تبليغاتX
ایکاروس - داستانهاي کوتاه من
مژده رحمت برساند سروش

كورش و قيصر


آورده اند كه در ازمنه قديم در ايران باستان و در زمان پادشاهي كوروش هخامنشي مردي از ديار ايران راهي فرنگستان كه بنا به روايتي روم كنوني بوده است بگرديد تا باب تجارت را با روميان باز همي گرداند. از آنجا كه روميان مردمي جنگجو بودند، تاجر مفلوك را به اسپ ببستند و كشان كشان به نزد قيصر روم وارد كردندي . قيصر چون چهره آن نگون بخت بديد، از او سبب سفر جويا شد و به وي هشدار بداد كه اگر سخن كذبي بر زبان راند عن قريب كشته خواهد شد .
 مرد بينوا مقصود خويش را از سفر خريد و فروش طلا و زعفران و پسته بيان همي نمود اما قيصر باور نكردي و او را به قطعات مساوي تقسيم بنمودي .
 كوروش چو اين خبر بشنيد سخت خشمگين بشد و ساز و برگ جنگ فراهم و بسوي روم تاختن همي گرفت . چون به دروازه هاي روم رسيد مركب خويش را هِي بفرمودي تا بلكه به تنهايي بر دروازه فرود آمدي و خشم خود را بر قيصر روم فرو نشاندندي . تصميم بگرفت كه از روي ديوار و برج و باروي شهر همي پرد . چنان كرد وچون شد . به آنطرف دروازه رسيد آنرا بگشود و سوارانش وارد روم شدندي . جنگ سختي در بگرفت و از كشته پشته شد.

درروايات آمده است آسمان سرخ شد و بالاخره جنگ پايان گرفت و ناگهان چشم كوروش به قيصر بيفتادي كه در حال فرار همي بود . كوروش از اسب به زيرآمد و وي را تعقيب نمودي. چنانكه از برخي از حجاريها نمايان است اين تعقيب و گريز، به گونه كوروش بدو قيصر بدو بوده است، تا آنجا كه كوروش كبير قيصر روم را پيش پا بكردي و او را به زمين همي انداختي . تيغ بر كشيدي و آهنگ جان قيصر بنمودي. قيصر فرياد همي برآورده است كه آي جان مادرت نكش كه خدمت بزرگي به تو همي كنم .

كوروش بي اعتنا به فرياد و استغاثه قيصر تيغ را فرود همي آورد و ليكن تانوك بيني. هرو دوت گويد در اين لحظه كوروش پشيمان همي گشته و پيشنهاد او را شنود بكردي. قيصر همانگونه كه به خاك افتاده شده بودي، كوروش را از اختراع جديد روميان كه همانا ايستگاههاي 230، 66، 20 هزارولت برق فشار قوی بوده مطلع همي سازد و به وي وعده اهداي اين اختراع را بعنوان پيشكش به كوروش بداد.
 كوروش از اين پيشنهاد بسيار خشمگين شدي  و بنا به روايات به قيصر گويد: اين ايستگاههاي عهد تيرو كمان را به پدرت ببخشا كه ما ايرانيان عتيقه جمع كن نباشيم
.

قيصر از بيم جان فرياد همي برآورد كه من غلط بنمودي اگر قصد جسارتي بر آن مقام همايوني بداشتمي . من اين ايستگاهها را همراه با هزار بار فيل انواع تجهيزات يدكي به ايران زمين رايگان همي فرستم . كوروش چون اين سخن بشنيد نرم شد. قيصر روم را مهلتي دوباره بداد . قيصر چنانكه از حجاريها پيداست تعداد بسياري از این پستهای برق را به ايران همي فرستاد. همانگونه كه وعده كرده بود نيز هزاربار فيل از تجهیزات همراه...

كوروش هخامنشي از آنجا كه به پارس منزل بكرده بودي، پستها را ميان واليان نقاط مختلف پارس قسمت بكردي. خطيبان و جهانگردان كه از آرامگاه قيصر روم ديدن كردندي از گور وي صداي خنده و شادي بشنودندي و همينطور آوازي به اين مضمون كه انداختم وانداختم. . .
 
مهران بن ناصر مقدر آبادی

 

چهارونيم

پیرزن نگاهی به ساعت دیواری کهنه توی اتاقش انداخت...مثل اینکه ساعت هم همراه با او پیر شده بود.به سختی حرکت میکردو دلش نمی خواست خودش رو به ساعت چهار و نیم برسونه.حداقل پنجاه سال از هفتادو دو سال عمر پیرزن رو باهاش گذرونده بود.حالا دیگه هر دو حسابی حرف همدیگه رو می فهمیدند.هر بار که پیرزن به ساعت نگاه میکردخاطرات زیادی رو که توی تنهاییهای خودش توی اون اتاق گذرونده بودبه یاد می آورد.اینجا جایی بود که پیرزن هیچ وقت دلش نمی خواست ترکش کنه.بهترین و بدترین خاطراتش رو توی این اتاق تجربه کرده بود.تولد اولین فرزندش...یادش میومد که موقعی که پسر کوچولوش روبه دنیا آورد چشمش به ساعت افتاده بود .دو وبیست دقیقه صبح .جالب اینکه تولد دخترش هم دو وبیست دقیقه بعد از ظهر بود.حالا دیگه سالها از اون روزها میگذشت و خیلی چیزها عوض شده بود.حالا اون دختر زیر خروارها خاک آرام و بی هیچ دغدغه ای خوابیده بود.درست کنار پدرش.مثل اینکه طاقت دوری همدیگه رو نداشتند.پیرزن به عصایش تکیه کرد و از جا بلند شد.آرام به سمت پنجره اتاق رفت و از اونجا نگاهی به انتهای کوچه انداخت.نه...خبری نبود.به غیر از حسن گدا هیچ کس توی کوچه نبود.اون هم سالهای سال این سنگر رو حفظ کرده بود.دیگه نه تنها توی این محله بلکه توی دو سه تا محله اونطرفتر هم اونو میشناختند.حسن گدا فقط بعد از ظهر ها به اونجا میومد..

