
یادته کلاس چهارم دبستان بودی؟
هیچ وقت اون روزی رو که برای اولین بار اومدی در حالیکه دستت توی دست بابات بود و موهای سیاهتو با یه کش رنگی پشت سرت بسته بودی یادم نمیره.
اون موقع بین اونهمه پسر فقط تو دختر بودی.چشمات برق خاصی داشت.هیچ وقت حالتشون از یادم نمیره.
یادمه اوائل بابات میومد می نشست و صبر می کرد تا کار تو تموم بشه... بعد از چند روز گفت من میذارمش و میرم.ساعت چند بیام دنبالش؟و سر ساعت میومد و با هم سوار اون هیلمن نارنجی(یا زرد؟) رنگتون می شدین و میرفتین.یادته بابات چقدر منو دوست داشت؟
بهم میگفت مثل پسر خودم هستی.
منکه هیچ وقت یادم نمیره...
یادته دستتو می گرفتم و از خیابون ردت می کردم؟
از همون اول یه جور دیگه دوستت داشتم.خنده هات همیشه از ته دل بود.چشمات هم می خندیدن.
یادته توی اولین نمایشی که بازی کردی،(همون تقی و شهر خیال)،چقدر نقشت بامزه بود!!!
مامان یه پسری بودی که حداقل دوبرابر خودت قد داشت.علیرضا رو میگم.

یادته توی کار حسنک و دیو چه بلایی به سرت اومد؟یادته هر کاری میکردی تماشاچی متوجه نمیشد که باید بهت کمک کنه و با گفتن یه جمله حسنی رو نجات بده؟ یادته ؟پشت صحنه من داشتم سکته می کردم.فکر میکردم الانه که گریه کنی و بدویی بیای پشت صحنه و بگی آقای مقدر...هر چی میگم اینا جواب نمیدن....اما تو...تو...تو...چهارده مرتبه با حالتهای مختلف از تماشاچی خواستی که بگن و بالاخره گفتن.

یادت میاد توی نمایش (شهر دندانها) چه شاهکاری کردی؟ هنوز که هنوزه وقتی فیلم کار رو نگاه می کنم بهت احسنت می گم.اون لباسی رو که برات تهیه کرده بودیم هنوز نگهش داشتم.یادته چقدر تمرین می کردیم؟یادته چقدر تلاش کردی تا تونستی نقشتو خوب در بیاری؟یادمه که این تلاش تو از نظر داورها و (علی شاه حاتمی )هم مخفی نموند و اونسال به عنوان بازیگر برگزیده انتخاب شدی.

یادته سر تمرینهای شهر دندانها پسرهای شیطون کمی سربه سرت گذاشته بودن؟مجتبی و مهدی و محسن رو میگم.اون نامه ای رو که برام نوشتی یادته؟ سیزده سال از اون روز می گذره.اونها هم حالا بزرگ شدن.مجتبی خلبانه..مهدی مهندس معدنه و محسن هم مهندس مخابرات.

یادته سه سال گمت کردم؟ چقدر وقتی دیدمت از اینکه اینقدر قدت بلند شده ذوق زده شده بودم.
اون لحظاتی که داشتم نمایشنامه رکسانا رو می نوشتم...همونی که به نظر خیلی ها گل سرسبد نمایشنامه هام هست..تمام مدت جلوی چشمام بودی و هر دیالوگی رو که برای رکسانا مینوشتم ترو میدیدم که داری اون نقش رو بازی می کنی.از خیلی از بچه ها تست گرفتم.اما ته دلم این نقش مال توئه.گرچه این امکان وجود نداره که اینکارو بکنی.همیشه یادم میمونه که رکسانا رو با الهام از بازی تو نوشتم.
و بالاخره روزی که توی خیابون با همدیگه راه می رفتیم دیدم که دیگه کم کم همقد خودم شدی...
چقدر زود گذشت....
و حالا تو
تو
تو
تو که اولین دختر گروه نمایش سروش هستی
تو عزیز
تو یادگار سالیان دور
تو یادگار هفده سال پیش من
تو مژگان من
تو فرشته من
![]()
![]()
![]()
![]()
امشب عروس هستی
خوشبخت باشی![]()
اوه اوه دیر شد...برم آرین رو بیدار کنم.باید بیاییم عروسی
به قول آرین عروسی خاله مژگان.
چقدر توی اون لباس سفید زیبا شده بودی
امیدوارم که خوشبخت بشی عزیزم
![]()

