
یادمه بد ماشین بودم.هر وقت میخواستیم به مسافرت بریم به محض اینکه یک ساعت توی ماشین می نشستم حالم بد میشد و گلاب به روتون......
سال 64 بود که برای سیزده بدر رفتیم به دشت و بیابان و کوه و رود .
صبح کله سحر از خواب بیدار شدیم.سه چهارتا ماشین از فامیلها هم جمع شدیم و رفتیم.بعد از صبحانه حدود ساعت 7 صبح بود که اینجانب تصمیم گرفتم به کوهنوردی برم.البته کوهش نه کلیمانجارو بود نه اورست و نه دماوند.از همین تپه الکی ها بود که به سختی جواز کوه بودن رو گرفته بود.
به هر حال...
وقتی داشتم بر می گشتم توی سراشیبی ناگهان یه سنگ از زیر پام در رفت و من برای اینکه به زمین نخورم چند قدم رو به جلوتر دویدم واین باعث شد که توی سراشیبی کنترل خودمو از دست بدم و با سرعت شروع به دویدن کنم.
چشمتون روز بد نبینه.دویدن همان و با کله به زمین خوردن همان.

فکر می کنم مثل توی کارتون ها به زمین خوردم که کمی بالاتر از پیشونی ام ورم کرده بود.

لحظه ای که از افتادن خلاص شدم و تونستم بشینم بلافاصله با خودم گفتم :
(اسمم مهرانه و دوم راهنمایی هستم...)
خوشحال شدم که فراموشی نگرفتم.آخه اون موقع ها یه سریال میگذاشت به اسم مهاجران که نقش اصلی اون دختری بود که در اثر اصابت سرش با زمین فراموشی گرفته بود...


بگذریم
کله مبارک ورم کرد و بالا اومد.مثل توی تام و جری.وقتی کاملا اومدم پایین کمی حالم بد شد.از گوشم و بینی ام هم خون نمیومد.کمی نشستم.همه دور و برم می چرخیدند و مواظبم بودند.
چه حالی می داد..
باز هم بگذریم.
بعد از دو سه روز در اون ناحیه ای که ورم کرده بود احساس خارش شدیدی میکردم.و کم کم به همراه خارش موهاشو هم کندم .با خودم گفتم نبودن چندتا نخ مو که توی انبوه این موها پیدا نمیشه. .اما چشمتون روز بد نبینه....وقتی توی آینه نگاه کردم دیدم به اندازه یک پشت ناخن موها کنده شده و مثل نگینی توی سرم می درخشه.

حالا هر وقت به کوه میرم به یاد اون روز می افتم و نشونه ای که تا ابد همراهم هست..
البته الان دیگه پیدا نیست.
جالبه که با اون شتابی که به زمین خوردم کله ام نشکست.
برام اسفند دود کنید .چشمم هم نزنید.
امروز که با آرین به کوه رفته بودیم 167 بار گفتم :
بچه ندو.
بچه یواش برو.
بچه میخوری زمین ها!!!
اصلا بیا برات یه چیزی تعریف کنم...
راستی از سیزده بدر اون سال به بعد تا حالا دیگه بد ماشین نیستم و توی مسافرتهای زمینی حالم بد نمیشه و اتفاقی نمی افته.