از صبح که قرارشده بود ساعت 5/4 گمشده اش بیاد هر لحظه براش مثل یه سال گذشته بود. دائم بیقرار بود و توی اتاقش قدم میزد و به ساعت نگاه میکرد.ميدونست كه اهل بد قولی نيست. هر وقت که می گفت توی این ساعت میام حتما سر وقت خودشو میرسوند.هر جایی كه بود و هر شرایطی که داشت حتما خودش رو به قرارش میرسوند.پیرزن دیگه بی تاب شده بود.با صدای فریاد همسایه پایینی به خودش اومد:صنم خانم یه کم عصاتونو محکم تر بکوبین، سقف روی سرمون میاد پایین. پيرزن فهمید که دیگه نباید عصاشو به زمین بکوبه.موقعی که عصبی میشد این کارو می کرد.دوباره شروع به قدم زدن دور اتاق کرد.به جلوی آینه رسید.هیچ غباری روی اون نبود.پیرزن آدم تمیزی بود.اجازه نمیداد گرد و خاک خونه اش رو و دلش رو اشغال کنه.از توی کمد کنار آینه آلبوم عکسش رو برداشت و اونو ورق زد.چقدر زود گذشته بود.انگار همین دیروز بود که باآقا همت ازدواج کرده بود.چقدر هر دوشون جوون بودند به دور از هر غم و غصه ای.

آقا همت خیلی خوش اخلاق نبود.اما مرد بدي هم نبود.گاهي صنم خانم رو اذيت نكرد.بعضی وقت ها توی خودش بود.یه دفعه بد اخلاق میشد.اما انصافا هيچوقت بد اخلاقیش برای صنم خانم ضرری نداشت.نهایت بد اخلاقیش این بود که ساکت میشد و حرفی نمیزد.بالاخره هم همین رفتار کار دستش داد.البته صنم خانم خیلی متوجه حرف دکتر ها نشده بود.فقط میدونست که یه غده ای سمت راست سرش در اومده بود.کوچک بود اما این اواخر وقتی ناراحت میشد همون طرف سرش درد میگرفت.آقا همت میگفت چیز مهمی نیست.خوب میشم.و با این حرفها نگذاشته بودصنم خانم موضوع رو جدی بگیره.تا اونروز که بهش زنگ زدند و گفتند آقا همت پشت میز توی محل کارش مرده.اونموقع ساعت 5/9 صبح رو نشون میداد.چه لحظه دردناکی بود.چقدر دعا کرده بود که این تلفن فقط یه شوخی بی مزه باشه...که اشتباه شده باشه...که زنده باشه...که یک بار دیگه صداشو بشنوه...که یکبار دیگه گرمی دستاشو احساس کنه...،...آقاهمت دستهای گرمی داشت...

اما نه...از واقعیت نمیشد فرار کرد.حالا سی و هفت سال از اون روز میگذره و آقا همت دیگه خاکش هم نمونده.پیرزن آه بلندی کشید و به سمت پنجره رفت.هنوز هم خبری نبود.

اون حالا بعد از سالها دوباره منتظر یک مرد بود.مردی که میامد و اونو از تنهایی در میاورد.مردی که سالها منتظر باز گشتش بود.توی خلوت خودش.کسی هم نمیدونست.همه فکر میکردند که اون توی یه تصادف مرده.اما جز صنم خانم کسی نمیدونست که اون تصادف فقط ساخته ذهن صنم بیست ساله است.اون موقع این حرف رو زد که از حرف و حدیث دور بشه.برای صنم خانم هیچ چیز سخت تر از این نبود که مردم بخوان پشت سرش بد گویی کنن.پیرزن یادش اومد که چه دوران تلخی رو توی اون ایام گذرونده بود.چقدر مردم با حرفهای نا مربوط دلش رو به درد آورده بودند.چقدر بدون اینکه از چیزی مطمئن باشندفقط برای خاموش کردن آتش حسادتشون همه جور تهمتی رو به صنم بیچاره زده بودند.هرگز راضي نشد كه اونا رو ببخشه.حتي بعد از اينهمه سال.برای یک لحظه وحشتی عجیب سراسر وجودش رو فرا گرفت.با اون باید چه برخوردی میکرد؟

ساعت 15/4 دقیقه رو نشون میداد.ضربان قلب پیرزن شدت گرفته بود.دوباره روی صندلی راحتیش نشست.سعی کرد به خودش آرامش بده.ولی نمی تونست...احساس بیقراری میکرد...توی اون لحظه اول چیکار کنه؟اونو در آغوش بکشه؟هر چند که پنجاه سال از اون آغوش دور مونده بود اما میدونست که وقتی توی بغل گمشده اش بود احساس آرامشی عجیب میکرد.میدونست که وقتی گمشده اش دستهاشو باز میکرد و اونو در آغوش می کشید تمام احساسش رو به اون نشون میداد.اینو بارها از نگاهش فهمیده بود و این درست همون لحظه ای بود که اطمینان داشت هیچوقت دروغ نیست و هیچ نیرنگی ته اون نگاههای عمیق گمشده اش وجود نداشت.چقدر دلش برای اون نگاهها تنگ شده بود.هرگز جز مهر و صداقت چیزی پیدا نكرده بود.اما حالا چی؟آیا هنوز هم همونطوری بود؟هنوزهم میتونست به محض دیدنش اونو بغل کنه و در آغوشش بفشاره؟درست مثل همون دفعه آخر ؟توی گودی اون کوچه خلوت؟؟

