم از فضای اونجا خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.یواش یواش اونقدر علاقمند شدم که دیگه تقریبا تمام وقتم رو یا توی سالنهای نمایش می گذروندم یا با بر و بچه های تئاتری اینور و اونور بودیم.وقتی برای اولین کارم (قصه دشت سبز)برنده مقام اول کارگردانی شدم احساس کردم کم کم داره مسیر زندگیم عوض میشه.

و عوض شد

ده دوازده سال بود که  میخواستم گروه نمایشی رو که خودم تشکیل داده بودم ثبت کنم تا وجهه قانونی  پیدا کنه. اما شرایط فراهم نبود.

بالاخره در جشن روز جهانی تئاتر که 11خرداد امسال برگزار شد این اتفاق افتاد و

 گروه نمایش سروش

به ثبت رسید.

الان گروه دارای اساسنامه هست و عضو گیری ها طبق شرایط و قوانین اساسنامه انجام می گیره.

تمرین های نمایش موش و گربه از هفته گذشته شروع شد.

موش و گربه

هنوز شیوه خاصی رو برای اجرا انتخاب نکردم.اما به زودی این کار رو می کنم.امیدوارم کار خوبی بشه.

نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388  توسط مهران  |