صنم در حالیکه هنوز دستهای بهزاد رو در دست داشت پرسید دیگه هیچوقت نمی بینمت؟بهزاد با همون نگاه گرمش به آرومی گونه صنم رو بوسید و با لبخند تلخی گفت :چرا پنجاه سال دیگه. ساعت 5/4بعد از ظهر همینجا. و حالا بعد از پنجاه سال اون روز رسیده بود و چند دقیقه دیگه بیشتر به ساعت چهار و نیم نمونده بود.آیاواقعا هنوز بهزاد یادش به اون قرارش بود؟آیا جدی گفته بود؟این فکری بود که پنجاه سال پیرزن رو آزرده بود.آیا امکان داشت که نیاد؟آقا همت به اصرار صنم خانم این خونه رو توی این کوچه خریده بود.اولش خالفت کرده بود اما صنم خانم با اصرار اونو راضی کرده بود که اين خونه رو بخرن.بیچاره آقا همت هیچوقت نفهمید که چرا صنم اصرار اینقدر برای خریدن این خونه اصرار داشت .اما این تنها خونه ای بود که میشد از پنجره اتاقش اون گودی کوچه رو ببینه پنجاه سال گذشته بود و صنم خانم دیگه اون دختر جوون و زیبای اون وقتا نبود حالا پیرزنی بود که تنها توی طبقه بالاي اون خونه ی قدیمی زندگی میکرد. پسرش هم برای کار به خارج از کشور رفته بود و همونجا هم تشکیل زندگی داده بود.

 پیرزن یک بار دیگه به انتهای کوچه به همون گودی نگاه کرد . نه خبری نبود ساعت 5/4 بعداز ظهر را نشان میداد.از ته کوچه به غیراز حسن گدا که آرام آرام به جلو می آمد هیچ کس دیگه ای دیده نمی شد پیرزن با ناامیدی سرش را از پنجره به داخل اتاق آورد و روی صندلی راحتی اش نشست ناخوداگاه قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش به روی صورت چروکیده اش لغزید. احساس کرد چقدر دلش برای بهزاد تنگ شده توی همین افکار بود که صدایی از توی کوچه شنید که میگفت صنم پنجاه سال دیگه ساعت 5/4 همین جا.پیرزن انگارنه انگار که 72 سال سن داشت مثل بچه هاازجایش بلند شد و به طرف پنجره رفت نگاهی به آخر کوچه انداخت حسن گدا بود که داد میزد آهای صنم پنجاه سال گذشته کجایی.

 

مهران مقدر

بهمن ماه 86

بزبز قندي

 

يکي بود يکي نبود غير از خدا هيچکس نبود. توي يه جنگل سرسبز و قشنگ بزي بود که سه

تا بچه داشت . شنگول و منگول و حبه انگور . بز بزقندي هر روز صبح مي رفت به صحرا

تا براي بچه ها غذا بياره ، خودش هم بتونه علف بخوره. صبحها قبل از اينکه بره به صحرا،

بچه ها شو صدا ميکرد و مي گفت: شنگول، منگول، حبه انگور؛ وقتي که من مي رم به صحرا

مواظب باشيد اگر کسي اومد در زد و خواست بياد تو در رو بروش باز نکنيد . آقا گرگه همين

اطراف خونه ساخته . خيلي مواظب باشيد . يه روز که طبق معمول مامان بزي مي خواست بره

به صحرا به بچه ها سفارشهاي لازم و هميشگي رو کرد و رفت . هنوز خيلي دور نشده بود که

يکي اومد و در زد . بله . . . آقا گرگه بود. بچه ها گفتند کيه داره در ميزنه اينوقت روز خونه خاله

سر ميزنه ؟ آقا گرگه گفت : منم مادرتون بزبزک زنگوله پا . بچه ها گفتند اگر راست ميگي دستتو

از زير در بکن تو ببينيم . آقا گرگه دستشو از زير در آورد تو . بچه ها گفتند:اِ . . . اينکه دست

مادر ما نيست دست آقا گرگه است. دست مادر ما سفيد و قشنگه .

آقا گرگه فوري اون يکي دستشو از زير در آورد تو . بچه ها خيلي تعجب کردند گفتند قبول

نيست تو بايد بري دستتو سفيد کني و برگردي . آقا گرگه گفت من يک دستم سفيده

يک دستم سياه . هر وقت هر کدوم لازمم بشه استفاده مي کنم. بچه ها گفتند صدات هم

که به صداي مادر ما نمي خوره . صداي مادر ما قشنگ و مهربونه. آقا گرگه فوري

صداشو هم عوض کرد و گفت : خوب شد اينم صداي بزبز قندي.

بچه ها گفتند: اِ توي قصه تو بايد بري شکر بخوري تا صدات نرم و قشنگ

بشه .آقا گرگه گفت اون قصه است و مال سالها پيش . الان ديگه اونجوري نيست.

من هروقت لازم باشه صدام رو عوض مي کنم تا کسي نفهمه من کي

هستم. خلاصه . بچه ها نگاهي به کتاب قصه کردند ديدند که بايد درو باز کنند و

درو باز کردن . آقا گرگه پريد توي خونه ،شنگول و منگول و حبه انگور رو خورد. .

غروب که شد بزبزک زنگوله پا خسته و کوفته از صحرا برگشت . ديد اي واي در خونه بازه

و خونه بهم ريخته است نه شنگول خونه است و نه منگول و نه حبه انگور. کلي گريه و

زاري کرد يکدفعه يادش افتاد به کتاب قصه . زود کتاب رو آورد و قصه بزبزقندي رو

نگاه کرد . ديد توي قصه حبه انگور تو پستو قايم شده. زنگوله پا خوشحال شد و دويد و

رفت تو پستو. هرچي صدا زد کسي جوابشو نداد. براي اينکه بيشتر معطل نشه بقيه قصه

رو خوند و فهميد که بايد بره دنبال گرگ بدجنس . خلاصه . بزبزقندي رفت خونه آقا

گرگه رو پيدا کرد...و به آقا گرگه گفت : آهاي گرگ سياه بدجنس کي خورده شنگول منو ؟

کي برده منگول منو کي مياد به جنگ من که نفله شه تو چنگ من . آقا گرگه که حسابي به

خودش مطمئن بود گفت من خوردم شنگولتو . من بردم منگولتو . من ميام به جنگ تو .

اينو گفت و جنگ بين آقا گرگه و بزک زنگوله پا شروع شد .

بعد از مدتي که با هم جنگيدند بزبزقندي با شاخهاش محکم زد توي شکم آقا گرگه و شکم

آقا گرگه رو پاره کرد تا شنگول و منگول و حبه انگور رو بياره بيرون. همين کار رو

هم کرد. حبه انگور و منگول و شنگول رو آورد بيرون. اما ديد بچه هاش بجاي سمهاي

قشنگي که داشتند ناخن و چنگال در آوردند و دندونهاشونم مثل قبل نيست بلکه تيزتر

شده و چشمهاشونم اون حالت مهربون قبلي رو نداده. گفت اي واي بچه ها چرا شکل آقا گ

رگه شديد؟ بچه ها گفتند مامان جون الان چند ساعته که آقا گرگه

مارو خورده تو هنوز بز موندي؟ زنگوله پا که شاخهاش از دو تا شده بود چها رتا گفت

يعني چه؟ شما به اين زودي عوض شديد؟ بچه ها گفتند:

مامان جون بز بودن که فايده اي نداره . آقا گرگه بما گفته اگر مثل من باشيد همه چيز

بهتون ميدم.اسباب بازيهاي خوب. غذاهاي خوشمزه . تا کي مي خوايد علف بخوريد؟ من هر

روز بهتون شيريني و شکلات ميدم . در عوض شما هم خودتونو به شکل من کنيد.مامان

جون تو هم به آقا گرگه بگو بخورتت تا بياي پيش ما. اينجا خيلي بهتر از خونه خودمونه .

مامان بزي گفت بچه ها بيايد بيرون . آخرکار توي قصه من گرگ رو ميندازم توي

رودخونه و مي کشمش اونوقت شما هم کشته مي شيد. بچه ها گفتند ما تصميم گرفتيم

اينجوري زندگي کنيم. زنگوله پا گفت: آخه بچه ها اين حرفها چيه. من بدون شما چيکار کنم.

بچه ها گفتند مامان بزي جون ، ديگه از اينجا بيرون نمي آئيم هر کاري هم ميخواي بکن .

زنگوله پا گفت پس قصه چي ميشه ؟ الان سالهاي ساله که قصه همينه و هر دفعه هم

همينطوري بوده. من بايد آخر کار گرگ رو بکشم . حبه انگور که ديگه اون صداي

شيرين و لطيفش رو نداشت گفت: ‌مامان بزي ديگه داري حوصلمونو سر مي بري .

منگول گفت بهترين راه اينه که ديگه سراغ اون قصه قديمي نري .

شنگول گفت : با اين تعريفهايي که آقا گرگه برامون کرده مگه ديوونه ايم از شکمش بيايم بيرون .

مامان بزي هرکاري کرد بچه ها قبول نکردند به خونه برگردند. زنگوله پا هم دست از

پا درازتر به خونه برگشت . توي راه همش توي اين فکر بود که چرا بچه هاش مثل قصه

عمل نکردند. هنوزم که هنوزه بزبزک زنگوله پا توي خونه نشسته و هي داره شاخ هاي

بيشتري در مياره .

 


مهران مقدر

شبيخون

 

زيرچشمي نگاهي به مامان كردم . حسابي به خواب رفته بود . ديگه موقعش بود كه يواشكي از كنار مامان فرار كنم و به كارهايم برسم . خواستم آرام بلند شوم كه متوجه شدم دستم زير دست مامان گير كرده . آهسته چشمش را پاييدم و ميلي متر ميلي متر دستم را بيرون كشيدم. ناگهان مامان گفت : بخواب . بدون اينكه هيچ صحبتي كنم بسرعت دستم را بيرون كشيدم و چشمهايم را بستم . حدود 5 دقيقه بي حركت ماندم خوب خودم را بررسي كردم . هيچ تماسي با مامان نداشتم . آرام خودم را كنار كشيدم و بدون اينكه تغيير حجم بالش حركت شديدي را زير سر مامان ايجاد كند بلند شدم .

احساس پرواز داشتم . فوراً خودم را به حياط رساندم . هوا خيلي گرم بود از پنجره ساعت توي اتاق را نگاه كردم . 20 دقيقه از ساعت 2 گذشته بود. نميدانستم چكار كنم . تا اين لحظه همه فكرهايم را روي فرار از دست مامان متمركز كرده بودم حالا با كسب اين موفقيت نميدانستم چطوري جشن بگيرم. كمي لب حوض نشستم دستم را توي آب زدم و روي گلهاي باغچه ريختم . بعد تندتند با دستهاي پر از آب ديوار را خيس كردم . اينقدر كه بوي نم و رطوبت همه جا را فرا گرفت . اما خب اينهم چند دقيقه اي بيشتر طول نكشيد. ناگهان چشمم به زيرزمين افتاد . بلافاصله بطرف در زيرزمين براه افتادم . از پله ها پايين رفتم و در را باز كردم .

زيرزمين خيلي تاريك بود . قرار بود هفته گذشته لامپ سوخته اش را عوض كنيم اما هنوز فرصت نشده بود كورمال كورمال به جلو رفتم . پايم به چيزهاي مختلفي مي خورد. از صداي بعضي از آنها مي فهميدم كه كاسه هستند صداي بعضي هم گواهي ميداد كه چوب يا صندوق يا مانند اينها هستند . بهرحال خودم را به كمد انتهاي زيرزمين رساندم . در كمد را باز كردم . بوي عجيب و غريب چيزهاي داخل كمد وسوسه ام ميكرد كه از محتويات

شيشه هاي كمد سر در بياورم . بارها مامان گفته بود سراغ اين كمد نروم . هيچ جوري
نمي توانستم اين دروغ مامان را باور كنم كه اگر به شيشه هاي ترشي ناخنك بزنم همه ترشي خراب مي شود. (سالها بعد فهميدم كه مامان درست مي گفت). اينقدر به سر شيشه ها دست كشيدم تا توانستم يكي را باز كنم. آرام دستم را توي شيشه فرو بردم . دستم كمي خنك شد. فهميدم شيشه يك ترشي است. نمي توانستم شيشه را به پايين بياورم چون خيلي سنگين بود. يك گل كلم بزرگ شكار كردم و فوري آنرا توي دهان گذاشتم . چه جوري بگم چقدر خوشمزه بود و چقدر چسبيد. هنوز هم وقتي به اون لحظه فكر مي كنم آب از لب و لوچه ام سرازير مي شود. از خجالت دومي و سومي هم درآمدم . سر شيشه را بستم و دوباره دنبال شيشه ديگري گشتم .

باسختي سر شيشه ديگري را باز كردم . اين يكي را نفهميدم چي بود اطراف دهانه شيشه كمي چسبناك بود بمحض اينكه دستم را فرو بردم تمام انگشتانم توي مايعي غليظ فرو رفت . بلافاصله دستم را بيرون آوردم . اول دستم را بوئيدم وقتي چيزي متوجه نشدم آرام يكي از انگشتانم را ليسيدم . رب انار چسيبده به انگشتانم را با دهان پاك كردم و دوباره دستم را توي شيشه فرو بردم . بد نبود . تقريباً دلي از عزا در آوردم . با همان دست كثيف سر شيشه را بستم و به سراغ شيشه ديگري رفتم . دستم به شيشه كوچكي خورد كه كمي سنگين بود . شيشه را پايين آوردم سر شيشه خيلي محكم بسته شده بود.

هر چه نيرو داشتم بكار بردم تا بتوانم سر شيشه را باز كنم. دستم درد گرفته بود اما بالاخره موفق شدم . اينبار با احتياط انگشتم را توي شيشه فرو بردم از همان لحظه اول فهميدم كه مثل يك خرس گرسنه به كندوي عسل حمله كرده ام .

تند و تند انگشتم را توي عسل فرو مي بردم و عسل مي خوردم .البته كمي مزه اش فرق كرده بود و طعم عجيبي گرفته بود . مهم نبود. پيروزي اصلي اين بود كه در يك ظهر تابستان بجاي خواب نيمروز توانسته بودم هر چه را كه دلم مي خواست بخورم و كاري كه مي خواستم انجام دهم . با اينكه كمي چشمم به تاريكي عادت كرده بود اما چيزهاي بدرد بخوري نمي ديدم . حدود نيم ساعت توي زيرزمين بودم. سه چهار تا دانه گروه ، ده دوازده تا حبه قند و كمي عرق معطر كه نميدانم عرق كاسني بود يا بيدمشك يا شاطره خوردم . فقط ميدانم وقتي ظرف حاوي عرق را بالا بردم تا كمي به خيال خودم دهاني تازه كنم ناگهان حجم زيادي از عرق بطرف صورتم سرازير شد و از آنجا روي پيراهنم ريخت و باعث شد حسابي بوي عطر بگيرم . ظرف عرق را سرجايش گذاشتم و از زير زمين بيرون آمدم در زيرزمين را بستم و بمحض اينكه رويم را بطرف حياط برگرداندم خشكم زد.

مامان جلويم ايستاده بود. بدون اينكه حرفي بزند پشت گردنم را گرفت و بطرف دستشويي برد. روبروي آينه ايستاد و گفت : ريخت خودتو ببين . سرم را آرام بالا آوردم . روي بيني ، لبها و صورتم اثرات رب انار ديده مي شد تمام يقه لباسم تا روي شكم خيس شده بود از ديدن قيافه خودم خنده ام گرفت . اما خنده ام ديري نپاييد. چون دل درد شديدي به سراغم آمد. دردسرتان ندهم . كارم به دكتر كشيد. مامانم به دكتر گفت : آقاي دكتر به انباري شبيخون زده و چند تا خوراكي را روي هم خورده .در ضمن مقدار زيادي هم مورچه را همراه عسل خورده كه فكر ميكنم دل دردش بيشتر بخاطر مورچه هاي سياهي است كه توي ظرف عسل بوده و آقا بدون اينكه اونها را ببينه همشونو خورده.تازه اون موقع بودکه فهمیدم چرامزه عسل مثل همیشه نبود.

 

مهران مقدر

مجنون

نزنيد نزنيد . . . . ا . . . سرم شکست . آخ . . . آخ . .

اين صداي ديوانه اي بود که به تازگي اون حوالي پيدا شده بود . بي آزار بود. از اون بي آزارهائيکه حتي
نمي تونست يه مورچه رو اذيت کنه .

از بوي بدي که ميداد پيدا بود که چند ماهه حمام نرفته و پوستش رنگ آب رو به خودش نديده . موها و ريشش حسابي بلند شده بود. کسي نميدونست کيه و از کجا اومده. فقط بعضيها براي خود شيريني جلوي دوستان و آشناهاشون گهگاهي سر بسرش ميگذاشتند و با حرفها و سوالهاي بي سروته خلوتش رو بهم مي زدند. پيرمردي که از اونجا رد ميشد بمحض اينکه ديد خون از سر ديوانه مفلوک جاري شده دستمالي رو از جيبش بيرون آورد و روي زخم اون
 گذاشت . فريادي به سربچه هاي شيطون محله کشيد و اونها رو از اونجا دور کرد. آرام کنارش نشست و گفت:اين دستمال کاغذي رو روي سرت نگهدار تا خون بند بياد . اين را گفت و از اونجا دور شد.

غلام دستمال کاغذي رو روي سرش نگهداشت وگوشه اي نشست. درد در تمام سرش مي پيچيد. سرما اذيتش ميکرد. آرزو کرد اي کاش اون اتفاق نمي افتاد والان مجبور نبود شبها رو کنار خيابون بخوابه و روزها رو توي پياده رو قدم بزنه . با خودش گفت : بمنچه . مگه تقصير من بود؟ خودش پريد جلوي ماشينم. مي خواست دستش رو از توي دست مادرش نکشه . ولي چرا. . . تقصير من بود . اگر تند نمي رفتم . . . اَه . . اصلاً مي خواست نره زير ماشين . بمنچه بمنچه بمنچه بمنچه .يکي از کسبه محل داد زد: آهاي ديوونه چه خبرته بمنچه بمنچه راه انداختي ؟ غلام سرش رو توي دستاش قايم کرد و آروم با لجبازي بچگانه اي ادامه داد بمنچه بمنچه بمنچه . نگاهي به مغازه دار کرد و يواشکي جوري که خودش هم فهميد خنديد.

هنوز بعضي چيزها رو مي فهميد . يادش بود که زن و بچه داشت. بچه اش درست همسن و سال بچه اي بود که زير گرفته بود. گاهي اوقات که صحنه تصادف به يادش مي اومد از خودش بيخود مي شد . چقدر دلش
مي خواست يه بار ديگه دخترش رو ببينه . با خودش عهد کرده بود روزي که دوباره زنش رو ببينه با اين آجري که توي کيسه اش گذاشته حتماً ده دوازده تا ضربه محکم توي سرش بزنه تا دفعه ديگه اونو ول نکنه و بِره .

" پول ندارم خرج تيمارستانتو بدم" يعني چه ؟ پس چي ميگن شريک لحظه هاي غم و شادي؟
 کيسه اش رو باز کرد و يک بار ديگر آجر رو ورانداز کرد. آجر سرجايش بود . خيالش راحت شد. ناگهان چشمش به تکه هندوانه
 اي افتاد که در جوي آب افتاده بود و جريان آب اونو بطرف جلو هل ميداد. بلافاصله از جا پريد و هندوانه را برداشت و شروع به خوردن کرد. مدتها بود که مزه غذاها برايش بي معني شده بود. کافي بود شکمش پر شود.

خون سرش بند اومده بود. اما تمام صورتش رو قرمز کرده بود. از همون آبي که رد ميشد صورتش رو شست . خيلي وقت بود که از اين وضع خسته شده بود . بايد کاري ميکرد نمي تونست همينطور شاهد گذران بيهوده عمرش باشه . نميدونست قرباني چي شده نميدونست چرا زنش حاضر نشده بود خرج دوا و درمونشو بده و اونو نجات بده . نميدونست تا کي بايد نگاههاي تحقيرآميز و يا از روي ترحم مردم رو تحمل کنه . نميدونست گناهش چي بود. واقعاً . . . واقعاً نميدونست .

 الو. . . سلام . ببخشيد اينجا يه جنازه افتاده . بله يه ديوونه است که خودکشي کرده . .. بله بله . . .. ظاهراً اينقدر با آجر توي سر خودش زده که مرده. . .

مهران مقدر

 

پدر

چشمان کم فروغش را به آرامی روی هم
 گذاشت به سختی نفس می کشيد . گوشه ای تکيه داده بود . درد تمامی وجودش را فرا
 گرفته بود. اينروزها فقط به گذشته اش فکر ميکرد. بخاطر می آورد که دوران جوانيش را سراسر در گرفتاری و مشقت گذرانده بود. براستی از زندگی چه چيزي فهميده بود ؟ از هنگامی که توانست دست چپ و راستش را از هم بشناسد کار کرده بود تا بتواند شکم خود را سير کند.

حالا فکر ميکرد چرا در تمام طول عمرش عذاب کشيده است. چرا نبايد مثل خيلي هاي ديگر زندگي آرام و بي دردسري داشته باشد؟ چرا بعضي ها از اول در جايي بدنيا
مي آيند که آينده و خوشبختي شان تضمين است و بعضي ها در جايي متولد مي شوند که بايد تلاش کنند تا به آسايش برسند وبعضي ها نه تنها با تلاش شبانه روزي به آسايش
نمي رسند بلکه روزبروز برمشکلاتشان افزوده مي شود.

در همين فکرها بود که پسر بزرگش گفت : آقا جون بهتر شديد يا نه ؟ پيرمرد اشاره اي به کيسه روي کمد انداخت . پسر کيسه کوچک پارچه اي را پايين آورد و آنرا باز کرده و از داخل آن يک تسبيح قديمي. چند تا انگشتر عقيق و يک بسته کوچک کاغذي را که با نخ پيچيده شده بود بيرون آورد. پيرمرد به سختي نخهاي دور کاغذ را باز کرد . کاغذ کوچکي را بيرون‌آورد و به پسر بزرگش داد. سپس شروع به خواندن کرد.

هزار دشمنم ار مي کند قصد هلاک

گرم تو دوستي از دشمنان ندارم باک

دوازده سال است که از اين پنجره انتهاي
 کوچه را مي نگرم تا شايد روزي بالاخره صداي قدمهايت در اين بن بست خلوت طنين آرامش بخش زندگيم شود بالاخره آنروز فرا خواهد رسيد و . . . . پسر باقي نامه را

آرام براي خود زمزمه کرد. . . . لحظاتي بعد دست از خواندن کشيد . نگاه عميق و ملامت آميزي به پدر کرد نامه را روي زمين گذاشت و پدر را ترک کرد. پسر دوم نامه را برداشت نگاهي به آن انداخت و بدنبال برادر رفت.

دختر قطره اشکي را که به گونه هاي پدر نشسته بود به آرامي با دستهاي لطيفش پاک
 کرد . نامه را برداشت و ادامه داد: بالاخره آنروز فرا خواهد رسيد و انتظارم به پايان مي رسد. مرا از اين زندان نجات خواهي داد و عشق را در زندگيم معنا خواهي کرد. دوازده سال است که انتظارت چشمهايم را بدر دوخته است. محبوب من روياي من . هر روز به اميد ديدارت صبح را به شب
 مي رسانم. درغريبي و فراق و غم دل پير شدم. دختر نگاهي به تاريخ نامه کرد.1/1/62 . اين نامه موقعي نوشته شده بود که او شيش ساله بوده است. نتوانست نسبت به علامت سؤال بزرگي که در مغزش بوجود آمده بود بي تفاوت بماند. در حاليکه چشمانش پر از اشک شده بود به چهره دگرگون پدرش خيره شد و پرسيد: اين نامه را براي کجا نوشته اي ؟ پدر به آرامي دست دخترش را در دست گرفت . دختر دست پدر را فشرد و سؤالش را تکرار کرد.

پدر سرش را پايين انداخت من . . . . .. من . . . . . سرفه امانش نداد. آنقدر سرفه کرد که نفسهايش به شماره افتاد . دختر با دستمال خوني را که از دهان پدرش آمده بود پاک کرد. سرفه هاي پدر لحظه به لحظه شديدتر مي شد. در همان حال سرفه نامه را از دختر گرفت و به سختي دوباره آنرا تا کرد. دختر دوباره گفت : آقا جون . . . اين
 کيه ؟ اين کيه که دوازده سال منتظرش بوديد؟ مادر ميدونست ؟ چرا جواب نميديد؟ اين کيه ؟ اين را گفت و از جا بلند شد.

مدتي توي اتاق قدم زد و بعد به حياط رفت . نمي توانست قبول کند که پدرش دل به مهر کسي بجز مادرش سپرده بهيچ طريقي نميتوانست

خودش را توجيه کند. مگر مادرش چه کوتاهي درباره پدر کرده بود؟ بلافاصله جواب اين سوالش را يافت. مادر هيچوقت توجهي به پدر نميکرد . او زني خودمحور و تا حدودي خود خواهد بود. نظر ديگران برايش اهميتي نداشت. اين رفتارش اثر بسيار نامطلوبي در روحيه پدر گذاشته بود و از آنجا که پدر اهل قيل و قال نبود چاره را در جاي ديگر جسته بود. مجدداً وارد اتاق شده به پدر نگريست . پدر همانطور که به در حياط خيره مانده بود گفت : من . . . من . . . . دختر خود را به پدر رساند و مهربانانه گفت : خب . . . . چي ؟‌. . . . شما چي ؟ . . .. حرفتونو بزنيدآقا جون . . . . شما چي ؟.. . . . آقاجون . . . . آقاجون . . . ..

مهران مقدر

 

شب

برف سنگيني باريده بود. سرما بيداد ميکرد.گويي شهر در ظلمت مرگ فرو رفته بود. گاه گاهي صداي جغدي يا فرياد گربه اي سکوت را درهم مي شکست . زن ناگهان از خواب بيدار شد. خواب غريبي ديده بود. شايد اگر از خواب نمي پريد از شدت ترس قالب تهي ميکرد. نگاهي به اطراف انداخت . فرزندانش مثل دو پرنده کوچک که بخواب زمستاني رفته اند چنان با آرامش خوابيده بودند که گويي حتي صبح هم قصد بيدار شدن ندارند. از جا بلند شد. اولين چيزي که توجهش را جلب کرد نور ماه بود که به قاب نقاشي «حمايت» تابيده بود و دايره روشن بزرگي را در وسط تابلو منعکس کرده بود. لحظاتي به قاب خيره ماند. شوهرش در خواب سرفه اي کرد . زن از داخل صندوقچه اي که گوشه اتاق سالها بعنوان صندلي و ميز بکار رفته بود، چاقوي جيبي کوچکي را برداشت و بالاي سر شوهرش نشست.صداي جغدي از دورها شنيده شد. مرد در خواب عميقي فرو رفته بود. زن لحظاتي به فکر فرو رفت. ديگر طاقتش طاق شده بود. بين آن دو بايد يکي را انتخاب ميکرد. سختي زيادي را متحمل شده بود. بياد اولين روزهاي ازدواجش افتاد. لحظه اي تأمل کرد و بعد به نرمي از جا بلند شد و بطرف در اتاق براه افتاد. در با صداي دردناکي باز شد. زن مکث کوتاهي کرد. يکبار ديگر همه را از نظر گذراند تا از خواب بودن آنها اطمينان حاصل کند . از راهرو گذشت و وارد حياط شد. بي اختيار پالتو کهنه اش را بخود پيچيد تا از گزند سرما در امان باشد. سرما بيداد مي کرد. پالتوش را محکمتر درهم کشيد . پاهايش را آرام در برفها گذاشت و با احتياط راهي آنطرف حياط شد تا به زيرزمين رود. چندبار نزديک بودروي برفها ليز بخورد اما خودش را کنترل کرد. جغدي از روي بام پرکشيد و رفت. صداي ناله اش از دوردستها شنيده شد. زن حالا به بالاي پله هاي زيرزمين رسيده بود. هيچوقت زيرزمين را اينقدر تاريک نديده بود. آرام از پله ها پايين آمد. زيرزمين نمور و تاريک بود. هيچ چيز ديده نمي شد. با دستش بدنبال کليد چراغ گشت. لامپ را روشن کرد. موش کوچکي بسرعت از کنار پايش گريخت و به سمت ديگر زيرزمين رفت. زن چاقو را در دستش فشرد و بسمت مجسمه گچي که گوشه راست انتهاي زيرزمين قرار داشت رفت. کرسي را برداشت و روبروي مجسمه گذاشت. وقتي که روبروي مجسمه روي کرسي مي نشست همقد مجسمه ايستاده مي شد. صداي جغد دوباره بگوش رسيد. گويي قصد نداشت آن خانه را ترک کند.

مجسمه تقريباً تمام بود و فقط قسمت کمي از صورت آن باقي مانده بود. دو ماه بود که روي آن کار ميکرد. از مدتها پيش به فکر ساختن مجسمه افتاده بود. مجسمه ، زني بود که راست ايستاده و او را تماشا ميکرد. نگاهي به عکس پدرش انداخت که گوشه انباري افتاده بود و تمام سطح آنرا خاک پوشانيده بود. چاقو را استادانه در گوشه چشم مجسمه فرو برد و آنرا اندکي خراشيدو بعد شروع به حالت دادن چشمهاي مجسمه کرد. براي اولين بار مي خواست عشق و نفرت را با هم تجربه کند، با هم بياميزد و ترکيبي از اين دو را جاودان سازد.

دستهايش از شدت سرما کرخ شده بود. آنها را جلوي دهان گرفت و سعي کرد با حرارت دهان اندکي گرمشان کند. مدتي به اينکار ادامه داد تا توانست دوباره بکار مشغول شود. گاهي اوقات انتخاب برايش مشکل ميشد. بخودش نهيب ميزد و اين فکر را از سرش بيرون ميکرد. حالا ديگر بدون او مي توانست زندگي کند. ناله جغد فضا را پر کرد. زن همچنان بکار خود مشغول بود. گاهي از شدت سرما دستها را برهم ميماليد و گاهي سخت مشغول کار ميشد. ديگر چشمها . گوشها ، بيني ، حالت لب و دهان ، دستها . . . بياد دستها افتاد. چقدر از اين دستها خاطره داشت گاهي دستها چنان او را به اشک آورده بودند که طاقتش طاق ميشد و فريادي از درد سر ميداد. گاهي چنان نوازشش ميکردند که از شوق مي گريست. ديگر کمتر مشکل دوراهي قبل را داشت. تصميم خود را گرفته بود و ديگر هيچ چيز نمي توانست جلوي او را بگيرد. هر چند هم که خاطرات شيرين اين دستها آنقدر زياد بود که مي ترسيد به آنها فکر کند. بايد يکي را انتخاب ميکرد. قدرت مبارزه از او سلب شده بود مثل بره اي آرام و مطيع بود. جز آنچه را که مي خواست چيزي نمي ديد. ناخودآگاه بياد خواهران و برادرانش افتاد. لبخند تلخي زد و از جا برخاست. پالتوش را محکم بدور خود پيچيد و مجسمه را کشان کشان تا نزديک پله ها برد. سرما بيداد ميکرد . صداي جغدي از بام شنيده ميشد. چقدر مجسمه سنگين بود. پله ها را يکي يکي طي کردتا به حياط رسيد . از شدت سرما دستهايش را در جيب فرو برد. درنگ جايز نبود. گمان نميکرد مجسمه اينقدرسنگين شده باشد ازميان برفها مجسمه را به پله هاي کنار ساختمان کشاند. عزمش جزم بود. مجسمه را از پله ها بالا کشيد. ديگر پاهايش سرما را احساس نميکردند. نفرت وکينه در وجودش موج ميزد. به پشت بام رسيده بود. مجسمه را بر لبه بام گذاشت و مقابل آن نشست. نمي توانست عشق را که خود برگزيده بود از بين برد. توانايي اينکار را نداشت. نمي توانست . . . نمي توانست . بايد از همه چيز مي گذشت مدتها قبل همه را از بين برده بود. مجسمه ها را يکي پس از ديگري . تبحر عجيبي پيدا کرده بود. هشت سال پيش وقتي تازه ازدواج کرده بود همه دوستش ميداشتند اما ناگهان ورق برگشت. شوهرش تصميم گرفت او را فقط براي خود نگهدارد. شروع به آزار او کرده بود. او نيز پس از اندک مقاومتي در ابتداي کار بالاخره عادت کرده بود. بياد آورد که قبل از ازدواج چقدر سيب را دوست داشت اما سالها بود جز مزه انار چيزي را نچشيده بود. مجسمه را به پايين هل داد. مجسمه در همان حال که به پايين سقوط ميکرد. گفت : دخترم کاش فرزندت با تو اينطور رفتار نکند.

صبح روز بعد مرد زودتر از روزهاي ديگر از خواب برخاسته بود. به حياط آمد تا کمي نرمش کند. کف حياط تکه هاي گچي را ديد که روي برفها پراکنده بود. کمي آنطرفتر جسد همسرش روي آميزه اي از برف و خون افتاده بود. جغد ناله بلندي سر داد. مرد پيروز شده بود. . . .






عروج


با صداي سوت به داخل سنگر پريد.از تعجب خشكش زد.چقدر همه چيز عوض شده بود.چرا اينقدر بهم ريخته بود؟

-يا اباالفضل...يا قمر بني هاشم.

همه جا رو گرد و غبار گرفته بود.به زحمت ميتونست تا فاصله نيم متري خودشو ببينه.سعي كرد كمي جابجا بشه و جاشو بهتر كنه.اما اينقدر همه چيز بهم ريخته بود كه مجالي براي حركت كردن نبود.

-به محمد و آل محمد صلوات ...اللهم صل علي محمد و آل محمد

كمي از گرد و خاك كم شد.حالا ميتونست بعضي از چيزهاي درشت مثل صندوقچه اش رو كه گوشه سنگر گذاشته بود ببينه.اما همه چيز وارونه شده بود.يه موضوعي توجهش رو جلب كرد و اونم اين بود كه جعفر و سيامك هم وارونه راه مي رفتنتد.

- اللهم صل علي محمد و آل محمد

سيامك اومد و جلوش نشست.دستي به صورتش كشيد و گفت :علي جون نگران نباش.سلام منو به بابام برسون.اين رو گفت و زد زير گريه.

- -لا اله الا الله... اللهم صل علي محمد و آل محمد.. اللهم صل علي محمد و آل محمد

جعفر كه حالا صورتش حسابي تار شده بود دستش رو روي پيشوني علي كشيد و گفت:خوشا به سعادتت...بعد با كمك سيامك شانه هاي علي رو گرفتند و كمي جابجاش كردند.اينجا بود كه علي متوجه شد نيمي از بدنش رو در ورودي سنگر جا گذاشته.

به سختي دهان پر از خاكش رو باز كرد:

- اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ....اشهد...

مهران مقدر.خرداد ماه 87

 

 

 

 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
ایکاروس،پسر ددالوس؛مظهر اختراع، مجسمه ساز و معمار در اساطیر یونان است.مینوس شاه ددالوس و پسرش را در هزارتویی محبوس کرد که به دست ددالوس برای مینتور که نیمی گاو و نیمی آدم بود ساخته شد.ددالوس بالهایی از موم و پر ساخت و به خود و پسرش چسباند و با آنها از هزارتو گریختند و به پرواز درآمدند.ایکاروس از این پرواز سخت به شوق آمد و چندان به خورشید نزدیک گشت که موم ها آب و بال هایش جدا شدند و خود به دریا فروافتاد...


 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

*
*
*
*
*
*
*

Google


در كل اينترنت
در اين سايت

--------------------------------------------------------------------------------